روزی روزگاری تیتر
تیتر شدیم تا فراموش نشویم

روزنامه نگار
تورنتو
سرمقاله شماره ویژه ۱۰ سالگی مجله تیتر – بخش اول
پویان طباطبایی, روزنامه نگار و موسس مجله تیتر | شاید بیش از ده بار این نوشته را کنار گذاشتم و هر بار که برگشتم تا ادامهاش دهم، جهان اطرافم و شرایط زندگیام دگرگون شده بود. از روزهایی سرخوش که به مناسبت ده سالگی مجله لبخند بر لب داشتم، تا روزهایی پر از اضطراب، جنگ، بیخبری و مهاجرانی که جامعهای چندتکه را شکل داده بودند. پنج ماه پیش، وقتی که سفارش یادداشتهای این شماره ویژه را به دوستان میدادم، در ذهنم جشن مفصلی برپا بود. شخصاً همیشه اعتقاد داشتم که یکی از معضلات ما ایرانیها، ناتوانی در حفظ و تداوم پدیدههاییست که خودمان خلق میکنیم. این اعتقاد، برای منِ مهاجر ایرانی در کانادا، که با دنیای هنر و رسانه آشنا هستم، عمق بیشتری دارد. چه بسیار پروژههای هنری و فرهنگی که به دلایلی ساده از نفس افتادهاند، یا نشریاتی که عمرشان حتی به یک سال هم نرسیده است. اما همین نشریه تیتر، که ماحصل تراوشات فکری من و هلیا قاضیمیرسعید است، با وجود همه سنگریزههای سر راه، حالا ده ساله شده. و چه اتفاقی دلپذیرتر از این برای ما.
لیستی از دوستان هنرمند، روزنامهنگار و اهل فن که طی این سالها در تیتر میزبان آثارشان بودهایم تهیه کردیم. آرام آرام تماس گرفتیم و دعوتشان کردیم تا در این شادی با ما شریک شوند. کارها شروع شد و من هم در دفتر کارم، روی تخته وایتبرد دیوار، با ماژیک قرمز، بزرگ نوشتم “سرمقاله” و کنارش یک گل سرخ کشیدم، تا یادم نرود که چقدر حرف برای گفتن دارم. در روزهای بعد، تکهکاغذهایی با یادداشتهای پراکنده روی میز جمع میشد تا وقتی که شمایل کامل مجله را دیدم، آنها را سروسامان بدهم و تبدیل به یک جستار کامل شوند.
در روز دوم فروردین ۱۴۰۴، مادربزرگم، مامان آذر، در ۸۵ سالگی زمین خورد و گردن فِمورش شکست. مثل تمام این هفت سال گذشته که هر بار برای پدربزرگ یا مادربزرگم اتفاقی میافتاد، من به جای تمام فرزندان و نوهها راهی تهران شدم. کارها را سامان دادم، جراحی انجام شد و مراقبتهای ویژه آغاز. روزها در بیمارستان و شبها در خانه، ذهنم درگیر موضوع مهاجرت، اهمیت رسانههای قومی در کشورهای چندملیتی، مسئولیتهای مهاجران، دستاوردهایشان، و دهها زاویه دیگر از این پدیده شد. گاهی یادداشتهای کوتاه مینوشتم تا مبادا اندیشههای پریشان از ذهنم بگریزند.

از قبل وقت پرواز برگشت به کانادا داشتم و یک وقت عمل که باید انجام میشد. پس کارهای مامان آذر را راست و ریست کردم و برگشتم. عمل به خوبی انجام شد و دوره دو هفته نقاهت به سختی گذشت و دوباره برای تهران بلیت گرفتم. پزشک جراحم خیلی راضی نبود که سوار هواپیما شوم، اما مگر میشد مادربزرگ را تنها گذاشت؟ مادربزرگی که منزلش سرشار از خاطرات نوجوانی و جوانی من بود، و خودش، قلب تپندهای پر از مهر که حالا شش سال است بدون پدربزرگ زندگی میکند. پس دوباره در تهران، روی یک تخته وایتبرد، با ماژیک قرمز، نوشتم “سرمقاله” و کنار آن، گل سرخی دیگر کشیدم.
دو ماه پیش، عموهایم که نگران بودند شاید برای مامان آذر اتفاقی بیفتد و بچههایشان که سالهاست او را ندیدهاند فرصت دیدار را از دست بدهند، قرار گذاشتند که در تاریخ ۲۱ ژوئن، همگی در ترکیه جمع شویم. ده روز قبل از پرواز، چمدان مادر را بسته بودم و چمدان خودم نیمهباز در وسط یکی از اتاقها رها شده بود. عموی کوچک، شجاع، خبر داد که با خانواده به هتل رسیدهاند و همهچیز آماده است. من هم اطلاع دادم که کارهای تهران تمام شده و فردا شب به همراه مامان آذر حرکت خواهیم کرد. عموی بزرگتر، عماد، هم پیام داد که با خانواده و تازهداماد آمریکاییشان به سمت اروپا حرکت کردهاند. برایش نوشتم که زرشک و پستههایی را که خواسته بود داخل چمدان گذاشتهام. در اتاقم، آخرین وسایلم را هم چیدم، کیف پاسپورت و بلیتها را روی میز گذاشتم و آماده سفر شدم.
آن شب تا دیروقت کار کرده بودم و تازه پلکهایم سنگین شده بود که صدای بلندی آمد. فکر کردم رعد و برق است. خواستم بخوابم، اما صدا دوباره و دوباره تکرار شد. هوا صاف بود. از تخت بلند شدم، چشمبند را کنار زدم و رفتم کنار پنجره. هنوز همهجا تاریک بود. موبایلم زنگ خورد. چند پیام پشتسرهم رسید. دوستانم نگران شده بودند که انفجارهایی در سمت پارچین در شمال شرق تهران رخ داده. از طبقه نوزدهم که مشرف به آن منطقه بود نگاه کردم، خبری نبود. دوباره پیام آمد. پیامرسانها را چک کردم، دیدم اتفاقاتی افتاده. اخبار یکی پس از دیگری سرازیر شدند. در کمتر از یک ساعت، مشخص شد که اسراییل به ایران حمله کرده است.

آفتاب نزده بود که سیلی از پیامهای دوستان رسید که آیا در سلامت هستم؟ تعجب کردم. بعد دیدم یکی از ساختمانهایی که در غرب تهران هدف پهپاد قرار گرفته، شباهت زیادی به ساختمان ما دارد و این باعث نگرانی دوستانم شده بود. جنگ آغاز شد. تهران آرامآرام خلوت و خلوتتر. پروازها لغو شد. همه اعضای خانواده در ترکیه، کنار استخر هتل نشسته بودند و هر زمان که اینترنت یاری میداد، از حال ما میپرسیدند، اخبار را دنبال میکردند و دمی به خمره میزدند.
یاد همان سال اول مهاجرت به کانادا افتادم. همه خانواده رفته بودند امریکا پیش عمویم و من قرار بود از تورنتو به دیدارشان بروم. عمو را نوزده سال بود ندیده بودم و عموی ساکن سوئد را چهارده سال. حملات یازده سپتامبر رخ داد. حضورم در سفارت آمریکا بیش از ده دقیقه طول نکشید. مامور با دیدن پاسپورت ایرانیام خندید، از آب و هوا پرسید و گفت ایرانیها شش ماه حق ورود به امریکا را ندارند. تقاضای ویزای من رد شد. حالا بیست و چهار سال بعد، توپها و بمبها دوباره مانع دیدار خانواده شدند.
ناچارم مامان آذر را که بعد از دوره نقاهت، سرحال شده است، به ویلای دوستی در قزوین بفرستم و خودم در تهران بمانم تا شرایط را از نزدیک ثبت کنم. اینترنت مدام قطع و وصل میشود و ارتباط با داخل و خارج کشور دشوارتر از همیشه. خانوادهام در کانادا نگرانند و اصرار دارند تا از تهران خارج شوم. پرت میشوم به خاطرات کودکی، بمبارانهای تهران، سفرهای اجباری به شهرهای امنتر و بعد گسترش بمبارانها توسط صدام، حالا عیناً تکرار شده بودند، فقط با مقیاسی وسیعتر.
بیشتر روزهایم را میان اتاق کار، نوشتن، تماشای انفجارها از بالکن، و دنبال کردن اخبار از الجزیره و سیانان میگذرانم. کمکم یادداشتهای دوستان برای جشن ده سالگی مجله هم می رسند. اما هیچکدامشان بوی جشن نمیدهند. بیشتر بوی دلتنگی دارند، بوی غم، خاطرات کهنه جنگ و گاه کمی هم بوی خون. اسم هر یادداشت و نویسندهاش را روی تخته می نویسم. هر بار که نگاهم به آن واژه بزرگ “سرمقاله” میافتد، انگار پتکی بر سرم فرود میآید. آن گل سرخ کنار واژه سرمقاله، که قرار بود یادآور جشنی با شکوه باشد, حالا معنای دیگری گرفته است.
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده میترسانی
گر ما ز سر بریده میترسیدیم
در محفل عاشقان نمیرقصیدیم
پویان طباطبایی
۱۶ جولای ۲۰۲۵
روزی روزگاری تیتر – بخش دوم روزی روزگاری تیتر – بخش سوم روزی روزگاری تیتر – بخش چهارم روزی روزگاری تیتر – بخش پنجم







