وزنههای بیوزن
روزی روزگاری تیتر - بخش چهارم
سرمقاله شماره ویژه ۱۰ سالگی مجله تیتر – بخش چهارم
پنجم دفتر:
سینما، صنعتی که هنوز به قاب اصلی نرسیده

روزنامه نگار
تورنتو
در همان سالهای نخست حضورم در کانادا، میدیدم که افراد تأثیرگذاری چون کیهان مرتضوی، طراح صحنه شناخته شده، ساسان اسوندی، صدابردار مطرح سینمای ایران، نیاز سلیمی و لِوون هفتوان، بازیگران با سابقه، سعید آرمند، بازیگردان و تهیه کننده، و حتی ایرج طهماسب، فیلمساز و کارگردان محبوب، در اینجا حضور دارند. اما با وجود همه این ظرفیتها، پروژههای سینمایی فارسیزبان یا نیمهکاره رها میشدند، یا اصلاً وارد مرحله تولید نمیشدند. حتی کارگردانان مطرحی از ایران، مانند ابراهیم حاتمیکیا، به کانادا آمدند و و تلاش کردند تا پروژهای را کلید بزنند، اما نتیجهای حاصل نشد. فضای حرفهای وجود نداشت، و زیرساختهای لازم برای شکلگیری یک جریان پایدار فراهم نبود.
تا آنکه در سال ۲۰۰۸، مجید شیخ انصاری از ایران به کانادا به کانادا آمد و با گرد هم آوردن گروه تولید و بازیگران کانادایی و ایرانی، نخستین فیلم ایرانی-کانادایی را در تورنتو ساخت. فیلمی به نام وزنههای بیوزن (Weightless Weights) با بازی وحید رهبانی و من. این فیلم تجربهای تازه و جدی برایم بود، نه فقط بهعنوان یک بازیگر، بلکه بهعنوان کسی که سالها منتظر بود چنین تلاشی را از نزدیک ببیند.
سه سال بعد، در سال ۲۰۱۱، فرهاد آهی، که بهتازگی به کانادا آمده بود و طراحی صحنه فیلم قبلی را نیز بر عهده داشت، نخستین فیلم مستقل کانادایی خود را با نام نیمه روشن ماه (The Bright Side of the Moon) ساخت. فیلم نخست به زبان فارسی بود و فیلم دوم به زبان انگلیسی. این دو اثر، نخستین گامهای جدی برای شکلگیری سینمای ایرانی در کانادا بودند.

با گذشت زمان، و بهویژه از سال ۲۰۱۹ به بعد، چند فیلمساز ایرانی دیگر نیز به کانادا مهاجرت کردند و فیلمهای مستقل خود را ساختند. با وجود تلاش صادقانه و زحمات فراوانی که برای این آثار کشیده شد، اغلب آنها نتوانستند به جریان اصلی سینمای کانادا راه پیدا کنند. به باور من، یکی از دلایل مهم این موضوع، ناتوانی در ایجاد پیوندی واقعی میان روایت فیلم و فرهنگ بومی این سرزمین است. برای ساخت داستانی که در دل جامعهای تازه طنین داشته باشد، باید آن فرهنگ را زندگی کرد، حس کرد، و با لایههای پنهانش آشنا شد. مشکلی که بسیاری از فیلمهای ساختهشده در خارج از ایران به آن دچارند، همین گسست است. آثاری که اغلب همچنان بار ذهنی و روایی ایران را با خود حمل میکنند، بیآنکه بتوانند با بافت اجتماعی و فرهنگی کشور میزبان ارتباطی ارگانیک برقرار کنند.
فارغ از مقوله تولید و ساخت فیلم در کانادا, اکران و نمایش فیلمهای تولید شده در ایران هم مسیری سخت و پیچیده داشتند. در این سالها، تلاشهایی برای اکران آثار ایرانی انجام شد. جشنواره فیلم دیاسپورا به مدیریت شهرام تابع محمدی نقش مؤثری در معرفی آثار سینمایی ایرانی داشت. عارف محمدی نیز در برگزاری برنامههایی در زمینه نمایش فیلمها فعالیتهایی انجام داد. ما هم، در بین سالهای ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۵، نقش فعالی در معرفی و نمایش فیلمهای ایرانی در تورنتو ایفا کردیم.
اما از سال ۲۰۱۶ به بعد، معادلات تغییر کرد. جمهوری اسلامی ایران با تأسیس برنامهای فرهنگی در تورنتو، با بودجهای قابل توجه، وارد عرصه شد. هدف این برنامه، نه حمایت از سینمای مستقل، بلکه ارائه تصویری ویژه از سینمای رسمی ایران در فضای دیاسپورا بود. آنها نمایندهای رسمی در تورنتو تعیین کردند، فیلمسازان و بازیگران مورد تأیید خود را با حمایت مالی به کانادا آوردند تا از «سینمای ملی» سخن بگویند. هدف این حضور، بیش از آنکه هنری باشد، تبلیغاتی بود. روایت رسمی و کنترلشده از فرهنگ ایران، جای سینمای مستقل و آزاد را گرفت.

برخی از همین چهرهها، که تا دیروز در صداوسیمای رسمی جمهوری اسلامی فعالیت میکردند و در پروژههایی با محتوای ایدئولوژیک بازی کرده بودند، به محض آغاز جنبش زن زندگی آزادی، به کانادا یا لس آنجلس آمدند. ناگهان خود را در قالب حامیان آزادی و دموکراسی معرفی کردند. برخی از آنها سالها در ساختارهای سرکوبگر فرهنگی نقش داشتند، اما اینجا در دیاسپورا، تلاش کردند از فرصتهای مالی و هنری بهرهبرداری کنند و چهرهای کاملاً متفاوت از خود ارائه دهند.
تأثرآورترین صحنه برای من، زمانی بود که برخی از همین چهرهها در پایان یکی از کنسرتهای ابی، بیدعوت و بدون هماهنگی، روی صحنه رفتند. از آزادی و حقوق زنان سخن گفتند و حتی گلهایی را که برای ابی آورده شده بود، خود برداشتند و به خود اختصاص دادند. این رفتارها، نهتنها توهینی به هنرمندان مستقل، بلکه آسیب به حافظه فرهنگی جامعه مهاجر ایرانی بود. جایی که هنر بهجای آنکه آیینهای از حقیقت باشد، تبدیل شد به ابزار چهرهسازی و فریب. این هم یکی دیگر از تغییرات تلخ اما واقعی در مسیر تحول هنر ایرانی در کانادا بود. تغییری که از دل تجربه و با چشمان باز آن را دیدم و ثبت کردم، نه در قاب دوربین، که در حافظه شخصی و جمعیمان.

ششم دفتر:
مهاجرتهای موجی و سایههایی که روشنایی را بلعیدند
یکی از مهمترین دگرگونیهایی که در دهه دوم حضورم در کانادا با تمام وجود آن را لمس کردم، تغییر بافت جمعیتی و طبقاتی جامعه ایرانی در تورنتو بود؛ تغییری که نهفقط سبک زندگی، که روح حاکم بر تعاملات اجتماعی و فرهنگی ما را نیز دگرگون کرد. با آغاز به کار دولت احمدینژاد در ایران، موج بزرگی از مهاجرت شکل گرفت. بسیاری از مهاجران این دوره، تورنتو را به عنوان مقصد انتخاب کردند. تا حوالی سال ۲۰۱۲، جمعیت ایرانیان کانادا به حدود پانصد هزار نفر رسید. اما آنچه این موج را از موجهای پیشین متمایز میکرد، ترکیب متفاوت مهاجرانش بود.
گروه قابلتوجهی از تازهواردان، بهگونهای مستقیم یا غیرمستقیم با ساختار حکومتی یا نهادهای وابسته به قدرت در ایران در ارتباط بودند. خانوادههایی که من به آنها «خانوادههای شکسته» میگویم، مادر و فرزندان در تورنتو، پدر در ایران، همچنان شاغل در بدنه دولت یا مجموعههای اقتصادی زیر نظر حکومت. با این مهاجرت، پولهایی وارد جامعه شد که نه منبع مشخصی داشتند، نه مالیاتی پرداخت میکردند، و نه ارتباطی با واقعیتهای بازار کار در کانادا داشتند. خانههای میلیوندلاری، خودروهای لوکس و سبک زندگیهایی که از هیچ منطق مهاجرتی پیروی نمیکردند، آرام آرام چهرهی تازهای به جامعهی ما بخشیدند، چهرهای که نه بر پایه تلاش و سازگاری، بلکه بر محور رانت و نمایش شکل گرفته بود.

