اتاوااجتماعیاخبارایرانسیاستصفحه اولکانادا

شش گذرنامه برای آزادی

بخش سوم: دیپلماسی در لحظه بحران

مینا رحیمی, تورنتو | مجله تیتر: چهارم نوامبر ۱۹۷۹، وقتی سفارت آمریکا در تهران اشغال شد، هیچ‌کس نمی‌دانست بحرانی که آن روز آغاز شده قرار است ۴۴۴ روز طول بکشد و رابطه ایران و آمریکا را برای دهه‌ها تغییر دهد. پنجاه‌ودو آمریکایی گروگان ماندند، دولت جیمی کارتر وارد یکی از سخت‌ترین بحران‌های دوران خود شد و تهران به مرکز یکی از مهم‌ترین رویارویی‌های سیاسی جهان تبدیل شد.

اما در حاشیه همان بحران، داستان دیگری در تهران شکل گرفت. داستان کشوری که نه طرف اصلی مناقشه بود و نه قدرت تعیین‌کننده خاورمیانه، اما درست در لحظه‌ای که یکی از مهم‌ترین سفارتخانه‌های جهان از کار افتاده بود، حضورش معنا پیدا کرد. کانادا که سال‌ها با تصویری از میانجی‌گری، چندجانبه‌گرایی و حفظ راه‌های گفت‌وگو شناخته شده بود، این بار باید آن تصویر را در میدان آزمایش می‌کرد. دیپلمات‌های کانادایی شش آمریکایی را پنهان کردند، سفارت کانادا به کانالی برای ارتباط و انتقال اطلاعات به واشنگتن تبدیل شد و در نهایت دولت کانادا برای خروج آن شش نفر گذرنامه صادر کرد.

سال‌ها بعد هالیوود این داستان را در فیلم آرگو (Argo) به یک تریلر تبدیل کرد، اما واقعیت با تمام سکوت و جزئیاتش شاید از نسخه سینمایی مهم‌تر بود. در مرکز آن نه تعقیب اتومبیل در باند فرودگاه، بلکه حقیقتی بسیار ساده قرار داشت: در لحظه بحران، آدم‌هایی در تهران حضور داشتند که می‌توانستند شرایط را ببینند، خطر را بسنجند و تصمیم بگیرند. سی‌وسه سال بعد، معنای نبودن همان آدم‌ها آشکار شد.

آخرین قرار سفارت

سپتامبر ۲۰۱۲ است. پویان طباطبایی مقابل ورودی دیپلماتیک سفارت کانادا در تهران ایستاده است. برای امور فستیوال نسیم شرقی و هماهنگی ویزای تعدادی از هنرمندان ایرانی با کاردار سفارت قرار ملاقات و ناهار دارد. این ورودی را می‌شناسد، پیش‌تر از همین در وارد ساختمان شده و روال را می‌داند. زنگ را می‌زند و منتظر می‌ماند، اما این بار کسی در را باز نمی‌کند. صدایی از پشت بلندگوی ورودی پاسخ می‌دهد. احوالپرسی و بعد عذرخواهی. می‌گویند جلسه امروز لغو شده، کاردار حضور ندارد و بابت اینکه زودتر اطلاع نداده‌اند متأسف‌اند. قرار است هفته بعد برای تعیین وقت دیگری تماس بگیرند. برای کسی که با روال سفارت آشناست، ماجرا عادی به نظر نمی‌رسد. طباطبایی برمی‌گردد، بی‌آنکه بداند در همان ساعت‌ها تصمیمی در دستگاه دیپلماتیک کانادا در حال اجراست که دیگر «هفته بعدی» برای آن سفارت باقی نخواهد گذاشت.

