>
مهاجران ایرانی، رویدادهای کانادایی، در مجله تیتر

چرک نویس

سفر به بنگال

سفرنامه بنگلادش به بهانه شرکت در فستیوال بین الملی فیلم داکا   شکرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود. (حافظ) نطفه‌ی سفر به بنگلادش در بندرانزلی بسته شد خانم زهره زمانی تعارفی زد و من هم که از خداخواسته اجابت کردم هر چند بعدا سر از تورنتو درآوردم و مشکل نداشتن پی‌آر برای رفتن و ...

Read More »

خسی در میقات

در این متن لطفا دنبال خودتان نگردید عزم آن دارم که امشب نیم مست پای کوبان کوزهٔ دردی به دست سر به بازار قلندر در نهم پس به یک ساعت ببازم هرچه هست (۱) ان روزها شاید به زحمت اتفاقات ماهانه فرهنگی و هنری ایرانیان تورنتو به عدد ۲ میرسید. برای ما همان برنامه ماهانه ادبی “واژه” و شاید اجرای ...

Read More »

من و پسر همسایه و ابی

خاطره ای از کنسرت ابی در تورنتو 2016 هلیا قاضی میرسعید باید اعتراف کنم آشنایی من با ابی، دقیقا سوم راهنمایی اتفاق افتاد. آن هم یک آشنایی غیررسمی!! ماجرا از این قرار بود که همسایه دیوار به دیوار ما یک آپارتمان 4 طبقه بود و یکی از پسرهای این ساختمان هر روز که با دوستانش دم در جمع می شدند، ...

Read More »

ماجرای شقایق بلژیکی و شاعر کانادایی

وقتی ۱۱ نوامبر Remembrance Day نام گرفت حالا دیگر دو سالی می شود که در کانادا ساکن شده ام. کشوری که از هر قوم و قبیله ای، مردمانی در آن زندگی می کنند و در این مهاجرت آداب و رسوم خود را کم و بیش حفظ کرده اند. در کانادا و شاید بهتر است بگویم تورنتو، به طور متوسط در ...

Read More »

اگر رابین ویلیامز ایرانی بود!

نوشته ای طنز، در احوال ما ایرانیان فرهاد آهی تورنتو – کانادا *** “رابین ویلیامز”، بازیگر مشهور آمریکایی روز یازده آگوست 2014 از دنیا رفت و جماعتی را در اندوه و فضای مجازی را در انبوهی از آه و ناله فرو برد. کسانی که اقلا یکبار فیلمی از او دیده بودند – انگار که پسرخاله شان بلا نسبت جهان فانی ...

Read More »

من شاخ داشتم

یادداشتی درباره مهاجرت نغمه افشین جاه کانادا **** من شاخ داشتم. مثل همه ی آدمهای شاخدار. دم هم داشتم. مهاجرت شاخم را شکست. ناخنش را هم گذاشت روی دمم. آنقدر در جا دویدم تا دمم هم یکروز کنده شد. اسم داشتم. اسم کامل؛ “نغمه افشین جاه”. “نغمه” را نتوانستند تلفظ کنند. حتی نتوانستند از رو بخوانند. gh صدای هیچ می ...

Read More »

اینگونه شد که ایرج پزشکزاد را دیدم

دلنوشته یک خبرنگار مردد                 هلیا قاضی میرسعید کانادا *** تجربه چندین و چند سال کار در مطبوعات این را به من آموخت که هنرمندان، در زندگی واقعی لزوما همانقدر دوست داشتنی و یا نفرت انگیز نیستند.! در گفتگوهایی که با اهالی هنر داشتم، برخی گرم و دلنشین بودند و گروهی هم نچسب ...

Read More »

خاطرات ولنتاینی

چه فرقی می کند «ولنتاین» باشد یا «سپندارمذگان» ؟! اگر می خواهید علاقه خود را ابراز کنید، هر ساعتی از شبانه روز و هر وقتی از سال، زمان خوبی است.  اما اگر: دنبال بهانه می گردید، خجالتی هستید، یا  می خواهید همرنگ جماعت باشید و دنبال شریک جرم می گردید، روز «ولنتاین» فرصت خوبی است. از ما گفتن بود. چهار ...

Read More »