۱۰ سالگیاخباربوی خوش صلحجامعهرویای کاناداییساسان قهرمانسهیل پارساشماره ویژه

صحنه‌هایی که تغییر کردند

روزی روزگاری تیتر - بخش سوم

سرمقاله شماره ویژه ۱۰ سالگی مجله تیتر – بخش سوم

 

سوم دفتر:
از دل سوله‌های بی‌روح تا سالن‌های باشکوه
داستان تحول موسیقی ایرانی در دیاسپورا

پویان طباطبایی
روزنامه نگار
تورنتو

در سال‌های ابتدایی مهاجرتم، وضعیت موسیقی ایرانی در کانادا، به‌ویژه در تورنتو، چیزی نبود که بتوان با افتخار از آن یاد کرد. همه‌چیز در هم بود و آشفته، بیشتر شبیه به نسخه‌ای بی‌جان از خاطرات قدیمی لس‌آنجلس تا یک رویداد فرهنگی واقعی که درخور جامعه‌ای نوپا باشد. هیچ نشانی از حرفه‌ای‌گری نبود، تنها تلاشی برای زنده نگه داشتن خاطره‌هایی دور، در مکانی غریب و شرایطی سخت.

در آن روزها، یکی از معدود فضاهای نیمه‌حرفه‌ای برای اجرای زنده موسیقی ایرانی، جایی بود در شمال تورنتو به نام کاباره شبهای تهران که برای من و بسیاری دیگر یادآور خاطراتی ویژه و بی‌تکرار است. کنسرت‌های به یادماندنی ستار، عارف، و آخرین اجرای ویگن را در آنجا دیدم و هر کدام برایم تجربه‌ای عمیق و پر احساس بود. حتی این سالن تنها جایی بود که می‌شد بازی‌های تیم ملی فوتبال ایران را به صورت زنده تماشا کرد.

ما بارها و بارها ساعت‌ها از صبح زود در صف می‌ایستادیم، چون بیشتر بازی‌ها در ساعات اولیه صبح به وقت تورنتو برگزار می‌شدند. با پرداخت حدود بیست تا بیست و پنج دلار، بلیطی می‌خریدیم که اجازه می‌داد در فضای کاباره بنشینیم و بازی‌ها را روی دو صفحه نمایش نه چندان بزرگش دنبال کنیم. در کنار آن، چای و حلیم به مهمانان تعارف می‌شد و همه ما گرد هم می‌آمدیم تا با شور و شعف برای تیم‌مان سرود بخوانیم و حس غرور ملی را در دیار تازه تجربه کنیم.

با وجود کاباره تهران, اما محل اجرای کنسرت های بزرگ تر فارسی، در واقع یک سوله‌ بزرگ صنعتی در حاشیه‌ی فرودگاه بود که بیشتر شبیه انبار به نظر می‌رسید تا محل برگزاری کنسرت‌های جدی. خوانندگان ایرانی، عمدتاً از لس‌آنجلس، برای اجرای برنامه به آنجا دعوت می‌شدند، اما تجربه‌ی تماشاگران اغلب همراه با مشکلاتی از قبیل دید محدود و صدای نامناسب بود و خلاصه چیزی نبود جز مجموعه‌ای از ناکامی‌ها.

فضا دراز و تخت بود، هیچ پله‌ای یا سکویی برای دید بهتر وجود نداشت. از ردیف‌های میانی به بعد، تماشاگران به‌سختی چیزی از اجرا می‌دیدند. سیستم صوتی آزاردهنده بود و صندلی‌ها نه بر اساس کیفیت صدا یا دید، بلکه با فرمولی عجیب و غریب فروخته می‌شدند: صندلی میزهای جلو ۴۵ دلار، صندلی‌های عقب ۲۰ دلار. به‌محض شروع برنامه، معمولاً جمع زیادی از کسانی که بلیت‌های ارزان‌تر خریده بودند، به‌سوی صحنه هجوم می‌بردند و میدان دید میزهای جلو را می‌گرفتند. تیم حفاظتی وارد عمل می‌شد، تلاش می‌کرد نظم را برگرداند، اما درگیری‌های پی‌درپی گاه تا ۱۵ یا ۲۰ دقیقه اجرای برنامه را مختل می‌کرد. تجربه‌ای که به‌جای لذت، بیشتر با استرس و دلخوری همراه بود.

در انتهای سالن، ایستگاه‌هایی موقت برای فروش چلوکباب و نوشیدنی برقرار بود. بوی تند غذا با رایحه‌ الکل، درهم‌پیچیده با صدای ناهنجار بلندگوها، ترکیبی عجیب و ناخوشایند پدید می‌آورد. تجربه‌ای که نه از نظر فرهنگی الهام‌بخش بود، نه از نظر هنری قابل‌دفاع. در همین بستر آشفته بود که یک نقطه‌عطف واقعی رقم خورد. تحولی که نه‌تنها در موسیقی، بلکه در کل ذهنیت جامعه ایرانی نسبت به هنر در دیاسپورا تأثیر گذاشت. خودم از نزدیک در دل آن بودم و با همه وجود لمسش کردم.

گوگوش، بعد از ۲۲ سال سکوت، ایران را ترک کرد و نخستین تور جهانی‌اش را با اجرایی باشکوه در سالن Air Canada Centre در تورنتو آغاز کرد. سالنی بزرگ، مجهز، مدرن و درخور هنر. اجرایی که نه فقط از نظر فنی و هنری در بالاترین سطح قرار داشت، بلکه به‌لحاظ مدیریت، برنامه‌ریزی، نوع قرارداد، اقامت، قیمت بلیت و احترام به مخاطب، استانداردی تازه تعریف کرد.

او با همراهی یک ارکستر حرفه‌ای، صحنه‌ای ساخت که برای اولین‌بار به ما یادآوری کرد که کنسرت موسیقی می‌تواند تجربه‌ای باشکوه و به‌یادماندنی باشد. سالن پر از تماشاگرانی بود که با بلیت شماره‌دار، با احترام به صحنه و با میل به شنیدن آمده بودند، نه صرفاً برای دیدن چهره‌ای مشهور یا ثبت عکس یادگاری. همه‌چیز حساب‌شده بود، با کیفیت، و در سطحی جهانی. این فقط یک کنسرت نبود. اتفاقی فرهنگی بود. نقطه‌ چرخشی جدی که به برگزارکنندگان فهماند می‌شود از سالن‌های حرفه‌ای شهر بهره گرفت، و به تماشاگران یاد داد که کیفیت، ارزشی دارد و برایش باید بها پرداخت.

این نقطه‌عطف، نخستین تحول واقعی و اثرگذار در صنعت هنر ایرانی در کانادا بود که با تمام وجود لمسش کردم. از آن شب به بعد، نگاه جامعه ایرانی به موسیقی در دیاسپورا تغییر کرد. حالا دیگر کنسرت، فقط یک شب تفریحی نبود. به فرصتی بدل شد برای بازتعریف خود، برای اعتماد دوباره به ارزش‌های فرهنگی‌مان، و برای باور اینکه حتی در دوردست‌ترین سرزمین‌ها، می‌شود صدایی داشت که شایسته‌ شنیدن باشد. آن شب، تولد دوباره‌ی موسیقی ایرانی در کانادا بود.

لون هفتوان

چهارم دفتر:
صحنه‌هایی که تغییر کردند: تئاتر، رقابت و شکاف

در سال‌های نخست حضورم در کانادا، صحنه‌ی تئاتر ایرانی هم مانند دیگر شاخه‌های هنری، جمع‌وجور، پراکنده و مبتنی بر تلاش‌های فردی بود. جدای از شب‌های واژه و چند پروژه‌ نمایشی کوچک به زبان فارسی، ساسان قهرمان و لِوون هفتوان دو چهره‌ی اصلی این عرصه در تورنتو بودند. این دو هر سال دست‌کم یک نمایش فارسی، و گاهی انگلیسی، روی صحنه می‌بردند. اجراهایشان هرچند محدود، اما صمیمی، پرشور و با مخاطبی وفادار همراه بود.

در سوی دیگر، سهیل پارسا، کارگردان شناخته‌شده‌ ایرانی- کانادایی، با کمپانی حرفه‌ای خود به نام «مدرن تایمز» در بازار اصلی تئاتر کانادا فعالیت می‌کرد. نمایش‌های او به زبان انگلیسی بودند، اما بسیاری از متونشان برگرفته از ادبیات فارسی یا اقتباسی از نمایشنامه‌های ایرانی بود. بازیگرانش از فرهنگ‌ها و ملیت‌های گوناگون انتخاب می‌شدند و نگاهش جهانی بود. در طی هجده سال گذشته، حدود هفت یا هشت نمایش از او دیدم که عموماعمیق، بی‌نقص و ماندگار بودند. سهیل بدون شک یکی از افتخارهای تئاتر ایرانی در دیاسپورا است.

محمد یعقوبی, سعید آرمند, پویان طباطبایی, لون هفتوان

اما در سال ۲۰۱۱، اتفاقی افتاد که صحنه را تغییر داد. محمد یعقوبی، نویسنده و کارگردان مطرح تئاتر ایران، به همراه همسرش آیدا کیخایی، بازیگر، از تهران به تورنتو مهاجرت کردند. آثار یعقوبی در ایران به دلیل لحن انتقادی‌اش نسبت به ساختار قدرت، همواره بحث‌برانگیز و اثرگذار بود. ورود او به کانادا، برای من به‌عنوان ناظر این فضا، نقطه‌ عطفی دیگر در مسیر تحول هنر ایرانی در دیاسپورا بود.

برخلاف جریان آرام و محتاط سال‌های پیش، یعقوبی و تیمش با باور به رقابت آزاد، بازار باز و جسارت در تولید و اجرا، بی‌هیچ تردیدی کارشان را در سالن‌های بزرگ و مجهز شمال تورنتو آغاز کردند. سالن‌هایی با ظرفیت ۶۰۰ نفر، طراحی مدرن، تبلیغات گسترده و قیمت بلیت‌هایی بالا. او از دعوت بازیگران شناخته‌شده‌ ایران نیز ابایی نداشت. حالا دیگر تئاتر فارسی از سالن‌های سنتی ۱۵۰ نفره عبور کرده بود و وارد سطحی تازه شده بود. مخاطب هم به‌مرور آموخت که برای تماشای یک تئاتر حرفه‌ای، باید هزینه کند. برای صندلی بهتر، برای کیفیت بالاتر، برای تجربه‌ای شایسته و به‌یادماندنی. این دومین تحول بزرگ و محسوس در صنعت هنر ایرانی در کانادا بود که از نزدیک لمسش کردم. اما این تغییر فقط در فرم اجرا نبود، درون جامعه را هم تکان داد.

سهیل پارسا

از یک سو، این حرفه‌ای‌سازی اجراها، ساختارشکنی در قالب‌ها و ارتقاء کیفیت نمایش‌ها، اتفاقی مثبت و ضروری بود. اما از سوی دیگر، روح همکاری و همدلی که سال‌ها در جامعه‌ هنری ایرانیان در کانادا حاکم بود را آرام‌آرام تضعیف کرد. فضایی که زمانی بر پایه‌ رفاقت و همراهی شکل گرفته بود، حالا جایش را به رقابت، حسادت، و حتی طمع داده بود.

سهیل پارسا، که سال‌ها با شرافت، متانت و کیفیت بالا در فضای بین‌المللی تئاتر فعالیت کرده بود، در این دوران، به‌نوعی درگیر احساس عقب ماندن و از دست دادن بازار فارسی‌زبان شد. پس او نیز تصمیم گرفت چند نمایش به زبان فارسی تولید کند، اما این آثار با کیفیت استانداردهای قبلی‌اش فاصله داشتند و همین تصمیم، تا حدودی براعتبار حرفه‌ای‌اش در جامعه فارسی زبان اثر گذاشت. در این بین و برای مدت نچندان طولانی، یعقوبی و گروهش بدون رقیب بودند. حضوری پررنگ، درخشان و متفاوت، مثل شهاب‌سنگی در آسمان هنر مهاجران. اما همان‌گونه که درخشششان ناگهانی بود، دوام این انحصار نیز چندان طول نکشید.

 

روزی روزگاری تیتر – بخش اول روزی روزگاری تیتر – بخش دوم روزی روزگاری تیتر – بخش چهارم روزی روزگاری تیتر – بخش پنجم
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

دکمه بازگشت به بالا