فرهادی و سنگینی میراث کیشلوفسکی
گزارش اختصاصی از اکران فیلم اصغر فرهادی در جشنواره کن

مجید موثقی – کن | هفتاد و نهمین دوره جشنواره فیلم کن همچنان در جریان است و مانند هر سال، به صحنه تقابل سینمای مؤلف، ستارههای جهانی و جریانهای تازه سینمای معاصر تبدیل شده است. فیلمهای بخش مسابقه اصلی امسال بیش از آنکه بر روایتهای کلاسیک تکیه داشته باشند، درگیر بحران معنا، فروپاشی روابط انسانی و بازنمایی اخلاق در جهان امروز هستند. در کنار آن، بخش Un Certain Regard همچنان نقش آزمایشگاه سینمای آینده را ایفا میکند. جایی برای تجربههای فرمی، روایتهای شکسته و بازتعریف زبان سینما.
در این فضای پرتنش، تازهترین اثر اصغر فرهادی با عنوان «Parallel Stories» (داستانهای موازی) یکی از بحثبرانگیزترین فیلمهای دوره جاری جشنواره است. فیلمی که از همان ابتدا به دلیل نسبتش با جهان کیشلوفسکی و مجموعه «ده فرمان» مورد توجه قرار گرفت. فرهادی در نشست مطبوعاتی اشاره کرده که در مرحله توسعه با کریشتوف پیهسیویچ گفتوگوهایی داشته و پروژه در ابتدا به شکل یک سریال طراحی شده بود، اما در ادامه به فیلم سینمایی تبدیل شده است. همین جابهجایی فرم، یکی از نقاط تعیینکننده سرنوشت اثر به نظر میرسد.
«Parallel Stories» بیش از آنکه یک فیلم یکپارچه باشد، مجموعهای از اپیزودهای فشرده و همپوشان است که در قالب یک فیلم سینمایی کنار هم قرار گرفتهاند. نتیجه، روایتی پراکنده است که در آن شخصیتهای متعدد و خطوط داستانی مختلف فرصت کافی برای شکلگیری نمییابند و فیلم زیر فشار همین تراکم، در لحظاتی از انسجام فاصله میگیرد.

فیلم آشکارا به جهان «فیلم کوتاهی درباره عشق» از کیشلوفسکی نزدیک میشود. جایی که نگاه، پنهانکاری و میل سرکوب شده در قالبی مینیمال و دقیق به تصویر کشیده میشود. اما در نسخه فرهادی، این ایده به شبکهای پیچیده از روابط، خیانتها و سوءتفاهمها تبدیل شده که گاه به جای تعمیق، باعث پراکندگی روایت میشود.
فیلم با تصویر دستگاههای تایپ و نویسندهای آغاز میشود که در حال شکل دادن به داستان است، در حالی که همزمان استودیویی برای صداگذاری و بازسازی روایت نیز در جریان است. از همین نقطه، فیلم تلاش میکند میان جهانهای مختلف ارتباط برقرار کند. با این حال، کثرت شخصیتها و جابهجایی مداوم میان خطوط داستانی، مانع از شکلگیری تمرکز دراماتیک میشود.
در سطح ساختار، فیلم میان فرم اپیزودیک و سینمای یکپارچه در نوسان است، بدون آنکه به تعادل برسد. ساختاری که در آثار کیشلوفسکی بر تفکیک دقیق اپیزودها و استقلال نسبی هر روایت استوار بود، در اینجا به فشردگی و تراکم بدل شده است. اگر پروژه در قالب یک مینی سریال ساخته میشد، شاید امکان بسط شخصیتها و روابط فراهم میآمد.

حضور بازیگران شناخته شدهای چون Catherine Deneuve (کاترین دونوو)، Isabelle Huppert (ایزابل هوپر) و Vincent Cassel (ونسان کسل) به جای ایجاد انسجام، بیشتر به پراکندگی جهان فیلم دامن زده است. تعدد چهرههای شناخته شده باعث شده فیلم میان چند مرکز روایی مختلف تقسیم شود و فرصت تمرکز عاطفی بر شخصیتها کاهش پیدا کند؛ گویی هر شخصیت در مدار مستقل خود باقی مانده و اتصال دراماتیک میان آنها شکل نگرفته است.
تمهای آشنای سینمای فرهادی، دروغ، خیانت و پنهانکاری، همچنان در مرکز روایت حضور دارند، اما این بار کمتر به موقعیتهای تازه منتهی میشوند و بیشتر در امتداد تجربههای پیشین او حرکت میکنند. در سطح زبانی نیز، فاصله میان فیلمساز و جهان فیلم قابل توجه است. تجربهای که پیشتر در Everybody Knows (همه میدانند) با حضور Penélope Cruz (پنهلوپه کروز) و Javier Bardem (خاویر باردم) نیز دیده شده بود. این فاصله در برخی لحظات به سردی روابط و کاهش طراوت دیالوگها منجر میشود.

در حاشیه نمایش فیلم در جشنواره، خبر درگذشت Krzysztof Piesiewicz (کریشتوف پیهسیویچ) نیز سایهای سنگین بر فضای کن انداخته است. او از چهرههای کلیدی در شکلگیری جهان اخلاقی سینمای کیشلوفسکی بود و فقدانش در میانه نمایش فیلم، معنایی نمادین و تاریخی پیدا کرده است. یکی از عناصر مهم فیلم، استفاده از موسیقی Zbigniew Preisner است. موسیقیای که در آثار کیشلوفسکی بخشی جداییناپذیر از ساختار احساسی روایت بود. اما در اینجا، تکرار آن موتیفها بیشتر کارکردی نوستالژیک دارد تا دراماتیک. گویی موسیقی تلاش میکند خلأیی را پر کند که در سطح تصویر و روایت شکل گرفته است.
در نهایت، «Parallel Stories» فیلمی است که میان جاهطلبی فرمی و پراکندگی ساختاری در نوسان است. این اثر بیش از آنکه به یک جهان مستقل برسد، در نسبت با میراث کیشلوفسکی معنا پیدا میکند و همین نسبت سنگین، شکلگیری هویت مستقل آن را دشوار کرده است.