تأثیر این موج تازه، تنها به اقتصاد محدود نماند. هنر و فرهنگ نیز تحتالشعاع قرار گرفت. برنامههای فرهنگی، نمایشها و کنسرتهایی که تا پیش از آن، با تلاش هنرمندان مستقل مهاجر و بهشکل محلی و محدود برگزار میشدند، ناگهان جای خود را به سیل دعوت از چهرههای مشهور و خوانندگان نسل جدید داخلی ایران دادند. کیفیت آثار بهوضوح در حال سقوط بود. در نقطهای ایستاده بودیم که نمایشی عمیق و پرزحمت از سوی هنرمندان ساکن کانادا، برای پر کردن تنها ۱۳۰ صندلی سالن تلاش میکرد، اما در چند کیلومتر آنسوتر، یک استندآپکمدین سطحی و تبلیغشده، سالن دوهزار نفره را تا آخرین صندلی پُر میکرد.
اما مسئله فقط به ساحت هنر محدود نمیشد. آنچه بیش از همه چشم را میزد، تغییر الگوهای رفتاری و اجتماعی بود. بسیاری از مهاجران جدید، نه تنها تلاشی برای یادگیری زبان انگلیسی یا درک ارزشهای فرهنگی کشور میزبان نمیکردند، بلکه با خود، الگویی از رفتارهای ناپایدار را نیز وارد کرده بودند. صحنههایی که تا پیش از آن در تورنتو نادر بود، حالا به بخشی عادی از زندگی روزمره بدل شده بود: ماشینهای پارک دوبله در خیابانهای مسکونی، بساط جگرکی در کنار پمپبنزینها، و مغازههای قلیانفروشی و باغچه های قلیانی که هر هفته یکی به آنها اضافه میشد.

تردیدی نیست که هر موج مهاجرت، لایههای تازهای به بافت اجتماعی کشور میزبان میافزاید، اما در این مورد خاص، ما با افزایشی ناگهانی و خارج از کنترل مواجه بودیم، گروههایی با ارزشهایی متفاوت، که نه تنها تلاشی برای ادغام نمیکردند، بلکه قواعد بازی را برای جامعه پیشین نیز بهکلی تغییر دادند. این موج مهاجرتی، به شکلی ملموس، نه تنها بازار فرهنگی و هنری دیاسپورای ایرانی را بههم ریخت، بلکه حافظه جمعی ما را نیز خدشهدار کرد. نوعی بیهویتی فرهنگی بهوجود آمد که در آن نه ریشه مهاجرت روشن بود، نه افق آن. این، یکی دیگر از آن تغییرات کلیدی و بنیادینی بود که در مسیر این سالها از نزدیک تجربهاش کردم. تغییری که سایهاش هنوز هم بر چهرهی جامعهی ایرانی کانادا دیده میشود.
روزی روزگاری تیتر – بخش اول روزی روزگاری تیتر – بخش دوم روزی روزگاری تیتر – بخش سوم روزی روزگاری تیتر – بخش پنجم







