
بهناز رهبر, نیومارکت | در اقتصاد جهانی، لحظههایی وجود دارد که یک کشور ناچار میشود تصمیم بگیرد آیا میخواهد در مدار قدرت دیگران باقی بماند یا مسیر خودش را تعریف کند. این تصمیم معمولاً در شرایط عادی گرفته نمیشود، بلکه در زمان فشار و عدم قطعیت شکل میگیرد. زمانی که قواعد بازی تغییر میکنند و آنچه زمانی یک مزیت به نظر میرسید، بهتدریج به یک محدودیت تبدیل میشود. برای کانادا، فاصله زمانی میان دسامبر ۲۰۲۵ تا اواسط مارس ۲۰۲۶ دقیقاً چنین نقطهای بود. دورهای که در آن، رابطهای دیرینه و به ظاهر پایدار با ایالات متحده، وارد مرحلهای شد که دیگر نمیتوان آن را صرفاً یک شراکت اقتصادی نامید.
این رابطه برای دههها ستون اصلی اقتصاد کانادا بود. بخش بزرگی از صادرات، زنجیرههای تولید مشترک، سرمایهگذاریهای صنعتی و حتی سیاستگذاریهای اقتصادی، همگی در چارچوب نزدیکی به ایالات متحده تعریف شده بودند. اما همین نزدیکی، در شرایط جدید، بهتدریج به یک نقطه آسیبپذیر تبدیل شد. زمانی که دولت دونالد ترامپ تصمیم گرفت از ابزار تعرفه برای بازتعریف روابط اقتصادی استفاده کند، کانادا در موقعیتی قرار گرفت که باید میان حفظ وضعیت موجود و بازتعریف جایگاه خود یکی را انتخاب میکرد.

این تغییر با یک موج مشخص آغاز شد، موج تعرفهها. دولت ترامپ با تمرکز بر صنایع پایه، تعرفههایی را بر فولاد و آلومینیوم کانادا اعمال کرد. این تصمیم، از نظر اقتصادی بسیار هدفمند بود. زیرا این دو بخش، نقش حیاتی در زنجیره تولید آمریکای شمالی دارند. اما این فقط آغاز بود. بهسرعت، دامنه این سیاست گسترش یافت و به صنعت خودرو رسید. صنعتی که نهتنها یکی از ستونهای اقتصاد کانادا است، بلکه بهشدت به شبکه تولید منطقهای وابسته است.
در این مرحله، فشار از سطح تجاری به سطح ساختاری منتقل شد. تعرفهها باعث افزایش هزینه تولید شدند، زنجیرههای تأمین را مختل کردند و تصمیمگیری سرمایهگذاران را با تردید مواجه ساختند. شرکتهایی که تا پیش از آن، کانادا را بخشی طبیعی از شبکه تولید خود میدیدند، ناگهان با این سؤال روبهرو شدند که آیا ادامه حضور در این کشور همچنان منطقی است یا نه. نتیجه این تردید، در برخی موارد به انتقال خطوط تولید به ایالات متحده منجر شد.
در کنار این تحولات، بخش چوب و محصولات جنگلی نیز تحت فشار قرار گرفت. این بخش، که برای اقتصاد بسیاری از مناطق کانادا حیاتی است، با محدودیتهای جدیدی روبهرو شد که نهتنها صادرات را کاهش داد، بلکه به اشتغال در مناطق وابسته به این صنعت نیز آسیب زد. در مجموع، این تعرفهها تصویری روشن از یک استراتژی را ارائه میدادند: استفاده از ابزار اقتصادی برای اعمال فشار سیاسی.

در همین زمان، لحن سیاسی نیز به همان اندازه تند شد. دونالد ترامپ در یکی از اظهارات خود گفت: «کانادا بهخاطر ایالات متحده زنده است.» این جمله، بیش از آنکه یک نظر شخصی باشد، بازتاب یک نگاه ساختاری بود. نگاهی که در آن، کانادا بهعنوان یک اقتصاد وابسته تعریف میشود. این نگاه با تهدیدهای صریحتر نیز همراه شد، از جمله هشدار درباره اعمال تعرفههای صد درصدی در صورت گسترش همکاری کانادا با چین.
این نقطه، لحظهای بود که پاسخ کانادا اهمیت پیدا کرد. مارک کارنی، بهعنوان نخستوزیر، مسیر متفاوتی را انتخاب کرد. او بهجای تلاش برای کاهش تنش از طریق امتیازدهی، تصمیم گرفت چارچوب بحث را تغییر دهد. پاسخ او مستقیم و بدون ابهام بود: «کانادا بهخاطر ایالات متحده زنده نیست.» این جمله، در واقع رد یک روایت بود. روایتی که تلاش میکرد جایگاه کانادا را بهعنوان یک اقتصاد وابسته تثبیت کند. اما این پاسخ فقط یک جمله نبود. کارنی در ادامه تأکید کرد که کانادا «اجازه نخواهد داد شرایط از بیرون به آن دیکته شود.» این موضع، یک تغییر بنیادین را نشان میداد. برای نخستین بار در سالهای اخیر، دولت کانادا بهصراحت اعلام میکرد که حاضر است قواعد رابطه را بازنویسی کند.
این لحظه، آغاز یک گسست ساختاری بود. کارنی بهتدریج این ایده را مطرح کرد که وابستگی اقتصادی به ایالات متحده، که زمانی یک مزیت محسوب میشد، اکنون میتواند به یک نقطه ضعف تبدیل شود. تعرفهها این واقعیت را آشکار کردند. آنها نشان دادند که یک شریک اقتصادی، در شرایط خاص، میتواند به یک منبع ریسک تبدیل شود. در همین چارچوب، کارنی جملهای کلیدی را مطرح کرد: «امید، یک استراتژی نیست.» این جمله، بهنوعی بیانیهای برای سیاست اقتصادی جدید کانادا بود. دیگر نمیشد به بازگشت شرایط گذشته امید داشت؛ باید یک مسیر جدید طراحی میشد.

این مسیر، بهصورت یک استراتژی چندلایه شکل گرفت. نخستین محور، کاهش وابستگی بود. این به معنای قطع رابطه با ایالات متحده نبود، بلکه به معنای کاهش وزن آن در اقتصاد ملی بود. در این چارچوب، کارنی تصمیم گرفت مذاکرات تجاری را تا زمانی که فشار تعرفهای ادامه دارد، به تعویق بیندازد. این تصمیم، نشاندهنده نوعی صبر استراتژیک بود؛ رویکردی که در آن، زمان به یک ابزار تبدیل میشود.
محور دوم، تنوعسازی بود. اینجا دیگر بحث واکنش نبود، بلکه طراحی آینده بود. کانادا بهسمت بازتعریف روابط اقتصادی خود حرکت کرد. یکی از مهمترین گامها، بازسازی رابطه با چین بود. این همکاری شامل حوزههایی مانند خودروهای برقی، کشاورزی و مواد اولیه شد. این تصمیم، در شرایطی که ایالات متحده بهصراحت هشدار داده بود، نشاندهنده سطح جدیدی از استقلال در سیاستگذاری بود. در کنار چین، نگاه به اقتصادهای جنوب شرق آسیا نیز گسترش یافت. مذاکرات با کشورهایی مانند اندونزی، بخشی از تلاش برای ایجاد مسیرهای جدید تجاری بود. هدف روشن بود: اقتصاد کانادا نباید به یک مسیر وابسته بماند.
در داخل کشور، این تغییر با بازسازی زنجیرههای تأمین همراه شد. دولت تلاش کرد تولید داخلی را تقویت کند، وابستگی به واردات را کاهش دهد و ظرفیتهایی ایجاد کند که در برابر شوکهای خارجی مقاوم باشند. در صنعت خودرو، این سیاست بهوضوح دیده شد. پس از خروج برخی خطوط تولید، کانادا بهدنبال جذب سرمایهگذاریهای جدید، بهویژه در حوزه خودروهای برقی، رفت. این اقدامات، بهتدریج یک روایت جدید از قدرت ایجاد کرد. کانادا دیگر در موقعیت دفاعی نبود. بهعنوان یک بازیگر مستقل عمل میکرد که گزینههای مختلف دارد. در این چارچوب، قدرت نه از نزدیکی به یک شریک، بلکه از توانایی انتخاب میان چندین مسیر تعریف میشود.

در سطح سیاسی، این تغییر با انسجام داخلی همراه شد. فشارهای خارجی، بهویژه زمانی که با زبان تهدید همراه باشد، اغلب به تقویت همبستگی داخلی منجر میشود. در کانادا نیز، واکنشهای ترامپ باعث شد حمایت از رویکرد دولت افزایش یابد. در نهایت، آنچه در این ماهها شکل گرفته، یک بازتعریف اساسی از جایگاه کانادا در اقتصاد جهانی است. کشوری که سالها در چارچوب یک رابطه نزدیک رشد کرده، اکنون در حال بازتعریف آن رابطه است.
اگر این مسیر ادامه پیدا کند، کانادا میتواند به اقتصادی تبدیل شود که نهتنها در برابر فشارهای خارجی مقاومتر است، بلکه فرصتهای متنوعتری برای رشد در اختیار دارد. آیندهای که در آن، مسیرهای اقتصادی محدود به یک کشور نیست. در کشوری که بر پایه تنوع بنا شده، این تغییر میتواند معنای تازهای به آینده بدهد. آیندهای روشنتر، متنوعتر و مستقلتر. جایی که قدرت از وابستگی نمیآید، بلکه از توانایی ساختن مسیرهای جدید شکل میگیرد.






