>
مهاجران ایرانی، رویدادهای کانادایی، در مجله تیتر

اگر رابین ویلیامز ایرانی بود!

نوشته ای طنز، در احوال ما ایرانیان

Farhad Ahi فرهاد اهی  نویسنده و کارگردان سینما

Farhad Ahi
فرهاد اهی
نویسنده و کارگردان سینما

فرهاد آهی
تورنتو – کانادا
***

“رابین ویلیامز”، بازیگر مشهور آمریکایی روز یازده آگوست 2014 از دنیا رفت و جماعتی را در اندوه و فضای مجازی را در انبوهی از آه و ناله فرو برد. کسانی که اقلا یکبار فیلمی از او دیده بودند – انگار که پسرخاله شان بلا نسبت جهان فانی را بدرود گفته باشد – چنان از خصایل برجسته و خاطرات مشترک با او نوشتند که گویی تا همین دو ساعت پیش با هم کله پاچه به بدن می زده اند و اکنون فقدان این عزیز تازه گذشته حال و آینده شان را دستخوش تلاطم کرده است. یاد آوری لحظاتی از فیلم های او که با به اشتراک گذاردن همان صحنه از یوتیوب همراه بود، فیس بوک ، توئیتر و اینستاگرام را در آستانه انفجار قرار داد و ناگهان همه چیز شد رابین ویلیامز از دست رفته!

تا پیش از آن که بمیرد کسی یادش نبود که این هنرپیشه قدرتمند افسرده است، پارکینسون دارد و چند سالی است فیلم دندان گیری بازی نکرده و مردم کم کم فراموش می کنند که اصلا همچین آدمی هم بوده است. ایرانی بودن اقلا این یک خوبی را دارد که هر وقت کسی می میرد، همه یادش می افتند. شاید بقیه دنیا بعد از مرگش هم یادش نیافتند. اما ایرانی جماعت، با مرگ طرف، بیشتر از زندگیش حال می کند. مثل همین سیمین بهبهانی خودمان که از وقتی رفت در کما، همه انگار پشت خط شروع مسابقه صف کشیده بودند که تا مرد، فضای مجازی را بترکانند. و انصافا ترکاندند.

آنهایی که دست کم یک بیت شعر از او خوانده بودند و در همان یکی دو روز کمای او مطالب کافی تهیه دیده بودند دست پیش گرفتند و در مدح بانوی شعر پارسی نوشتند و یک جمله در میان به دولت و حکومت و اسلام و فرهنگ و هر چه دم دست بود کنایه زدند که انگار مرگ او توطئه آقایان بوده و این دوستان، به فراست آنرا کشف کرده اند و طوری نمایاندند که امتیاز کشفشان را با کسی هم شریک نمی شوند. آلبوم “چرا رفتی” هم در یوتیوب فراوان است و بازنشر آن در فضای مجازی مالیات ندارد. شعرهای پیشین بانو را هم که خوانندگانی پیش از جناب همایون خان شجریان خوانده بودند به عنوان کشف مجدد، با تبختر کنار افاضات خویش آوردند و خلاصه روح حضرت سیمین را پس از مرگ قرین رحمت الهی فرمودند.

53ecfca57e012.preview-620

در حقیقت فرقی ندارد آن عزیز از دست رفته کجایی باشد. همین که ملت همیشه در صحنه خاطره ای شخصی با او داشته باشند، مجوز نشر سانتی مانتالیستی یادآوری هایشان صادر شده است. اصلا هم به روی خود نمی آورند که در هنگام زنده بودن آنها،چه کردند و فراموشی و عزلت فرد مورد نظر را همان هایی که در مرگشان یقه جر می دهند باعث بوده اند و عزت از یادرفته شان را همان ها فراموش کرده اند. اصلا فرض بگیریم همین جناب “رابین ویلیامز” که مدیحه سرایان فیس بوکی برایش زانوی غم بغل کرده اند ایرانی بود. چه کشیده بود؟

