first pageاخبار هنردر شهررویای کانادایییادداشت کانادایی

چقدر ایرانی بودن درد دارد

به بهانه اجرای نمایش «زمستان ۶۶»

هلیا قاضی میرسعید

هلیا قاضی میرسعید
Helia Ghazi
روزنامه نگار – کانادا

تاریخ راویان بسیاری دارد. رخدادها مفسران خود را دارند، از سیاستمداران گرفته تا هنرمندان، حتی مردم کوچه و بازار، مشاهدات خود را سینه به سینه، دهان به دهان از نسلی به نسلی منتقل می کنند. قصه ها و روایت هایی که گاه دستمایه زایش اثری هنری میشود، تصویری بر بومی نقش می بنند، کتابی متولد می شود، پرده نقره ای به آن جان می بخشد، نمایشنامه ای به نگارش درمی آید و به روی صحنه تئاتر می رود. اینها همه رسالتی ست تا آنچه بر مردمی گذشته، چه خوب و چه بد، از یادها و خاطره ها نرود. به تاریخ بدل شود، تاریخی انسان ساز.

اهالی شهر تورنتو در چند هفته اخیر خبر به روی صحنه رفتن نمایش «زمستان ۶۶» را در فضای مجازی دست به دست کردند. نمایشی به کارگردانی محمد یعقوبی. نویسنده و کارگردانی که بیشتر آثارش بازتابی از رویدادهای جامعه بوده و او بی پروا آنها را به رشته نگارش درآورده و با گذر از ممیزی های بسیاری در ایران به روی صحنه برده است.

«زمستان ۶۶» نمایی ست از ترس های مردمی که در ایران زندگی می کردند و به مدت ۸ سال با کشور همسایه خود، عراق، در جنگ بودند. جنگی که از جنگ های جهانی اول و دوم هم بیشتر به درازا کشید و در هر دو کشور تلفات جانی بیشماری به جای گذاشت. روایتی از جنگ ایران و عراق. جنگی که اثرات مخربش هنوز بر پیکره شهرهای جنوبی ایران به وضوح قابل مشاهده است.

پوستر تئاتر زمستان ۶۶ به کارگردانی محمد یعقوبی در تورنتو

«زمستان ۶۶» در تاریخ های ۱۰، ۱۲ و ۱۸ ژانویه ۲۰۲۰ در Next Stage Theatre Festival و در سالن اصلی Factory Theatre  به روی صحنه رفت. در این اجرا آیدا کیخایی، امیر زاوش، آرمان قائنی زاده، جاناتان شابو، پارمیدا کاکاوند و سارا مرچند به ایفای نقش پرداختند. نمایش داستان زندگی خانواده ای را روایت میکند که در بحبوحه جنگ به خانه جدیدی نقل مکان کرده اند. هر چند طنز موجود از تلخی داستان می کاهد، اما صدای موشک ها تماشاگرانی را که تجربه جنگ دارند، یکراست میبرد به روزهای موشک باران. پارادوکسی که همان طور که در نمایش نیز به آن اشاره شده، آدم نمی دانست از اینکه پس از هر بار بمباران زنده است خوشحال باشد و شکر کند یا غصه هموطنانی را بخورد که در چشم برهم زدنی جان و خانه و کاشانه و عزیزانشان را از دست داده اند.

یاد روزهای جنگ می افتم. من و جنگ در یک سال زاده شدیم. ساکن تهران بودیم. وقتی جنگ به پایتخت رسید، ما نیز مانند بسیاری دیگر راهی پناهگاه شدیم. بعد هم به شهرهای شمالی سفر کردیم که امنیت بیشتری نسبت به شهرهای دیگر داشت، چند صباحی را هم در دهات طالقان گذارنیدیم. برای کودکی مثل من که فرزند اول خانواده بودم و پدر و مادرم هر دو کار می کردند، از جنگ و بی خانمانی و حتی مرگ هیچ تعریف و تصویری در ذهن نداشتم، جنگ آنقدرها هم ناخوشایند نبود، چراکه همه فامیل دور هم جمع می شدیم و سفر می رفتیم و من دیگر تنها نبودم. حتی وقتی به کلاس اول دبستان رفتم به دلیل شرایط جنگی حاکم، مدارس بسته بود و من و بسیاری دیگر ماهها جلوی تلویزیون مشغول تحصیل علم بودیم که من باز هم خوشحال از اینکه نباید به مدرسه بروم.

