اتاوااخباراخبار اقتصادیسیاستصفحه اولکانادا

بیکن کانادایی و احتمال وقوع جنگ

کارنی از احتمال حمله آمریکا می‌گوید

پویان طباطبایی – تورنتو | مجله تیتر: مارک کارنی این هفته احتمال حمله نظامی آمریکا به کانادا را علناً وارد محاسبات دولتش کرد. این یک شوخی درباره «ایالت پنجاه‌ویکم» نبود، بلکه نخست‌وزیر کانادا در گفت‌وگویی مفصل با نیویورک تایمز (The New York Times) گفت دولتش حتی امکان اقدام نظامی آمریکا در خاک کانادا را بررسی کرده است. کارنی گفت چنین احتمالی سناریوی اصلی اتاوا نیست، اما نادیده گرفتن آن برای نخست‌وزیر یک کشور «غیرمسئولانه» خواهد بود. همین که چنین احتمالی امروز روی میز نخست‌وزیر کانادا قرار گرفته، به اندازه کافی جدی است.

یک روز بعد، دیوید مک‌گینتی، وزیر دفاع کانادا، تلاش کرد حرارت این جمله را پایین بیاورد. او گفت همه ارتش‌های جهان سناریوهای مختلف خطر را بررسی می‌کنند و چنین ارزیابی‌هایی بخشی عادی از برنامه‌ریزی نظامی است. مک‌گینتی همچنین یادآوری کرد که کانادا و آمریکا یکی از مهم‌ترین روابط نظامی جهان را دارند و دهه‌هاست برای دفاع از آمریکای شمالی در کنار یکدیگر کار می‌کنند. اما اصل موضوع سر جای خودش ماند. دولت کانادا احتمال اقدام نظامی آمریکا را بررسی کرده است. بحث فقط بر سر این است که این احتمال چقدر دور است.

شاید برای کارنی، با سابقه طولانی‌اش در بانکداری مرکزی و مدیریت بحران، فکر کردن به چنین احتمالی چندان ناآشنا نباشد. او آن را یک «خطر بسیار دور اما شدید» (Extreme Tail Risk) توصیف کرد، اتفاقی که احتمال وقوعش اندک است، اما هزینه نادیده گرفتنش می‌تواند بسیار بزرگ باشد. این منطق البته تازه نیست. چهل‌ودو سال پیش، در میانه جنگ سرد، کمپین انتخاباتی رونالد ریگان همین مفهوم را خیلی ساده‌تر توضیح داده بود: یک خرس در جنگل است.

در آگهی مشهور انتخاباتی ریگان در سال ۱۹۸۴، خرسی بزرگ در جنگل قدم می‌زند. راوی می‌گوید بعضی‌ها خرس را می‌بینند و بعضی‌ها اصلاً آن را نمی‌بینند. بعد سؤال اصلی را می‌پرسد: وقتی هیچ‌کس مطمئن نیست، آیا عاقلانه نیست به اندازه خرس قوی باشیم، اگر واقعاً خرسی وجود داشته باشد؟ شوروی هیچ‌وقت در آگهی نام برده نمی‌شود، اما خرس همان شوروی است. حرف کارنی هم در نهایت به همان اصل ساده مدیریت خطر می‌رسد. وقتی مسئول امنیت یک کشور هستید، شرط عقل این است که برای احتمالی که امیدوارید هرگز اتفاق نیفتد هم آماده باشید.

این حرف زمانی معنای بیشتری پیدا می‌کند که رابطه کانادا و آمریکا را در دو سال گذشته ببینیم. دونالد ترامپ بارها از تبدیل کانادا به ایالت پنجاه‌ویکم سخن گفته است. او استفاده از نیروی نظامی برای الحاق کانادا را رد کرده، اما از امکان استفاده از «فشار اقتصادی» (Economic Force) سخن گفته است. جنگ تعرفه‌ای و شکست تلاش‌ها برای رسیدن به یک توافق تجاری نیز اتاوا را به جایی رسانده که دیگر رابطه با واشنگتن را با همان اطمینان گذشته نمی‌بیند. کانادا هنوز متحد آمریکاست، اما همزمان به دنبال بازارها و شرکای تازه در اروپا و آسیاست.

تناقض ماجرا از همین‌جا شروع می‌شود. کمتر دو کشوری در جهان از نظر دفاعی به اندازه کانادا و آمریکا به یکدیگر متصل‌اند. از سال ۱۹۵۸، دو کشور در قالب فرماندهی دفاع هوافضای آمریکای شمالی (NORAD) دفاع از آسمان قاره را مشترکاً اداره می‌کنند. بخش مهمی از زیرساخت دفاع شمالی این شبکه در خاک کانادا قرار دارد و کانادا آن را اداره می‌کند. شبکه راداری شمال، مراکز فرماندهی، پایگاه‌ها و جنگنده‌های کانادایی بخشی واقعی از توان دفاعی این کشورند.

کانادا البته در برابر قدرت نظامی آمریکا هم‌وزن نیست، اما این کشور بی‌دفاع هم نیست. جغرافیای عظیم، نیروهای مسلح حرفه‌ای، عضویت در ناتو، شبکه راداری شمال، پایگاه‌های نظامی و مجموعه‌ای از متحدان بخشی از توان دفاعی کشورند. مهم‌تر اینکه اتاوا حالا در حال کم کردن وابستگی نظامی خود به واشنگتن است. دولت کارنی به دنبال افزایش تولید دفاعی در داخل و گسترش همکاری با شرکای دیگری است که بتوانند بخشی از نیازهای نظامی کانادا را تأمین کنند.

در اقتصاد هم جهت حرکت مشابه است. آمریکا همچنان مهم‌ترین شریک تجاری کاناداست و دو اقتصاد پس از دهه‌ها همکاری عمیقاً در هم تنیده‌اند. اما کانادا دیگر نمی‌خواهد تمام تخم‌مرغ‌هایش در یک سبد باشد. نزدیک‌تر شدن به اروپا و توسعه بازارهای آسیایی بخشی از همین تغییر است. دو همسایه هنوز متحدند، هنوز تجارت می‌کنند و هنوز از یک آسمان دفاع می‌کنند، اما کانادا آرام‌آرام دارد برای جهانی آماده می‌شود که در آن نمی‌تواند همه چیز را بر قابل پیش‌بینی بودن واشنگتن بنا کند. برای فهمیدن اینکه چرا حتی مطرح شدن احتمال یک درگیری نظامی میان این دو کشور چنین وزن عجیبی دارد، کافی است از اتاوا و واشنگتن فاصله بگیریم و به یکی از آشناترین تصاویر کانادا برویم: نیاگارا.

نیاگارا برای میلیون‌ها نفر یعنی آبشار، نور، هتل، ماه‌عسل و تعطیلات آخر هفته. اما کافی است از شلوغی آبشار کمی فاصله بگیرید و در امتداد رودخانه به پارک سرسبز کویینستون هایتس (Queenston Heights) برسید. میان درختان و چمنزارهای آرام پارک، ستونی سنگی سر به آسمان کشیده که قصه دیگری از این مرز تعریف می‌کند. بالای آن، آیزاک براک ایستاده است، فرمانده‌ای که بیش از دویست سال پیش در همین ارتفاعات برای دفاع از سرزمینی جنگید که بعدها بخشی از کانادای امروز شد.

صبح ۱۳ اکتبر ۱۸۱۲، نیروهای آمریکایی از رود نیاگارا عبور کردند و ارتفاعات کویینستون را گرفتند. مدافعان بریتانیایی و محلی در آغاز به شدت در اقلیت بودند. سرلشکر آیزاک براک، فرمانده ارشد نظامی بریتانیا در کانادای علیا (Upper Canada)، با رسیدن خبر حمله خود را به کویینستون رساند و نیروهایش را برای بازپس گرفتن ارتفاعات به حرکت درآورد. براک در صف مقدم این نبرد سنگین، در حالی که نیروهایش را به سوی مواضع آمریکایی هدایت می‌کرد، هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد.

اما نبرد با مرگ او تمام نشد. جنگجویان بومی، نیروهای بریتانیایی، شبه‌نظامیان کانادایی و گروهی از کانادایی‌های آفریقایی‌تبار آزاد به مقاومت ادامه دادند تا نیروهای کمکی رسیدند. در پایان، ارتش آمریکا شکست خورد و صدها نفر از نیروهایش به اسارت درآمدند. این پیروزی حمله آمریکا را متوقف کرد و به یکی از لحظات مهم دفاع از کانادای علیا تبدیل شد. براک زنده نماند تا نتیجه آن روز را ببیند، اما مرگش او را به یکی از چهره‌های نمادین جنگ ۱۸۱۲ تبدیل کرد. امروز بنای عظیم براک (Brock’s Monument) با ارتفاع ۵۶ متر بر فراز همان پارک ایستاده است و آرامگاه او نیز زیر همان بنا قرار دارد.

بیش از دویست سال گذشته و مرزی که زمانی سربازان از آن عبور می‌کردند، به مسیر روزانه کامیون‌ها، گردشگران، کارگران و خانواده‌ها تبدیل شده است. آمریکا و کانادا آن‌قدر به یکدیگر نزدیک شدند که تصور جنگ میانشان کم‌کم از تاریخ بیرون رفت و وارد قلمرو طنز شد و دقیقاً همین‌جاست که مایکل مور وارد قصه می‌شود.

سال ۱۹۹۵، مایکل مور فیلم «بیکن کانادایی» (Canadian Bacon) را ساخت، یک کمدی سیاسی که ایده مرکزی‌اش در زمان خودش آن‌قدر غیرمنطقی و دور از تصور بود که همین ناممکن بودن، موتور اصلی طنز فیلم شد. جنگ سرد تمام شده، اقتصاد آمریکا گرفتار مشکل است، محبوبیت رئیس‌جمهور پایین آمده و دشمن قدیمی هم دیگر حاضر نیست نقش سابقش را بازی کند. رئیس‌جمهور برای بازگرداندن محبوبیتش به یک دشمن تازه احتیاج دارد. جست‌وجو شروع می‌شود و سرانجام جواب تقریباً جلوی چشمشان است: کانادا. نزدیک، بزرگ و درست آن سوی مرز. دستگاه تبلیغاتی به کار می‌افتد، ترس از کانادا ساخته می‌شود و چیزی که قرار بوده یک بازی سیاسی باشد، کم‌کم از کنترل خارج می‌شود و آمریکایی‌ها واقعاً وارد خاک کانادا می‌شوند. مضحک بودن همین تصویر، آمریکا در جنگ با کانادا، تمام شوخی فیلم را می‌ساخت.

در فیلم، مسئله اساساً کانادا نیست. مسئله نیاز سیاست به دشمن است. ترس را می‌توان تولید کرد، اختلاف‌های کوچک را بزرگ کرد، کلیشه‌ها را به نشانه خطر تبدیل کرد و بعد همان چیزی را که ابتدا مخنده دار به نظر می‌رسید آن‌قدر تکرار کرد تا عده‌ای آن را باور کنند. مایکل مور کانادا را انتخاب کرده بود چون در سال ۱۹۹۵ تصور اینکه آمریکا واقعاً همسایه شمالی خود را دشمن بداند، آن‌قدر دور از واقعیت بود که می‌شد با خیال راحت به آن خندید.

حالا سی‌ویک سال بعد، «بیکن کانادایی» دوباره ارزش دیدن پیدا کرده است. محبوبیت ترامپ در تازه‌ترین نظرسنجی رویترز و ایپسوس (Reuters/Ipsos) به ۳۲ درصد رسیده، پایین‌ترین سطح دوران سیاسی او در این مجموعه نظرسنجی‌ها. فقط ۱۷ درصد آمریکایی‌ها عملکرد او در زمینه هزینه‌های زندگی را تأیید کرده‌اند و جنگ ایران و افزایش قیمت سوخت نیز بر فضای سیاسی آمریکا سنگینی می‌کند. در میان رأی‌دهندگان ثبت‌شده، دموکرات‌ها برای انتخابات کنگره با ۴۳ درصد در برابر ۳۵ درصد جمهوری‌خواهان جلوترند. تنها ۳۸ روز تا انتخابات میان‌دوره‌ای سوم نوامبر باقی مانده، انتخاباتی که نتیجه آن می‌تواند کنترل کنگره را تغییر دهد و ادامه کار دولت ترامپ را دشوارتر کند. شاید هنوز فاصله زیادی میان جهان مایکل مور و واقعیت امروز وجود داشته باشد. اما برای من، به عنوان یک کانادایی، یک چیز تغییر کرده است. جایی که سی‌ویک سال پیش می‌خندیدیم، شاید امروز چند ثانیه بیشتر مکث کنیم.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

دکمه بازگشت به بالا