اگر به هر صورت در دوران کودکی از غرق شدن در استخر پارک شهر و دریاچه پارک ارم و استادیوم آزادی نجات پیدا کرده بود و در دوران ابتدایی از آتش گرفتن بخاری مدرسه جان سالم به در برده بود و کاروان راهیان نور از فرستادن او روی مین های خنثی نشده خوزستان و تصادف در جاده های استاندارد ناکام مانده بود، ممکن بود به دبیرستان برود و از وفور نعمت و تنوع مواد مخدر بهره مند شود. گیریم آنقدر شانس آورده بود که به زهرماری کشنده معتاد نشود و با معدل قانع کننده دیپلم بگیرد و شانس رقابت در کنکور پیدا کند. آخر او که نمی توانسته با معدل یازده بورسیه رشته پزشکی را بگیرد. آنها مال از ایشان بهتران است.

حالا فرض کنیم که می رفت  دانشگاه و فرصت نمایش استعداد بی نظیرش را در تقلید صدا و ایفای نقش های گوناگون بدست می آورد. آخرش چه؟ عاقبتش می شد درآوردن ادای مشاهیر در برنامه خنده بازار تلویزیون حکومتی و شکایت همان مشاهیر از او به مقامات قضایی و ممنوع الکار شدنش. یا ایفای نقش های کج و کوله و کوتاه در آثاری که فرصت یک بار دیده شدن هم به دست نمی آوردند.

اصلا فرض کنیم همین فیلم “خانم دابت فایر” ایرانی بود. اولا که مجوز ساخت نمی گرفت. بر فرض هم که می گرفت، آنقدر اصلاحیه می دادند که همه مزه و ارزشش می رفت پی کارش. موقع ساختش هم مجبور می شدند نقش رابین ویلیامز را بدهند واقعا یک خانم بازی کند. چون باید به دختر نوجوانش دست می زد و خب اینکار منع شرعی دارد! بعد هم اصلا خوب نیست مرد لباس زنانه تن کند. از روزی هم که خبر ساختش منتشر می شد، بردران همیشه در صحنه، یک خط در میان با موتور و قداره می آمدند سر صحنه که همه را جمع کنند و به خون شهدا قسم بخورند که نمی گذارند در مملکت امام زمان چنین بی ناموسی هایی رخ دهد.

Evolution of Robin Williams

با اینحال فرض کنیم که فیلم ساخته می شد. فیلم به اتفاق آرای داوران به جشنواره فجر راه می یافت اما تا روز نمایش، هنوز معلوم نبود می شود آنرا نمایش داد یا نه. بعد بالاخره یواشکی یک سکانس نمایش می دادند ، پس موتورها و قداره ها از راه می رسیدند و نمایش های دیگرش به وقت گل نی موکول می شد. پیش از اختتامیه هم توصیه خیرخواهان و مصلحت اندیشان باعث بیرون کشیدن فیلم از بخش مسابقه می شد و جایزه ای که به اتفاق آرا به رابین ویلیامز تعلق داشت به همکارش داده می شد . اما همکارش که کمی منصف تر از هیئت داوران بود و منصبی نداشت که از دست بدهد، جایزه را روی صحنه به رابین تقدیم می کرد که البته به توصیه همان خیرخواهان از حضور در اختتامیه انصراف داده بود.

بعد آنها که خودشان ملت همیشه در صحنه را راه انداخته بودند، می شدند ناجی فیلم و با پا درمیانی، نصف فیلم را جرح و تعدیل می کردند و به سلیقه نازل خود، آنرا قابل نمایش می کردند. نازل از این بابت که اگر می توانستند، خودشان می ساختند و چون استعدادش را نداشتند، قیچی استعداد دیگران بودند. بالاخره بعد از کش و قوس فراوان، مجوز نمایش فیلم صادر می شد اما سالن سینما به دلیل اینکه آنرا مغایر با ارزش های انقلاب و آرمان های امام راحل تشخیص داده، از نمایش آن خودداری می کرد. فیلم از دفتر رئیس سازمان سینمایی به بازار سیاه درز می کرد و سرمایه تهیه کننده از دست می رفت و نسخه ای هزار و پانصد تومان در پیاده روهای میدان انقلاب به فروش می رسید.