به روایت او، همان شب وزارت امور خارجه کانادا به او، به‌عنوان خبرنگار کانادایی فعال و ساکن ایران، اطلاع می‌دهد که ظرف ۴۸ ساعت خاک ایران را ترک کند. طباطبایی راهی دبی می‌شود و کمی بعد دولت استفن هارپر اعلام می‌کند سفارت کانادا در تهران تعطیل شده است. اما داستان این سفارت با دری که در سال ۲۰۱۲ باز نشد آغاز نمی‌شود. سه دهه پیش‌تر، در روزهایی که تهران در میانه بحران گروگان‌گیری فرو رفته بود، حضور دیپلماتیک کانادا قرار بود برای شش آمریکایی معنایی کاملاً متفاوت پیدا کند.

چهارم نوامبر ۱۹۷۹، بیشتر کارکنان سفارت آمریکا گرفتار می‌شوند، اما شش نفر از دست گروگان‌گیران دور می‌مانند. پنج نفر از آنها، رابرت اندرس، مارک و کورا لیجک و جوزف و کاتلین استفورد، موفق می‌شوند از محوطه سفارت دور شوند. نفر ششم، لی شاتز، ابتدا نزد سوئدی‌ها پناه می‌گیرد. برای آن پنج نفر، مسئله فوری دیگر سیاست خارجی آمریکا نیست. آنها باید جایی پیدا کنند که شب را در آن بگذرانند و فردا صبح هنوز آزاد باشند.

چند روز در خانه‌های مختلف جابه‌جا می‌شوند. تهران شهری است که هر لحظه ممکن است جست‌وجو برای کارکنان گمشده سفارت آغاز شود و پنهان‌کردن آنها نه فقط برای خود آمریکایی‌ها، بلکه برای هر کسی که به آنها پناه دهد خطر دارد. چهار روز بعد رابرت اندرس با جان شیرداون، مسئول ارشد مهاجرت سفارت کانادا، تماس می‌گیرد. اندرس او را می‌شناسد و درخواستش روشن است: جایی برای ماندن ندارند.

شیرداون موضوع را با کن تیلور، سفیر کانادا، در میان می‌گذارد و تصمیم زیاد طول نمی‌کشد. کانادا آنها را می‌پذیرد. خبر به اتاوا می‌رسد، فلورا مک‌دونالد، وزیر امور خارجه، موضوع را با نخست‌وزیر جو کلارک مطرح می‌کند و عملیات در حلقه‌ای بسیار محدود ادامه پیدا می‌کند. آمریکایی‌ها میان اقامتگاه رسمی تیلور و خانه جان و زنا شیرداون تقسیم می‌شوند و لی شاتز نیز بعدتر به آنها می‌پیوندد.

اما نقش کانادا به مخفی‌کردن چند نفر پشت پرده‌های یک خانه محدود نمی‌شود. سفارت آمریکا عملاً از کار افتاده و واشنگتن در تهران بخش بزرگی از چشم و گوش خود را از دست داده است. تیلور با بروس لینگن، کاردار و رئیس نمایندگی آمریکا در تهران، ارتباط دارد. لینگن هنگام اشغال سفارت در وزارت امور خارجه ایران بوده و همان‌جا تحت کنترل قرار گرفته است. تیلور پیام منتقل می‌کند، گزارش می‌فرستد و در جمع‌آوری اطلاعات برای واشنگتن کمک می‌کند. حتی مکان‌هایی را بررسی می‌کند که در صورت اجرای عملیات نجات ممکن است برای فرود هلیکوپتر مناسب باشند. در روزهایی که سفارت آمریکا دیگر قادر نیست کار یک سفارت را انجام دهد، بخشی از خلأ آن را کانادا پر می‌کند.

پاسپورت‌هایی با برگ افرا

اما هیچ پناهگاهی نمی‌تواند برای همیشه امن بماند. هرچه زمان می‌گذرد خطر بیشتر می‌شود. اگر مقام‌های ایرانی متوجه شوند شمار کارکنان سفارت آمریکا با تعداد گروگان‌ها نمی‌خواند، جست‌وجو می‌تواند آغاز شود. در کانادا نیز بعضی خبرنگاران به وجود آمریکایی‌های فراری مشکوک شده‌اند. شش نفر باید از ایران خارج شوند. دولت جو کلارک تصمیمی استثنایی می‌گیرد و برای آنها گذرنامه‌های واقعی کانادایی با هویت‌های پوششی صادر می‌شود. در این مرحله تونی مندز، متخصص عملیات مخفی سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (CIA)، وارد داستان می‌شود. طرح به اندازه‌ای عجیب است که شاید بتواند باورپذیر باشد: شش آمریکایی قرار است اعضای یک گروه فیلم‌سازی کانادایی باشند که برای یافتن لوکیشن یک فیلم علمی تخیلی به ایران آمده‌اند.

برای اینکه داستان فقط روی کاغذ وجود نداشته باشد، در هالیوود یک شرکت تولید فیلم ساختگی با نام استودیو سیکس پروداکشنز (Studio Six Productions) ایجاد می‌شود. دفتر، شماره تلفن، کارت ویزیت، تبلیغات و پروژه‌ای وجود دارد که اگر کسی درباره آن تحقیق کند، به نشانه‌هایی واقعی برسد. اسم پروژه خیالی آرگو (Argo) است.

مندز و یک همکار سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا در اواخر ژانویه ۱۹۸۰ وارد تهران می‌شوند. آمریکایی‌ها باید هویت‌های تازه خود را یاد بگیرند و بتوانند در صورت سؤال، مانند اعضای واقعی یک گروه فیلم‌سازی رفتار کنند. چیزی که در فرودگاه دیده خواهد شد چند مسافر با گذرنامه‌های کانادایی است، اما پشت آن چند دقیقه، هفته‌ها تصمیم‌گیری سیاسی، کار دیپلماتیک، طراحی اطلاعاتی و زندگی پنهانی قرار دارد.

صبح ۲۷ ژانویه، گروه راهی فرودگاه مهرآباد می‌شود، کنترل‌ها را پشت سر می‌گذارد و سوار پرواز سوئیس‌ایر می‌شود. برخلاف نسخه‌ای که بعدها میلیون‌ها نفر روی پرده سینما خواهند دید، تعقیب نفس‌گیری در باند اتفاق نمی‌افتد. عملیات موفق می‌شود دقیقاً به این دلیل که در لحظه آخر اتفاق خارق‌العاده‌ای رخ نمی‌دهد. گذرنامه‌ها پذیرفته می‌شوند، هواپیما بلند می‌شود و شش آمریکایی از ایران خارج می‌شوند. برای ۵۲ گروگان دیگر اما بحران ادامه پیدا می‌کند و آنها تا ژانویه ۱۹۸۱، در مجموع ۴۴۴ روز، در اسارت می‌مانند.

وقتی هالیوود وارد داستان شد

بیش از سه دهه بعد، میلیون‌ها نفر همین ماجرا را با ضرباهنگی کاملاً متفاوت می‌بینند. فیلم آرگو (Argo) در سال ۲۰۱۲ به کارگردانی بن افلک ساخته می‌شود و بعدتر اسکار بهترین فیلم را می‌گیرد. تونی مندز به شخصیت مرکزی تبدیل می‌شود و پروژه سینمایی ساختگی، این بار خودش موضوع یک فیلم واقعی هالیوودی می‌شود.

استخوان‌بندی داستان حقیقت دارد. مندز واقعی است، استودیو سیکس واقعاً ساخته شده، گذرنامه‌های کانادایی وجود داشته‌اند و شش آمریکایی واقعاً با پوشش یک گروه فیلم‌سازی از ایران خارج شده‌اند. اما سینما به ضربان دیگری نیاز دارد. در آرگو، فرودگاه به صحنه نهایی یک تریلر تبدیل می‌شود. شک، بازجویی، تماس‌های لحظه آخر و تعقیب هواپیما همه‌چیز را تا مرز فروپاشی می‌برند. عملیات واقعی چنین پایانی نداشت.