تئاتر زمستان ۶۶ – عکس از فیسبوک آیدا کیخایی

حالا پس از سالها که پایان جنگ می گذرد، درست همزمان با اینکه خطر جنگ از بیخ گوشمان رد شد، به تماشای نمایشی نشستم که تجربه ملموس تری از جنگ و عواقبش به تصویر کشید. با هر بار صدای موشک از جا می پریدم و نمایش را چشمانی خیس نظاره گر بودم و به ایران فکر می کردم، به خانواده ام، به اینکه چقدر ایرانی بودن درد دارد. چند روزی ست خبرهای بد پشت سر هم از ایران میرسد. جایی برای نفس کشیدن نمی گذارد. بغض های فرو خورده روی هم تلنبار شده اند. هنوز از اتعراضات آبانماه فاضله نگرفتیه ایم، کسانی بر طبل جنگ می کوبند. اخبارش را پی میگیری، تا می آیی نفسی تازه کنی، هواپیمایی با ۱۷۶ سرنشین سرنگون می شود، هنوز داغشان را روی سینه داری، قطاری از ریل خارج می شود، مردمی در پی ریزش تونل زیر آور میمانند، همچنان مات و مبهوت از این همه خبر بد، سیل در سیستان و بلوچستان قربانی میگیرد. و اینها اخبار بد یک سال نیست.

اینها اخبار بد یک هفته است، یک هفته سیاه. جهان سومی که باشی، زاده خاورمیانه که باشی اینها می شود اخبار روزمره زندگی ات. اخباری که مو براندام بسیاری راست می کند، اما حکومت ها کک شان هم نمی گزد، چراکه آنچه ارزش ندارد جان ما جهان سومی هاست، جهان سومی های خاورمیانه نشین. ما که سالهاست با این جبر جغرافیای دست به گریبانیم و هر بار اوست که پشت ما را به خاک می نشاند. و ما هر بار مستاصل تر، برمی خیزیم، خیزشی که تنها راه است. ما حتی چاره ای جز برخاستن و ادامه دادن نداریم.

حتی اگر از زادگاهت هزاران کیلومتر دورتر باشی و در قاره ای دیگر زندگی کنی، بازهم نمی توانی نفس راحتی بکشی، ریشه هایی که در آنجا دوانده ای، با هر اتفاقی که می افتد،  به لرزه می اندازدت. ایرانی بودن درد دارد، جهان سومی بودن درد دارد، خاورمیانه ای بودن درد دارد. روزگاری شده که حتی انسان بودن و انسان باقی ماندن هم درد دارد. در همین روزهای غم گرفته، همین روزهایی که اشک امانت نمی دهد، از خشم مشتت را گره کرده ای و از اینکه این همه ناتوانی، شرمساری، اخبار انصراف هنرمندان از شرکت در جشن دهه فجر، لبخند کمرنگ و بی جانی بر لبت می نشاند. دلت اندکی گرم میشود.

محمد یعقوبی و گروه اش این در چندماه گذشته درگیر تمرین نمایش «زمستان ۶۶» بودند تا آن را به زبان انگلیسی برای علاقمندان ایرانی و کانادایی تئاتر به اجرا درآورد. اجرایی خوب، با بازی هایی حرفه ای. تنها چند اجرا از این نمایش باقی مانده. پیشنهاد می کنم از دستش ندهید.

برای تهیه بلیت به اینجا بروید

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن

Adblock رو غیر فعال کنید

بخشی از درآمد سایت با تبلیغات تامین می شود لطفا با غیر فعال کردن ad blocker از ما حمایت کنید