۲ سال بعد، مدیران سینمایی که هیئتی مسلمان شده بودند و هشت سال با منطق طالبان با “رابین ویلیامز” رفتار کرده بودند، یا به دلیل فساد اخلاقی در ندامتگاه اوین اقامت می کردند و یا به قول خودشان به زباله دان تاریخ می شتافتند. آنچه از دست رفته بود عزت و احترام و زندگی هنرمندی بود که برای کار کردن به ضیافت افطاری فلان مدیر و بهمان وزارتخانه نرفته بود. خیلی ساده و سرراست هنرمند بود و برای اثباتش، کارنامه انکار ناپذیری داشت.

مرگ “رابین ویلیامز” روح دوباره ای در کالبد رو به موت هنر می دمید. همه در رسای روح بلند و افق نگاهش می نوشتند. شاعران معاصر در شب شعرهایشان در مدحش می سرودند و صفحه فرهنگی روزنامه ها و مجلات حداکثر ستونی به شرح حال او اختصاص می دادند و البته به کارهای مسأله دارش که ممکن بود دوباره موتورها و قداره ها را به راه اندازد اشاره ای نمی کردند. مراسم تشییع جنازه اش از خانه سینما تا تالار وحدت ترتیب داده می شد و در هر دو مکان همکاران سابق، از خاطراتشان با او می گفتند و مردمی که هنرمندان محبوبشان را نه در افتتاحیه فیلم ها، که تنها در تشییع جنازه ها می توانستند ببینند، تمام خیابان های منتهی به این مکان را بند می آوردند و باعث می شدند عکس هایی شبیه سفرهای استانی برخی مسئولین سابق منتشر شود.

53ea7d4cc5e2e.preview-620

علیرضا قربانی یا همایون شجریان یکی از آوازهای فیلم “خانم دابت فایر” را در تالار وحدت و بدون موسیقی برای حضار می خواندند و مردمی که مجانی کنسرتشان را به تماشا نشسته بودند به تشویق وامی داشتند. شادمهر عقیلی هم برای چهارهزارمین بار سرود وطنم را اجرا می کرد و دست آخر یکی از برگزارکنندگان فریاد می زد دوباره می سازمت وطن!

سکانس آخر این تراژدی در قطعه هنرمندان بهشت زهرا اتفاق می افتاد و “رابین ویلیامز” در کنار فردین و بهمنیار و علی حاتمی به آرامگاه ابدی می شتافت. از آن به بعد هر جمعه یکی از دیالوگ های فیلم “خانم دابت فایر” روی سنگ قبری  نوشته می شد و آنها که با یاد شخصیت او خاطره ساخته بودند، روی سنگش گل می گذاشتند، همین.

حالا دیگر “رابین ویلیامز” مرده و هموطنان اندوهگین دارند از تک و تای آن ناله های فیس بوکی بیرون می آیند. از تک و تای رحلت سیمین بهبهانی هم که بیرون آمده اند. بیضایی و کیمیایی و عیاری و عزت الله خان انتظامی و کشاورز و نصیریان و بقیه هم که شکرخدا حالشان خوب است. منتظرند یکی دیگر از همین مشاهیر باقی مانده دستی بالا بزند و به سلامتی و میمنت بمیرد تا ایشان بتوانند با جنازه اش عکس یادگاری بگیرند. حالا هی بگوئید هنر نزد ایرانیان است و بس!

One comment

  1. سلام، مطلب شما خیلی عالی بود، فقط یک مشکلی داشت که فکر کردم شاید بد نباشه بدونید؛ پاراگراف سوم از آخر، خط دوم به جای سالار عقیلی به اشتباه ذکر کردید شادمهر عقیلی، اگر تصحیحش کنید خیلی بهتر میشه.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*