بازگشت «زویاگینتسف» به هزارتو
گزارش اختصاصی از جشنواره فیلم کن

مجید موثقی – کن | نام «مینوتور» از اسطورههای یونان میآید. موجودی نیمهانسان و نیمهگاو که در هزارتویی تاریک زندگی میکرد. هیولایی که هم ترسناک بود و هم تراژیک. قربانی قدرت، سرنوشت و تنهایی. انتخاب این نام برای تازهترین فیلم آندری زویاگینتسف بیدلیل نیست. سینمای او همیشه درباره انسانهایی بوده که در هزارتوی روابط، خانواده، ایمان، قدرت و فقدان عشق گرفتار شدهاند. آدمهایی که راه خروج را پیدا نمیکنند، حتی وقتی روبهروی نور ایستادهاند.
برای من، سینمای زویاگینتسف همیشه چیزی فراتر از تماشای یک فیلم بوده است. بخشی از حافظه شخصی من با تصاویر او گره خورده. از روزی که «بازگشت» را در سال ۲۰۰۳ در مسکو دیدم تا امروز، همیشه احساس کردهام جهان فیلمهای او جایی میان کابوس و واقعیت معلق است. جهانی سرد، خاموش و بیرحم که در عین حال عمیقاً انسانی است. زویاگینتسف پس از نزدیک به نه سال دوری از فیلمسازی، امسال با «مینوتور» به جشنواره کن بازگشت. فیلمسازی که آخرین بار با «بیعشق» در کن حضور داشت و یکی از تلخترین و درخشانترین پرترههای فروپاشی خانواده در سینمای معاصر را خلق کرده بود.

من تقریباً تمام فیلمهای او را، از «بازگشت» تا امروز، دیدهام. هنوز فیلم بدی از او ندیدهام. حتی ضعیفترین لحظاتش هم حاصل نگاه فیلمسازی عمیق، دقیق و بهشدت هوشمند است. اما «بیعشق» برای من فقط یک فیلم نبود. زخمی بود که روی پرده باز شد. هنوز آن سکانس را فراموش نکردهام. وقتی کودک گم شده و بچههای مدرسه میگویند جایی هست که او دوست داشت به آنجا برود. بعد وارد خرابهای متروک میشویم. جایی که هیچکس به آن پا نمیگذارد، اما برای آن کودک شاید امنترین و شخصیترین نقطه جهان بوده است. آن تصویر برای من آخرین قاب ماندگار «بیعشق» شد. بعدها حتی یادداشتی نوشتم با عنوان «طرفداران بیعشق».
امسال کن، برای من چندان سال درخشانی نبود. با وجود هیاهوی همیشگی جشنواره، کمتر فیلمی آن شوق کشف را ایجاد میکرد. البته آثاری بودند که لحظاتی درگیرکننده داشتند. فیلم ۳۵ میلیمتری «مولن» ساخته لاسلو نمش با فضاسازیای که یادآور «ارتش سایهها»ی ژان پیر ملویل بود و از بازیها و کارگردانی درخشانی بهره میبرد، یا فیلم تازه کریستیان مونجیو با نام «Fjord» درباره خانوادهای که دولت فرزندانشان را بهدلیل تنبیه از آنها میگیرد. هر دو فیلم لحظاتی قابلتأمل داشتند، اما هیچکدام آن ضربه عاطفی و سینمایی عمیقی را که انتظار داشتم وارد نمیکردند. برای همین، امید اصلی من در کن امسال دیدن «مینوتور» بود. نه فقط من. بسیاری از دوستان منتقد و فیلمسازی که نگاهشان را جدی میگیرم، منتظر بازگشت زویاگینتسف بودند. خیلیها به عشق فیلمساز «بیعشق» به کن آمده بودند.

فیلم، بیشک امضای زویاگینتسف را دارد. همان معماری سرد و دقیق. همان خانههایی که در سینمای روسیه، بهویژه در آثار او، فقط لوکیشن نیستند بلکه امتداد روان شخصیتها هستند. دیوارها، راهروها، پنجرهها و سکوتها در فیلمهای او حرف میزنند. در «مینوتور» نیز این فضاسازی همچنان قدرتمند است. داستان زوجی که درگیر خیانت، تعقیب، سوءظن و در نهایت جنایت میشوند، بهخوبی پیش میرود و فیلم هرگز خستهکننده نمیشود. اما با وجود تمام اینها، «مینوتور» آنطور که انتظار داشتم مرا تکان نداد.
شاید شرایط این سالها بر فیلم سایه انداخته است. جنگ روسیه و اوکراین. بیماری سخت زویاگینتسف. دوری طولانی او از فیلمسازی و بازگشت دشوارش به زندگی. شاید همه اینها در جهان فیلم رسوب کردهاند. بیجهت نبود که بعد از نمایش فیلم، بغض در صدای او و چشمانش دیده میشد. فیلم همچنان شوکهای دراماتیک حسابشده همیشگی او را دارد، اما فیلمنامه در بخشهایی توقعی بیش از نتیجه ایجاد میکند. پایانبندی فیلم با آن هواپیما و تصاویر تیره آسمان و ابرهای سیاه، برای من آن فرجام کوبندهای نبود که انتظارش را داشتم.

با این حال، بسیاری از منتقدان و سینمادوستان در کن از فیلم استقبال کردند. بعضیها آن را بازگشتی باشکوه برای زویاگینتسف دانستند. شاید حق با آنها باشد. شاید هم من هنوز بیش از حد در سایه «بیعشق» زندگی میکنم. تماشای «مینوتور» مرا دوباره به سال ۲۰۰۳ برد. به روزهایی که دانشجوی سینما در مسکو بودم و برای نخستین بار «بازگشت» را روی پرده دیدم. آن روزها هنوز کسی نمیدانست این فیلمساز آرام روس قرار است به یکی از مهمترین صداهای سینمای معاصر تبدیل شود.
سالها بعد، در همان دانشگاهی که درس خوانده بودم، بهعنوان داور بخش بینالملل حضور داشتم و زویاگینتسف برای برگزاری ورکشاپ آمده بود. دیدنش برای من فقط روبهرو شدن با یک کارگردان مشهور نبود. انگار بخشی از حافظه سینمایی نسل ما دوباره مقابلمان ایستاده بود. و امسال، در کن، بعد از تمام این سالها، دوباره او را دیدم.

شاید «مینوتور» شاهکار تازه زویاگینتسف نباشد. شاید حتی در کنار «بازگشت»، «لویاتان» یا «بیعشق» قرار نگیرد. اما هنوز هم وقتی فیلم او آغاز میشود، احساس میکنم وارد جهانی میشوم که فیلمسازش معنای تصویر را میفهمد. جهانی که سکوت، معماری، فاصله و تاریکی در آن معنایی واقعی دارند. و شاید همین، مهمترین دلیل برای ادامه دادن باشد. در روزگاری که بسیاری از فیلمها شبیه محتوایی گذرا شدهاند، هنوز هم میشود در هزارتوی سرد و تاریک زویاگینتسف قدم زد و ردپای فیلمسازی را دید که سینما را نه برای سرگرمی، بلکه برای زخمی کردن حافظه انسان میسازد. حتی اگر این بار، از هزارتوی او کمی ناامید بیرون آمده باشیم.