برای کانادایی‌ها مسئله دیگری هم وجود داشت. فیلم بخش بزرگی از نقش مستقل کانادا را به حاشیه برد. جان شیرداون، کسی که نخستین تماس آمریکایی‌های فراری را دریافت کرد و همراه همسرش زنا آنها را در خانه خود پنهان کرد، اصلاً در فیلم حضور ندارد. نقش کن تیلور، سفارت کانادا و دولت جو کلارک نیز در برابر سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا کوچک‌تر شده است. همین موضوع در کانادا بحث‌برانگیز شد و متن پایانی فیلم پس از واکنش‌ها تغییر کرد تا سهم کانادا و ماهیت مشترک عملیات بهتر دیده شود.

شاید همین تفاوت، فاصله میان سینما و دیپلماسی را بهتر از هر چیز دیگری نشان دهد. سینما برای ساختن قهرمان به لحظه‌ای بزرگ نیاز دارد، در حالی که موفقیت دیپلماتیک گاهی درست در جایی اتفاق می‌افتد که هیچ صحنه بزرگی وجود ندارد. چند نفر ماه‌ها مخفی می‌مانند، گذرنامه‌ها پذیرفته می‌شوند، هواپیما بدون حادثه بلند می‌شود و جهان تازه بعدتر می‌فهمد چه اتفاقی افتاده است.

بیست‌وپنج سال بعد

۱۸ و ۱۹ نوامبر ۲۰۰۴، بخشی از آدم‌های همان تاریخ دوباره کنار هم قرار می‌گیرند. نه در تهران و نه در واشنگتن، بلکه در مرکز مطالعات بین‌المللی مانک (Munk Centre for International Studies) دانشگاه تورنتو. عنوان کنفرانس دو روزه «بازنگری بیست‌وپنجمین سالگرد بحران گروگان‌گیری در ایران، ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۱» (Twenty-Fifth Anniversary Retrospectives on the Hostage Crisis in Iran, 1979–1981) است و بعد از سال‌ها، کسانی که یک بحران را از سویه‌های متفاوت تجربه کرده‌اند در فضایی مشترک درباره آن حرف می‌زنند.

جان لینبرت و بروس لینگن از تجربه گروگان‌گیری می‌گویند، کن تیلور روایت کانادا را باز می‌کند و گری سیک، عضو سابق شورای امنیت ملی دولت جیمی کارتر، بحران را از زاویه واشنگتن بررسی می‌کند. منصور فرهنگ، نخستین سفیر جمهوری اسلامی ایران در سازمان ملل، نیز در میان سخنرانان است. برگزارکنندگان تلاش کرده‌اند تعدادی از گروگان‌گیران سابق را هم از ایران به تورنتو بیاورند، اما دولت ایران اجازه حضورشان را نمی‌دهد.

در میان حاضران ایرانی، علیرضا نامور حقیقی نیز دیده می‌شود که در آن سال‌ها تازه به کانادا آمده بود. نام او در ایران با پرونده مؤسسه آینده و نظرسنجی جنجالی درباره رابطه با آمریکا گره خورده بود، نظرسنجی‌ای که ۷۴ درصد پاسخ‌دهندگان در آن موافق گفت‌وگو با آمریکا بودند. در پی پرونده قضایی مربوط به این ماجرا، عباس عبدی بازداشت شد و علیرضا حقیقی به کانادا آمد. طباطبایی به یاد می‌آورد که حقیقی در آن کنفرانس از کسانی بود که با پرسش‌های چالش‌برانگیز، سخنرانان را به بحث‌های جدی‌تر می‌کشاند.

سمیرا محی‌الدین نیز آنجاست و گزارش کنفرانس را برای روزنامه دانشگاه تورنتو، وارستی (The Varsity)، می‌نویسد. طباطبایی که در برنامه حضور دارد به یاد می‌آورد فضای سالن کنترل‌شده بود، شرکت‌کنندگان از قبل ثبت‌نام شده بودند و بیرون برنامه نیز مراقبت‌هایی وجود داشت تا اختلاف‌های سیاسی به درگیری یا برهم‌زدن نشست‌ها منجر نشود. اما چیزی که از آن دو روز بیشتر در ذهنش مانده، نه تدابیر بیرون سالن، بلکه نوع حرف‌زدن آدم‌های داخل آن درباره ایران است.

به روایت او، بیشتر کسانی که گروگان‌گیری را از نزدیک تجربه کرده بودند، خاطراتشان را نه سیاه تعریف می‌کردند و نه سفید. از اضطراب ۴۴۴ روز اسارت، بی‌خبری، نداشتن اختیار و سختی‌های آن دوره حرف می‌زدند، اما در همان روایت از اتفاقات خوب و لحظات انسانی نیز می‌گفتند. طباطبایی به یاد می‌آورد که بعضی از آنها از ساعت‌هایی حرف می‌زدند که با دانشجویان جوانی که نگهبانی‌شان را بر عهده داشتند شطرنج بازی می‌کردند، یا از زمانی که برایشان صفحه‌های موسیقی و دستگاهی برای پخش آنها آورده بودند تا بتوانند موسیقی انگلیسی گوش کنند. حتی کریسمس هم در میانه همان بحران کاملاً ناپدید نشده بود. گروگان‌ها برای مدتی در گروه‌هایی کنار هم آورده شدند، مراسم کوتاهی برگزار شد و درخت کریسمسی در فضای سفارت قرار گرفت.

این جزئیات قرار نبود سختی اسارت را کوچک کند. برعکس، چیزی که برای طباطبایی در آن جلسه قابل توجه بود این بود که بسیاری از گروگان‌های سابق بعد از ۲۵ سال می‌توانستند هم از ترس، محدودیت و آسیب آن دوران حرف بزنند و هم لحظه‌های انسانی‌ای را به یاد بیاورند که در میان همان وضعیت اتفاق افتاده بود. در حافظه طباطبایی، این توازن تقریباً در سخنان همه دیده می‌شد، جز بروس لینگن که حاضران او را «آقای سفیر» خطاب می‌کردند. او با تلخی و تندی بیشتری درباره جمهوری اسلامی و تجربه ایران حرف می‌زد و کمتر از دیگران وارد فضای صمیمی برنامه شد. این برداشت شخصی طباطبایی از آن جلسه است و گزارش منتشرشده همان زمان نیز ثبت کرده بود که لینگن، مانند لینبرت، میان حکومت ایران و مردم ایران تفاوت قائل می‌شد و نسبت به مردم ایران ابراز خصومت نمی‌کرد.

اما شاید ماندگارترین لحظه برای طباطبایی نه روی صحنه، بلکه در یکی از فاصله‌های میان جلسات اتفاق افتاد. او با جان لینبرت شروع به صحبت کرد. گفتگو به انگلیسی بود و سؤال‌ها درباره گروگان‌گیری و تجربه ایران پیش می‌رفت که لینبرت ناگهان پرسید: «تو ایرانی هستی؟» طباطبایی گفت بله و لینبرت بی‌مقدمه زبان گفتگو را به فارسی برگرداند و گفت: «دلم برای قورمه‌سبزی‌های تهران تنگ شده هر دو خندیدند.

بعد از آن جمله، دانستن زندگی لینبرت معنای دیگری پیدا می‌کند. او فارسی را روان صحبت می‌کند، سال‌ها در ایران زندگی کرده و همسرش ایرانی است. ایران برای او فقط کشوری نیست که ۴۴۴ روز در آن گروگان بوده، بلکه بخشی از زبان، زندگی و حافظه شخصی او نیز هست. آن گفتگوی کوتاه شاید بهتر از بسیاری از سخنرانی‌های رسمی آن دو روز نشان می‌داد که یک انسان می‌تواند از آنچه یک حکومت یا گروه با او کرده زخمی باشد و در عین حال یک کشور و مردمش را به همان تجربه تقلیل ندهد.

وقتی سفارت هنوز آنجا بود

پنج سال بعد، ایران دوباره وارد بحرانی می‌شود که نگاه جهان را به خیابان‌های تهران برمی‌گرداند. انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۲ ژوئن ۲۰۰۹ برگزار شده، محمود احمدی‌نژاد برنده اعلام شده و میرحسین موسوی نتیجه را نمی‌پذیرد. اعتراض‌ها گسترش پیدا می‌کند، برخورد نیروهای امنیتی شدیدتر می‌شود و همزمان فضای کار برای رسانه‌های داخلی و خارجی محدودتر می‌شود.

پویان طباطبایی در تورنتو آماده سفر به ایران برای تهیه گزارش است. دفتر مطبوعات خارجی در تهران از سفر او اطلاع دارد، اما این بار شرطی غیرمعمول مطرح می‌شود: وزارت امور خارجه کانادا باید تأیید کند که او برای تهیه گزارش وارد ایران خواهد شد. طباطبایی موضوع را پیگیری می‌کند و برخلاف انتظارش، کانادا این تأیید را برای مقام‌های ایرانی می‌فرستد.

روز حرکت، طباطبایی در ماشین و در راه فرودگاه تورنتو است. اعتراض‌ها در تهران ادامه دارد و او قرار است مستقیماً وارد همان فضای پرتنش شود که تلفنش زنگ می‌خورد. یکی از مقام‌های ارشد وزارت امور خارجه کانادا پشت خط است. ابتدا می‌پرسد آیا هنوز مطمئن است که می‌خواهد برود. طباطبایی می‌گوید بله و توضیح می‌دهد که همین حالا در راه فرودگاه است. مقام کانادایی می‌گوید دو خبر برایش دارد، یکی خوب و دیگری بد. خبر خوب این است که کانادا موضوع سفر و مجوز کاری او را با ایران پیگیری کرده و تأیید لازم انجام شده است.

اما خبر بد مستقیم‌تر است. به یاد طباطبایی، مضمون حرف مقام کانادایی این بود که وقتی او داخل هواپیما و در راه ایران است، استفن هارپر موضع‌گیری بسیار تندی علیه رفتار حکومت ایران خواهد داشت. نگرانی مقام وزارت خارجه روشن بود: خبرنگاری کانادایی درست در ساعاتی وارد ایران می‌شد که نخست‌وزیر کشورش قرار بود یکی از شدیدترین مواضع آن روزهای کانادا را علیه تهران اعلام کند و هیچ‌کس نمی‌دانست این هم‌زمانی برای او چه پیامدی خواهد داشت.

این نگرانی واقعی بود. در ۲۲ ژوئن، استفن هارپر واکنش مقام‌های ایرانی به اعتراضات را «کاملاً غیرقابل قبول» خواند و استفاده از زور و ارعاب علیه معترضان، محدودیت رسانه‌ها و بازداشت خبرنگاران را محکوم کرد. در سند رسمی دولت کانادا این موضع به‌عنوان بیانیه نخست‌وزیر ثبت شده است، نه سخنرانی در پارلمان. به همین دلیل، با وجود خاطره طباطبایی از اشاره مقام وزارت امور خارجه به سخنرانی، در این روایت آن را موضع‌گیری دولت کانادا در همان ساعات در نظر می‌گیریم.

برای یک خبرنگار، موقعیت عجیبی بود. دولت کشورش در حال محکوم‌کردن حکومتی بود که او چند ساعت بعد قرار بود وارد قلمرو آن شود، اما یک تفاوت مهم وجود داشت: کانادا هنوز در تهران سفارت داشت. هنوز دیپلمات‌هایی در همان کشور حضور داشتند که می‌توانستند با مقام‌های ایرانی تماس بگیرند، موضوع یک شهروند کانادایی را پیگیری کنند و وقتی خطر افزایش پیدا می‌کرد، هشدار بدهند. سه سال بعد، همان امکان دیگر وجود نداشت.

آخرین روزهای حضور

در سپتامبر ۲۰۱۲، طباطبایی این بار نه برای پوشش اعتراضات، بلکه برای امور فستیوال نسیم شرقی در تهران است. تعدادی از چهره‌های فرهنگی ایران قرار است به کانادا بیایند و او برای هماهنگی ویزا و دعوت مهمانان با سفارت در تماس است. همان قرار ملاقات ابتدای این داستان تعیین شده، اما وقتی به سفارت می‌رود و زنگ را می‌زند، جلسه لغو شده است. چند ساعت بعد هنوز نمی‌داند آن ملاقات دیگر هیچ‌گاه برگزار نخواهد شد.

هفتم سپتامبر ۲۰۱۲، وزیر امور خارجه کانادا جان برد اعلام می‌کند سفارت کانادا در تهران فوراً تعطیل شده است. کارکنان دیپلماتیک کانادا ایران را ترک کرده‌اند و دیپلمات‌های جمهوری اسلامی در کانادا عنصر نامطلوب اعلام شده‌اند و پنج روز برای خروج فرصت دارند. دولت هارپر مجموعه‌ای از دلایل را مطرح می‌کند، از حمایت تهران از حکومت بشار اسد و برنامه هسته‌ای گرفته تا وضعیت حقوق بشر، حمایت از گروه‌هایی که کانادا تروریستی می‌داند و نگرانی درباره امنیت دیپلمات‌های کانادایی. تصمیم در سطح سیاست خارجی بزرگ است، اما نتیجه عملی آن را می‌توان بسیار ساده‌تر بیان کرد: کانادا دیگر نمایندگی دیپلماتیکی در تهران ندارد.

آن‌جا که حضور مهم است

دنیای کن تیلور با دیپلماسی امروز تفاوت زیادی دارد. سفیر امروز می‌تواند تقریباً در لحظه با پایتخت ارتباط امن برقرار کند، دولت‌ها به تصاویر ماهواره‌ای و شبکه‌های اطلاعاتی دسترسی دارند و رهبران کشورها می‌توانند بدون واسطه سفارتخانه‌ها با یکدیگر گفتگو کنند. اما هیچ‌کدام از این ابزارها مسئله‌ای را که در تهران ۱۹۷۹ وجود داشت کاملاً از میان نبرده‌اند: در لحظه‌ای که شرایط از دستورالعمل‌های عادی خارج می‌شود، کسی باید وضعیت را از نزدیک ببیند و قضاوت کند.

کن تیلور و جان شیرداون با چنین لحظه‌ای روبه‌رو شدند. چند آمریکایی جایی برای رفتن نداشتند و تصمیم اولیه، پیش از آنکه به عملیات مشترک دو دولت و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا تبدیل شود، تصمیم چند انسان حاضر در محل بود. در ۲۰۰۹ نیز حضور دیپلماتیک کانادا شکل بسیار معمولی‌تری داشت، اما همان شبکه امکان می‌داد دولت کانادا درباره خبرنگاری که وارد کشوری بحران‌زده می‌شد با طرف ایرانی تماس بگیرد و خطر را به او گوشزد کند. در ۲۰۱۲ آن حضور پایان یافت.

هیچ‌کدام از این وقایع ثابت نمی‌کند که یک سفارت باید تحت هر شرایطی باز بماند. دولت‌ها مسئول امنیت دیپلمات‌های خود هستند و گاهی ادامه حضور می‌تواند غیرقابل دفاع باشد. اما خروج نیز هزینه دارد. با تعطیلی یک سفارت فقط یک ساختمان خالی نمی‌شود، بخشی از شناخت محلی، شبکه ارتباطی و توان واکنش در لحظه نیز از میان می‌رود.

شاید به همین دلیل عملیات کانادایی (Canadian Caper) نزدیک به نیم قرن بعد هنوز چیزی بیش از داستان شش آمریکایی و چند گذرنامه کانادایی است. در روزهایی که کانال‌های معمول از کار افتاده بودند، کسانی در تهران حضور داشتند که می‌توانستند شرایط را ببینند و تصمیم بگیرند. چهارده سال است که کانادا چنین حضور دیپلماتیکی در ایران ندارد. تاریخ کن تیلور پاسخ آماده‌ای درباره آینده دیپلماسی نمی‌دهد. فقط یادآوری می‌کند که ارزش یک سفارت همیشه در روزهای عادی مشخص نمی‌شود. گاهی درست زمانی معلوم می‌شود که دیگر هیچ‌چیز عادی نیست.

 

نوشته مینا رحیمی روزنامه نگار LJI

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا