TIFF 2026اخباراخبار هنرپرده نقره ایپروندهسینماصفحه اول
موضوعات داغ

 پرده آخر

نقدی بر فیلم «بوی سیب‌ها»

بخشی از پوشش ویژه جشنواره بین‌المللی فیلم تورنتو ۲۰۲۶
پویان طباطبایی – تورنتو | مجله تیتر: برای روز سوم جشنواره، «بوی سیب‌ها» (The Smell of Apples) ساخته جان ترنگوو (John Trengove) را انتخاب می‌کنم، فیلمی که نخستین نمایش جهانی خود را در بخش پلتفرم جشنواره فیلم تورنتو تجربه می‌کند. روایت در پنج پرده یک‌روزه شکل می‌گیرد و با اتفاقی کوچک آغاز می‌شود: یک قلاب ماهیگیری قدیمی که از پدربزرگ به نوه رسیده، گم می‌شود و پسری رنگین‌پوست به دزدیدن آن متهم می‌شود. اولین سنگ در دریای آرام زندگی یک خانواده افتاده است. آنچه اهمیت پیدا می‌کند نه معمای قلاب، بلکه موج‌هایی است که همین اتفاق کوچک در زندگی این خانواده ایجاد می‌کند.

داستان، که اقتباسی از رمان مارک بهر (Mark Behr) است، ما را به کیپ‌تاون سال ۱۹۷۴ و به خانه خانواده‌ای سفیدپوست در میانه دوران آپارتاید می‌برد. پدر خانواده، ژنرالی بلندپایه در ارتش، مرکز جهانی‌ست که مارنوس ۱۱ ساله تا آن روز شناخته است. ورود مهمانی ناخوانده پای دنیای دیگری را هم به این خانه باز می‌کند. دنیایی از نظامیان، سیاست و جنگی که شاید در راه باشد. دائماً صحبت از جنگی است که ممکن است در بیرون آغاز شود، اما جنگ واقعی آرام‌آرام در بدن همین خانواده شکل می‌گیرد.

The image is courtesy of TIFF 2026

«بوی سیب‌ها» فیلم انباشت‌های کوچک است. فاصله‌ای که کمی بیشتر می‌شود، سکوتی که کمی طولانی‌تر می‌ماند، نگاهی که معنایش همان لحظه روشن نیست و پسری که هر روز کمی بیشتر از روز قبل می‌بیند. خانه همان خانه است و آدم‌ها همان آدم‌ها، اما چیزی در نظمی که آن‌ها را کنار هم نگه داشته آرام‌آرام جابه‌جا می‌شود. در مرکز این حرکت پسری قرار دارد که بیشتر از آن‌که عامل اتفاقات باشد، ناظر آن‌هاست. نگاه می‌کند، گوش می‌دهد و مدام در جایی حضور دارد که شاید قرار نیست باشد. چند بار او را «جاسوس» (spy) صدا می‌کنند و تعبیر دقیقی است. او جاسوس کوچک جهان بزرگسالان است، پسری که چیزهایی را می‌بیند که نباید ببیند و چیزهایی را می‌شنود که هنوز برای فهم کاملشان زیادی جوان است. ساختار روایت نیز تابع همین موقعیت است. اطلاعات کامل به ما داده نمی‌شود و ما همراه او تکه‌ها را جمع می‌کنیم. فاصله میان دیدن و فهمیدن به تدریج کمتر می‌شود، تا جایی که دیگر نمی‌تواند صرفاً تماشاگر باقی بماند.

مهم‌ترین بخش این تغییر در رابطه او با پدر اتفاق می‌افتد. در آغاز، پدر نقطه اتکای جهان اوست، مردی مقتدر، نظامی و مطمئن که پسر دوستش دارد و به او اعتماد دارد. ترنگوو این تصویر را با یک افشاگری بزرگ از بین نمی‌برد، بلکه ذره‌ذره آن را می‌تراشد. فاصله میان پدری که در ذهن پسر ساخته شده و مردی که مقابلش قرار دارد بیشتر می‌شود. از این زاویه، «بوی سیب‌ها» بیش از آن‌که داستان کشف یک راز باشد، داستان از دست رفتن یک تصویر است و همزمان داستان به ارث بردن یک جهان. قلاب ماهیگیری از پدربزرگ باقی مانده است. دو عاج بزرگ فیل نیز در خانه از همان نسل به جا مانده‌اند. گذشته در این خانه فقط خاطره نیست، حضور فیزیکی دارد. اما هر میراثی را نمی‌توان در دست گرفت. همراه این اشیا، تعریف‌هایی از قدرت، مردانگی، فرمان‌برداری، خشونت و مرز میان «ما» و «دیگران» نیز از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند.

پدر در حال آماده کردن پسر برای ورود به جهانی است که خودش به آن تعلق دارد. صحنه ماهیگیری روشن‌ترین نمونه این انتقال است. آنچه در ظاهر آموزش یک مهارت است، آرام‌آرام به آموزش نوع خاصی از مرد بودن تبدیل می‌شود. پدر جایی به پسر می‌گوید گاهی انجام دادن کار اشتباه می‌تواند کار درست باشد، اگر برای محافظت از کسانی باشد که دوستشان داریم. جای دیگری می‌گوید: «هر کاری می‌کنم، برای تو می‌کنم.» (What I do, I do it for you.) اما پسر همزمان دو آموزش متفاوت دریافت می‌کند: آنچه پدر درباره جهان به او می‌گوید و آنچه خودش از همان جهان می‌بیند.

The image is courtesy of TIFF 2026

اینجاست که آپارتاید از پس‌زمینه تاریخی فیلم فراتر می‌رود و وارد بافت روابط می‌شود. خانه را می‌توان شکل فشرده‌ای از مناسبات قدرت در جهانی دید که بیرون آن قرار دارد. هرکس جای مشخصی دارد. یکی فرمان می‌دهد و دیگری خدمت می‌کند. حرف یک نفر وزن بیشتری دارد و دیگری ممکن است هزینه همان حرف را بپردازد. خشونت در «بوی سیب‌ها» با ضربه آغاز نمی‌شود. خیلی پیش‌تر از آن، در همین نظم ظاهراً طبیعی روابط حضور داشته است.

اتهام کودکانه ابتدای فیلم از همین جهت اهمیت پیدا می‌کند. حرف یک کودک وقتی وارد چنین ساختاری از قدرت می‌شود، دیگر فقط حرف یک کودک نیست. پسر به تدریج متوجه می‌شود که جایگاه خودش نیز می‌تواند برای دیگری پیامد داشته باشد. همین فهم، رابطه گرم او با زن رنگین‌پوستی را که در خانه کار می‌کند تغییر می‌دهد. صمیمیت بی‌دغدغه جای خودش را به شرم و احساس گناه می‌دهد و ترنگوو برای بیان آن به توضیح متوسل نمی‌شود. یک آغوش و گریه‌ای بی‌کلام تقریباً همه آنچه را لازم است بدانیم می‌گوید.

اما تغییر فقط در پسر اتفاق نمی‌افتد. در آغاز، خانواده نظمی روشن دارد. پدر مرکز قدرت است، مادر درون ساختار تثبیت‌شده خانه قرار گرفته و بچه‌ها در جهانی زندگی می‌کنند که قواعدش از قبل نوشته شده. نخستین نشانه آشکار تغییر در این نظم، یک تغییر فیزیکی است: مادر موهایش را کوتاه می‌کند. اتفاقی به‌ظاهر ساده که با آغاز تغییرات مهم‌تری در رفتار او و مناسبات درون خانواده همزمان می‌شود. انگار چیزی که تا آن لحظه زیر پوست خانواده حرکت می‌کرد، برای نخستین بار راهی به سطح پیدا کرده است. یکی از وجوه جالب فیلم همین است که ساختار خانواده می‌تواند باقی بماند، حتی وقتی روابط درون آن دیگر همان روابط قبلی نیستند و آنچه به سادگی قابل بازگشت نیست، نگاه آدم‌های درون آن به یکدیگر است.

یکی از بهترین دستاوردهای «بوی سیب‌ها» فاصله‌ای است که میان آنچه می‌بینیم و آنچه هنگام دیدنش احساس می‌کنیم شکل می‌گیرد. تصاویر آرام، زیبا و چشم‌نوازند. قاب‌ها اغلب هیچ نشانه آشکاری از خطر ندارند، اما ما آرام نیستیم و نوعی دلشوره دائمی زیر پوست تصویر حرکت می‌کند. این فقط زیبایی فیلمبرداری نیست، بلکه فرم فیلم با جهانی که درباره‌اش حرف می‌زند هماهنگ شده است. همان‌طور که خانه و جامعه پیرامونش نظمی ظاهراً تثبیت‌شده دارند، قاب‌ها نیز مرتب و کنترل‌شده‌اند. سکون قاب، فاصله میان آدم‌ها و سکوتی که جای یک جمله را گرفته، فشار را به تماشاگر منتقل می‌کند و میزانسن و جای شخصیت‌ها در قاب به بخشی از روایت تبدیل می‌شوند. فیلم پیش از آن‌که خشونت را نشانمان بدهد، کاری می‌کند حضورش را در بدن خودمان احساس کنیم.

The image is courtesy of TIFF 2026

یکی از معدود جاهایی که این جهان آشکارتر می‌شود، نمایش تصاویر گذشته است، جایی که عکس‌های خانوادگی و تصاویر جنگ و خشونت کنار هم قرار می‌گیرند. برای لحظه‌ای آلبوم خانوادگی و آرشیو جنگ روی یک پرده به هم می‌رسند. جهان خصوصی و خشونت بیرون دیگر به سادگی از یکدیگر قابل جدا کردن نیستند.

در مرکز این حرکت، پسر دیگر همان ناظر ابتدای فیلم نیست. جهانی را که قرار بوده روزی از پدر به ارث ببرد حالا از زاویه دیگری می‌بیند. بازی بازیگر نوجوان در حفظ این مسیر بسیار مهم است. بخش بزرگی از تحول او بدون توضیح و در نگاهش اتفاق می‌افتد. کنجکاوی جای خودش را به تردید می‌دهد و فهم چیزی از کودکی بی‌دغدغه او کم می‌کند. در سوی دیگر، پدر همچنان آن‌قدر انسانی و قابل باور باقی می‌ماند که بفهمیم چرا پسر زمانی او را قهرمان خودش می‌دانسته است. اگر از ابتدا فقط با یک هیولا روبه‌رو بودیم، رابطه آن‌ها و مسیر عاطفی فیلم بخش بزرگی از پیچیدگی‌اش را از دست می‌داد.

«بوی سیب‌ها» فیلم پرسر و صدایی نیست و برای رسیدن به نقطه‌های دراماتیکش عجله نمی‌کند. فیلمی زیبا، آرام و در عین حال عمیقاً ناآرام است. قصه‌اش ساده شروع می‌شود، اما ترنگوو اجازه می‌دهد لایه‌های آن یکی‌یکی آشکار شوند. فیلم به سکوت اعتماد دارد، به نگاه اعتماد دارد و مهم‌تر از همه به تماشاگرش اعتماد دارد. پس همه‌چیز را توضیح نمی‌دهد. تصاویر آرام می‌مانند، حتی وقتی جهان درون آن‌ها دیگر آرام نیست و شاید همین تضاد است که بیش از هر چیز از فیلم باقی می‌ماند: زیبایی‌ای که نگاه را نگه می‌دارد و دلشوره‌ای که مدت‌ها پس از محو شدن تصاویر هنوز در بدن باقی مانده است.

 

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا