>
مهاجران ایرانی، رویدادهای کانادایی، در مجله تیتر

دردهای دموکراسی

یادداشتی بر فیلم من,دنیل بلیک (I, Daniel Blake)

به قلم مجید موثقی

Majid Movasseghi
Film Critic

ازتعداد فیلم های زیادی که در سال 2016 دیده شد،فیلمی که بی تردید نظر بسیاری از مخاطبین جدی سینما را  به خود جلب کرد«من، دنیل بلکI, Daniel Blacke- » به کارگردانی «کن لوچ- Ken Loach»بود. اثری که جدا از بارمعنایی  آن، از ایده خلاقی درروایت نیز برخوردار است. شخصیت های فیلم از مشاهده فیلمساز به جهان پیرامون خویش شکل گرفته اند که از حس و حالی مستند گونه  برخوردارند و مخاطب را با واقعیت های اجتماعی  درگیرمی کند.

در این اثر نیز انسان و پایمال شدن حقوق او دست آورد تلاش این گروه بوده است و نگاه چپ”کن لوچ” در حمایت از مردم بی بضاعت به خوبی  در این فیلم احساس می شود.اکثر بازیگران این فیلم اولین حضورجدی شان در برابر دوربین یک فیلمساز بزرگ بوده است وبرگ برنده “کن لوچ” انتخاب همین غیر ستارگان بوده است.

دعوت ازیک “استندآپ کمدین” به نام«دِیو جونز-Dave Jones» برای ایفای نقش” دانیل بلک”که اینبار نه برای ایستادن و خنداندن تماشاچی به روی صحنه آمده است بلکه برای بازی در یک درام تلخ در برابر دوربین قرار می گیرد که این انتخاب ازهوش سرشار”کن لوچ” در ماندگار کردن چهره های جدید،نشات می گیرد. شخصیت های این فیلم  دریک نظام سرمایه داری تک افتاده و فراموش شده اند.نقد هوشمندانه این نظامی بوروکراسی وعدم کارکرد آن توسط کارگردان با روایتی نرم و هدایت  خوب بازیگران صورت گرفته است.

پیرنگ داستان این فیلم مهاجر و یا آواره ای جهان سومی  نیست که امروزه فیلمسازها با دوربین های خوش کیفیت در پی نشان دادن زندگی بی کیفیت آنها هستند،بلکه “کن لوچ”هشتاد ساله اینبار نور را وارد منشوری می کند که شکست آن زوال همونطی بر پرده سینما است که در حال تخریب است.دنیل نجار بیکار و سالخورده ای است که از کار با کامپیوتر عاجز است. او حتی قادر به پر کردن فرم های آنلاین در اینترنت برای گرفتن مستمری اش نیست و همیشه  در حال جدال با پشت میز نشین هایی است که باید حقوق بیکاری او را پرداخت نمایند اما با کاغذ بازی،همیشه سنگی جلوی پای او می اندازد و هربار با احترام و لبخند ازاهمیت اجرای قوانین سخن می گویند.

در حالی که همین قوانین مشکلات را برای قشری از جامعه سخت تر کرده است.دنیل با اینکه بیمار است و نارسایی قلبی دارد اما به صورت موازی نگران بیوه زنی است که برای رفع نیازهای دختر کوچکش به سیم آخر زده و به روسپی گری روی آورده است.دنیل برای ادامه بقای خود وسایل خانه اش  را به یک سمسار می فروشد و می بینیم با مهارت که در نجاری دارد برای این زن و فرزندش گاه رنده ای به چوب می زند.اما روح دردکشیده ی او توان بیشتر ماندن در این زمانه را ندارد.

نکته برجسته  این درام که توسط” پل لاورتی-Paul Laverty” فیلمنامه نویس دایمیِ” کن لوچ” به نگارش در آمده است،بهبود درد نیازمندان توسط خود آنها است تا پیروی کردن از قانون گذارانی که به جای خدمت در پی قدرت هستند.همدردی هنرمند با انسان مدرنی که امروزه توسط خود دموکراسی به او ظلم می شود از نکات حائز اهمیت این فیلم است.اگر تجربیات گرانبهای”کن لوچ” در درک سینمای اجتماعی نبود،«من، دنیل بلیک»تبدیل به فیلمی” سانتی مانتال” می شد که در پی احساساتی کردن مخاطب بود تا اندیشیدن او! اما این فیلمساز چون بندباز کهنه کاری است که راه رفتن روی طناب بی ثبات سیاست را خوب می داند و کارکرد هنر را تنها سرگرم کردن مخاطب نمی شمارد.به قول فیلمساز فقید آلمانی« راینر فاسبیندر-Rainer Fassbinder»”فیلم ها نباید فیلم باقی بمانند،بلکه باید زنده و پویا شوند و بیننده را به درک بهتری از زندگی برسانند ”

جسارت کارگردان  در کنار زدنِ ماسکِ “مردم فریبی”آنهم در جامعه ای دموکرات، تحسین برانگیز است که اگر بخواهیم  این فیلمسازان را در سینمای امروز جهان شناسایی کنیم تعداد آنها از انگشتان دست فراتر نمی رود.”کن لوچ” از دهه شصت میلادی تا به امروز مسئله بی خانمان و دردهای آنها را پیگیری کرده است و با ساخت فیلم های اجتماعی،منتقد بزرگی در ارزیابی سیاست های شتابزده جامعه خویش  بوده است.

او فیلمساز دردهای تلخ است و درپی گرفتن حقوق انسان های بی دفاع!چون هملت با شک و تردید به سرزمین مادری اش خیره شده است.دو دِلی او نسبت به سلامت نظام هایی که ادعای دموکراسی  در سر دارند،حرف تازه ای در آثار او نیست.او در سال 2006 نیز با فیلم”بادی که بر مرغزار می وزد” سیاستهای قوام نیافته بریتانی کبیر را به چالش می کشاند و برنده نخل طلای کن می شود.او با” من، دنیل بلک”برای دومین بار برنده این جایزه می شود.

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*