اخباراخبار هنرپرده نقره ایسینماصفحه اول

حقیقت خام

نگاهی به «زن و بچه» سعید روستایی

نقدی بر سینمای نوین این روزهای ایران، به بهانه نمایش«زن و بچه» اثر سعید روستایی

سنبل پویان – تورنتو | مجله تیتر: سعید روستایی را از نسل تازه فیلم‌سازان اجتماعی می‌دانیم، همان سینمای ناب و خالصی که امثال رخشان بنی‌اعتماد و پس از او اصغر فرهادی، دو دستی تقدیم هم‌نسلان او کردند، در حالی که آن نوع سینمای اجتماعی نه تله جشنواره‌های بین‌المللی و پخش‌کننده‌ها را داشت و نه ملاحظه‌گری سیاست‌های کشور را. آن‌ها تنها با ممیزی‌های آن روزها می‌جنگیدند و در حد توان خود، کاری شسته‌رفته تحویل می‌دادند.

اما حالا سینمای اجتماعی و انتقادی، ملغمه‌ای از همه‌چیز است. انگار با نشانه گرفتن یک معضل مهم جامعه، مهندسی یک پروژه آغاز می‌شود. ابتدا برنامه‌ریزی برای خرج یک بودجه کلان که مختص بعضی‌هاست، سپس جلب آدم بااستعدادی مثل سعید روستایی که هم جوان و بلندپرواز است، هم جویای نام و هم تکلیف مشخصی در مسائل اجتماعی ندارد و می‌تواند گزینه خوبی برای چنین پروژه‌ای باشد. بعد از آن، برند جشنواره که خط اصلی را نشان می‌دهد و در ادامه، ترکیب بازیگران و بقیه داستان و حواشی. نتیجه کار قطعاً قابل تأمل خواهد شد.

قصه‌ای گرم، تلخ و واقعی که از بطن طبقه متوسط جامعه می‌آید و البته حرفه‌ای بیان می‌شود و در ادامه، معضل فروپاشی فرد و خانواده که این روزها در اغلب آثار پلتفرم‌ها و سینمای کم‌رنگ امروز به چالش کشیده می‌شود. کاراکترهایی بی‌هویت و سردرگم، با خاکستری‌کردنی عمدی و پررنگ که شدت آن گاهی توی ذوق می‌زند. همه هم خوب هستند و هم بد، همگی باهوش و دانا هستند و در عین حال، یک خودخواهی عمیق در وجود همه رخنه کرده که در طول قصه عیان می‌شود. با این حال، همین آدم‌های باهوش و دانا در بسیاری از موقعیت‌ها به‌شدت لنگ می‌زنند و تصمیم‌هایی می‌گیرند که با آن میزان از آگاهی و شناختی که فیلم به آن‌ها نسبت می‌دهد، چندان همخوان نیست.

اما زنِ «زن و بچه» داستان، مادری است قهرمان‌گونه، به‌تنهایی بار خانواده را به دوش می‌کشد و در این بین قصد دارد راهی، هرچند ناموفق، برای خودش باز کند و احیاناً اگر توانست، نفسی تازه کند. نتیجه تلخ این تصمیم زمانی به او بازمی‌گردد که در حین انتقام، بعد از مرگ فرزندش، نقطه‌به‌نقطه دوباره به خودش بازمی‌گردد، یا دست‌کم بیننده مدام با خودش می‌گوید: این هم که گناه و کوتاهی خودت بود.

تمامی شخصیت‌های داستان که به زعم زن مقصرند، به نوبت مبرا می‌شوند و در پایان شگفت‌انگیزش، انگار همه، از جمله خودش، بخشوده شده و با شرایط کنار می‌آیند و همگی در کنار هم به زندگی ادامه می‌دهند. این پایان شگفت‌انگیز بلند داد می‌زند که سازش، بهترین گزینه برای ادامه در این دنیای نامرد است. کوتاهی‌های کادر مدرسه با گذشت و فداکاری بی‌پاسخ می‌مانند، نوجوانان عاصی جامعه به کار خودشان ادامه می‌دهند و هیچ تأثیر و تغییری برای آینده این نسل به وجود نمی‌آید. خانواده پدری بچه، که باعث و بانی این اتفاق تلخ بودند، با توضیحاتی غیرقابل‌قبول کلاً رها می‌شوند، گویی اتفاقی که افتاده، آن‌قدرها هم نیازمند پاسخ و مسئولیت‌پذیری نیست.

مرد داستان با تمام کارهای خلافش و نامردی‌اش وارد جمع گرم خانواده می‌شود، هرچند جایش در تراس خانواده باشد. هم به خواسته‌اش می‌رسد، هم کار خلافش را ادامه می‌دهد و در نهایت، حق‌به‌جانب روبه‌روی همه می‌ایستد. مادربزرگ خانواده هم به ترفیع و مسیر کاری و اداره زندگی‌اش، به همان شکل ابتدایی ادامه می‌دهد، انگار آب از آب تکان نخورده است و به‌عنوان بزرگ‌تر، در مقام مادری، اولین کسی است که همه‌چیز را قبول می‌کند و به همه حق می‌دهد.

خواهر شگفت‌انگیز زن داستان هم، در کمال ناباوری، زندگی‌اش را روی خرابی‌های خواهرش می‌سازد، چیزی که فقط می‌توان در غیبت‌ها و داستان‌های زرد آن را پیدا کرد. جالب اینجاست که هم کوتاهی‌اش نسبت به خواهرزاده‌اش را صادقانه تعریف می‌کند و هم خیانت به خواهرش را به «دام عشق افتادن» تعبیر می‌کند. از آدم‌حسابی نبودن شوهرش آگاه است و در کمال ناباوری همچنان به این زندگی ادامه می‌دهد. و نوزاد هم که نویدبخش بخشش و زندگی تازه است، ناگهان از راه می‌رسد. یکی می‌رود، چون قرار است کس دیگری به دنیا بیاید، به همین سادگی.

به قدرت میتوان گفت تک به تک شخصیت‌های داستان غیرمنطقی و ساختگی بودند، و با عقل سلیم و واقعیت جور درنمی‌آمد… بازی‌های تکراری در غالب شخصیت‌های غیرواقعی هم لطفی نداشت، پریناز ایزدیار در همان شکل همیشگی بود …از پیمان معادی و فرشته صدرعرفایی توقعی بیشتر بود و بازیگران جوان هم حرف تازه‌ای نداشتند و کلیشه غلام باستانی حسن پورشیرازی هم که همه جا یافت می‌شود. شاید بعد از تماشای این فیلم، بتوان نگاهی دوباره به پایان‌های سینمای رخشان بنی‌اعتماد انداخت، پایان‌هایی که پرسشگر و نتیجه‌بخش‌اند و یا با علامت سؤال به انتها می‌رسند. پایان‌هایی که مخاطب را با یک پاسخ آماده رها نمی‌کنند و اتفاقاً او را وادار می‌کنند درباره آدم‌ها، جامعه و مسئولیت هرکدام از آن‌ها فکر کند.

و در نسل جلوتر، می‌توان صداقت سینمای اصغر فرهادی را دید، سینمایی که پایان را برای بیننده باز می‌گذارد و با هزاران سؤال و تردید به پایان می‌برد. در آن سینما، همه‌چیز لزوماً بخشوده نمی‌شود و همه شخصیت‌ها واقعی‌اند و برای رسیدن به آرامش، دوباره کنار هم قرار نمی‌گیرند. مخاطب ناچار است خودش قضاوت کند و با پرسش‌هایی که فیلم در ذهنش ساخته، سالن را ترک کند.

شاید مسئله این فیلم برای من دقیقاً همین‌جاست، نه اینکه چرا پایان فیلم تلخ‌تر نشده، بلکه اینکه چرا تمام آن تلخی و خشونتی که در طول قصه ساخته می‌شود، در نهایت به چنین سازش و آرامشی ختم می‌شود. انگار فیلم در لحظه‌ای که باید بیش از همیشه بر زخم دست بگذارد، ترجیح می‌دهد روی آن را بپوشاند. ای کاش نسل تازه سینمای اجتماعی، اگر نمی‌تواند نسازد، یا اگر می‌سازد، حقیقت را بگوید و از حسابگری و سفارشی بودن دور باشد، حقیقتی که همیشه زیبا، قهرمانانه و قابل هضم نیست و گاهی حتی پایانی ندارد که بتوان با خیال راحت آن را بست.

حیف از این همه استعداد.

 

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

دکمه بازگشت به بالا