First Pageاجتماعیاخبار هنراز گوشه و کنارچرک نویسموسیقی
موضوعات داغ

پیمان معظمی من شاکیم

دلنوشته ای برای دوست, برادر و همکار قدیمی که زود ما را بدرود گفت

پویان طباطبایی, روزنامه نگار سردبیر مجله تیتر

 

 

 

 

به نام خداوند رنگین کمان

 

بسیار گل از کف من برده است باد

اما من غمین

گلهای یاد کسی را پرپر نمیکنم

من مرگ هیچ عزیزی را

باور نمیکنم

 

همیشه قرار نیست که یک دوستی قدیمی و پایدار,  با یک اتفاق درخشان, یک همکاری بزرگ, یک جمله تاثیرگذار و یا یک رویداد محیر العقول کلید بخورد. دوستی ماندگار هم میتواند به همین سادگی و با یک دفع باد معده آهنگین و یا به قول مش قاسم آن صدای مشکوف, آنهم در شبی تابستانی شروع شود, ما را بخنداند و پایه گذار ۲۵ سال خنده های بی پایانمان بشود.

پیمان معظمی, رفیق قدیمی, رفیق صمیمی, باید بی رودربایستی بگویم  که من از تو شاکیم. بسیار شاکی!

آخر این چه وقت رفتن بود!!!!!

پیمان معظمی – پویان طباطبایی

بین من و تو و احسان و امین و حسین و امیر, من یکی سیاسی بودم و یکه  و تنها  بار تمام آن شور و هیجانات را به دوش میکشیدم, اما نمیدانم چرا همیشه کتکش را تو میخوردی؟ من در لیبی, مصر, بحرین و ایران تصویرگر خط مقدم جنگ و تحولات سیاسی و اجتماعی بودم, اما پدر نامردی در ۸۸ در میدان  ولیعصر, باتوم را بر باسن تو فرود می آورد. ۳ شنبه گذشته تلفنی کلی گپ زدیم و قرار ۵ شنبه آینده را گذاشتیم. از شرایط این روزها گفتیم. صدایت مثل این سالهای سیگار بی امان, خس و خس داشت. گفتی: پویان, من هیچوقت تو آزادی زندگی نکردم. کلی سر به سرت گذاشتم. تکه تکه خاطرات ۲۰ و اندی سال را برایت یادآور شدم.

گفتی: خوب بود ,اما بازم  آزادی نبود.

 

در این روزهای نکبتی, اگر قرار رفتنی هم بود باید سهم  من میشد نه تو. اما تو مثل همیشه بدون هیچ دعوتی سیاسی,  هزینه اش را لبیک گفتی. پشت خط تلفن سکوت بود و گهگاهی صدای خس خس سینه ات می آمد. گفتم یادت هست, هفته ای ۳ روز خانه ما بودیم و هفته ای ۳ روز خانه شما!

غروب ها حاجی در را باز میکرد و خسته از کار وارد میشد. ما در آشپزخانه شما میز را چیده بودیم. ماست بود, چیپس بود, خیار شور هم بود و کالباس و البته گیلاس ها.  تو داشتی تار میزدی, یا دیوان و یا گیتارات را در بغل سفت گرفته بودی و من هم با سازهای بادی, همراهیت میکردم. از دور سلامی می دادیم به آقای معظمی و از من اصرار, که بیایید پیش ما و از حاجی انکار که من در اتاقم راحتم. یادت هست کم کم حاجی را متقاعد کردم که بیاید و بشیند پیش ما.

یک شب داشتیم میخواندیم:

فارغ  ز درد بودی

بیگانه با غم دل

 

که یکدفعه شعر یادمان رفت. حاجی که حالا شبها می نشست پای بساط ما و ناخنکی هم به مزه ها میزد, خواند:

 

شور جنون بپا شد

بیگانه محرم آمد

 

و ما تازه فهمیدیم که, به به! حاجی چه صدایی دارد!

پیمان معظمی – پویان طباطبایی

یادم هست کمتر از ۲۰ شب گذشت و سر همان میز که پر از حال و عشق و شور بود جمع بودیم.  حالا حاجی که در یکماه گذشته در ناخنک زدن به مزه ها تبحر عجیبی یافته بود, مسوول  انتخاب آهنگ ها شده بود. یک قاشق ماست برمیداشت, به پیمان میگفت این آهنگ را بزن. من خودم را با پیمان کوک میکردم. حاجی میخواند و ما دم میگرفتیم. حاجی یکباره برگشت به سمت من و گفت: پویان فلان فلان شده, من ۲۰ سال است که در مکه توبه کرده ام و دست از این کارها کشیده ام. ببین پدر سوخته تو با ما چه کردی !!

بریز بریز این سگ مصب را بریز.

و این گونه حاجی پیمان خود با آسمان شکست.

 

خندیدی و گفتی: استاد از دست تو

 

از آن استاد ها که وقتی رفتی, من شوکه, گیج و بهم ریخته به غزاله زنگ زدم, اولین چیزی که گفت این بود که:

پویان, پویان, حالا کی به تو بگه استاد؟!!!

 

آره رفیق,

رفتنت مثل یه حادثه برام موندنیه

حالا آواز سفر کردن تو خوندنیه

لحظه ها, ثانیه  ها, طاقت موندن ندارن

میسوزن, اما خب فکر سوزوندن ندارن

 

پیمان معظمی

رفیق قدیمی, رفیق صمیمی

تو این روزگار نامردی, تو یکی خیلی مردی , خیلی مردی

 

از خانه شهید عراقی, تا منزل نوشین. از خانه هروی تا بی خانمانی. از کارکردن در عسلویه تا داستان ازدواج و حواشی  هفته های آخر, همیشه آرام و صبور بودی. آهسته و پیوسته با لبخندی بر لب. مثل اون سربازی که موقع رژه نفر آخره. بعد  از ۵۰۰ متر فرمانده داد میزنه. ایست, خبردار. از جلو نظام . عقبگرد, حرکت. حالا اون سربازه میشه نفر اول صف. نه اون موقع که ته صف بودی, ناامید و خجل شدی, و نه اون موقع که نفر اول, باد کرده و متکبر. تو خود خود خودت بودی.

عجیبه, به این یادداشتم هم که نگاه میکنم, میبینم اهنگینه. یعنی تو خیلی بیصدا و آرام خودت رو تو این سطر ها جا کردی. تو در واقع در تمام لحظه های خوب موسیقایی من و تمام دوستانت ساری و جاری هستی. در تمامی ان مجموعه های بیاد ماندنی موسیقی, که همیشه چند ساعت قبل از پرواز من به آن ینگه دنیا فراهم میکردی و به دستم میرساندی.

تو در ارتقاء  سواد موسیقی نسل من جایی بی بدیل و درخشان داری. هیچکس جز تو در آن سالها ستون موسیقی غیر ایرانی نداشت. نمیدانم باید از حاجاقا زم در حوزه هنری ان سالها تشکر کنم که خودش هم چند سالیست در سوگ پسر جوانش نشسته است و یا از آن سردبیری که دست تو را باز گذاشت تا از پینک فلوید, لارینا مک کنت و یا بیتلز بنویسی. آخرین یادداشت حرفه ای را هم ۷ سال پیش در قالب یک گفتگو با دیوید نافلر بزرگ, برای مجله ما تنظیم کردی, که به یادت دوباره منتشرش خواهیم کرد.

سر مزارت, بزرگواری پشت میکروفون گفت: دوستان برایت نماز بخوانند. بسیار هم محترم گفت. دور ایستادم تا خلوت شود. آمدم جلو, دیدمت, رفته بودی زیر تلی از خاک که خودت را از دست این جماعت گریان قائم کنی! یواشکی لبخندی برایت فرستآدم. به همان عهدی که با هم داشتیم. همانند شبی که بابا صدرالدین رفت. من آمدم ایران. تو آمدی, احسان آمد و دیگر دوستان جان.

لبی ترکردیم, دمی گرفتیم, لطیفه ای گفتیم و به یادش خنده ها کردیم.

پیمان معظمی- دیوید نافلر

 

در فکر اینم که خیلی زود به دیدارت بیایم. باز مثل همیشه پیک ها را پر کنم, تو دوباره بپرسی: عرقش خوبه؟

من هم مثل همیشه بگویم: نه, انه!!!

بعد  سازها را دربیاوریم و بخوانیم:

ایران ای سرای امید

 

 

پیمان خان, رفیق قدمی

تو آمدی, زندگی همه ما را شخم زدی, بارور کردی, دستمان را گرفتی و قدمی پیش بردی.  تو فارغ  از تمام تلاطم های زندگی, عشق را به غزاله شناساندی, پدر بودن را به آدرین. برادر خوب را به پونه  و پسر خانواده را به نوشین و آقای معظمی و

در آخر رفاقت را با ما تمام کردی, تمام!

 

 

 

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا