بازگشت به خانه
آخرین سفر سالمونهای انتاریو
بهناز رهبر – نیومارکت | مجله تیتر: ما مهاجرت را معمولاً با رفتن میشناسیم، اما هر سال در پایان تابستان، هزاران مهاجر در دریاچه انتاریو درست در جهت مخالف حرکت میکنند. سالمونهایی که سالها در پهنه دریاچه زندگی کردهاند به دهانه رودخانهها نزدیک میشوند، وارد آبهای کمعمقتر میشوند و سفری را آغاز میکنند که مقصدش جای تازهای نیست. آنها دارند راه آغاز را پیدا میکنند.
از اینجا به بعد، تقریباً همه چیز علیه آنهاست. رودخانه در جهت مخالف حرکتشان جاری است، آب آنها را عقب میراند و هر متر بالاتر رفتن انرژی بیشتری میگیرد. سالمون از میان سنگها عبور میکند، مقابل جریان آب میایستد و گاهی برای گذشتن از یک مانع تمام بدنش را از آب بیرون میاندازد. سقوط میکند و دوباره بالا میآید. این سفر برای پیدا کردن خانهای تازه نیست. ماهی پس از سالها دوری، برای آخرین مرحله زندگی به سوی آبهایی برمیگردد که قصه نسل بعد قرار است از همانجا آغاز شود.
همینجا داستان یک ماهی به قصهای آشنا برای انسان تبدیل میشود. ما هم قرنهاست درباره رفتن و بازگشتن، آغاز و پایان و دایرهای که روزی باید بسته شود قصه گفتهایم. اما پیش از رسیدن به آن قصه انسانی، اتفاق شگفتانگیز دیگری در آب در جریان است. این ماهی نه فقط توان حرکت در خلاف جهت رودخانه، که توان پیدا کردن راهی را دارد که مدتها از آن دور بوده است.

پژوهش درباره سالمونها نشان داده است که ماهی جوان ویژگیهای بویایی آب محل رشد خود را در حافظه ثبت میکند. سالها بعد، هنگام بازگشت برای تخمریزی، همین حافظه در کنار نشانههای دیگر به پیدا کردن مسیر کمک میکند. دانشمندان این توانایی را بازگشت به زادگاه (Homing) و بخشی از سازوکار آن را نقشبندی بویایی (Olfactory Imprinting) مینامند. پشت این اصطلاحات علمی، واقعیتی ساده و حیرتانگیز قرار دارد. سالمون میتواند مدتها از یک آب دور باشد، اما نشانی از آن را با خود نگه دارد.
حافظه برای انسان هم گاهی چنین کاری میکند. ممکن است سالها از خانهای دور باشیم و بعد یک بو، چند کلمه به زبان مادری، قطعهای موسیقی یا طعم غذایی آشنا فاصله را در چند ثانیه از میان بردارد. جغرافیا عوض نشده و ما هم واقعاً به جایی برنگشتهایم، اما ذهن راهی را پیدا کرده که هنوز جایی در حافظه باقی مانده است. برای کسی که مهاجرت کرده، این تجربه چندان غریبه نیست. آدم میتواند زندگی تازهای بسازد و به جغرافیای تازه تعلق پیدا کند، بیآنکه تمام نشانههای جایی را که از آن آمده از دست بدهد.
در رودخانه اما فرصت زیادی برای خاطرهبازی وجود ندارد. سالمون همچنان باید بالا برود. جریان آب متوقف نمیشود و هرچه مسیر پیش میرود، انرژی ذخیرهشده در بدن ماهی کمتر میشود. این سفر برای سالمونهای چینوک (Chinook Salmon) و کوهو (Coho Salmon) پایان مشخصی دارد. آنها به محل تخمریزی میرسند، نسل بعد را به جا میگذارند و اندکی بعد میمیرند. جایی که پایان زندگی یک ماهی است، همزمان محل آغاز زندگی ماهی دیگری میشود.

برای خواننده ایرانی، این تصویر میتواند «مرگ قو» مهدی حمیدی شیرازی را به یاد بیاورد. در شعر او نیز پایان زندگی با بازگشت به دریا گره میخورد:
«چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد»
فاصله میان قوی حمیدی و سالمونی که در آبهای انتاریو میجنگد بسیار زیاد است، اما تصویری که در ذهن ما میسازند به هم نزدیک است. موجودی از جایی برمیآید، زندگی را طی میکند و پایان دوباره به نقطه آغاز گره میخورد.
خیام این آمدن و رفتن را بیپردهتر و تلختر میبیند:
«پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک درآمدیم و بر باد شدیم»
در فاصله میان «از خاک درآمدن» و «بر باد شدن»، تمام چیزی قرار گرفته که نامش را زندگی گذاشتهایم. انسان قرنهاست در میان تولد و مرگ، رفتن و بازگشتن، تلاش میکند میان آغاز و پایان خودش رابطهای پیدا کند.
رد این علاقه به دایره را حتی در شیوه قصه گفتن ما میتوان دید. در سینما یکی از ساختارهای ماندگار این است که فیلم از یک تصویر، مکان یا موقعیت آغاز شود، شخصیت را وارد سفری کند و در پایان دوباره به همان نقطه برگرداند. تصویر آخر ممکن است شبیه تصویر اول باشد، اما دیگر همان معنا را ندارد. شخصیت تغییر کرده و تماشاگر تمام مسیری را که میان این دو نقطه گذشته دیده است. نقطه همان نقطه است، اما کسی که به آن رسیده دیگر همان آدم ابتدای قصه نیست.

در گاناراسکا هم سفر ادامه دارد. این رودخانه از میان شهر پورت هوپ در شرق تورنتو میگذرد و در نهایت به دریاچه انتاریو میریزد. آب مسیر طبیعی خودش را به سوی دریاچه طی میکند، اما در فصل مهاجرت، هزاران سالمون همین راه را در جهت مخالف میروند. آنها از دریاچه وارد دهانه رودخانه میشوند و رو به بالادست حرکت میکنند. بسته به سال، حدود پنج هزار تا نوزده هزار سالمون چینوک و کوهو در این مهاجرت دیده میشوند.
اینجاست که تماشای سالمون برای یک مهاجر میتواند معنای دیگری پیدا کند. مهاجرت انسانی با غریزه یک ماهی قابل مقایسه نیست. ما انتخاب میکنیم، گاهی مجبور به رفتن میشویم، خانه تازه میسازیم و ممکن است میان چند سرزمین احساس تعلق کنیم. اما رفتن همیشه رابطه ما را با نقطه آغاز قطع نمیکند. گاهی هرچه بیشتر دور میشویم، تازه متوجه میشویم چه چیزهایی را با خود آوردهایم.
بازگشت هم الزاماً به معنای خریدن بلیت و برگشتن به یک کشور نیست. ممکن است انسان هرگز به خانهای که ترک کرده بازنگردد. آن خانه شاید دیگر وجود نداشته باشد، شهر تغییر کرده باشد و آدمهایی که آن را برای ما خانه میکردند دیگر آنجا نباشند. با این حال، بخشی از زندگی میتواند صرف شناخت دوباره چیزهایی شود که زمانی بدیهی به نظر میرسیدند، زبان، خانواده، خاطره، عشق یا حتی نسخهای قدیمیتر از خودمان که در شتاب رفتن فرصت نکرده بودیم درست بشناسیم.

قصه سالمون دوباره ما را به رودخانه برمیگرداند. ماهی بخشی از چرخه زیستی خودش را طی میکند و این انسان کنار رودخانه است که در حرکت او چیزی از تجربه خودش میبیند. طبیعت داستانی برای ما تعریف نمیکند، اما ما هزاران سال است که با نگاه کردن به طبیعت، داستانهای خودمان را بهتر فهمیدهایم.
برای دیدن این صحنه لازم نیست راه دوری رفت. رودخانه گاناراسکا در پورت هوپ یکی از نقاط شناختهشده جنوب انتاریو برای تماشای مهاجرت سالمونهاست. فصل اصلی حرکت آنها از اواخر تابستان تا پاییز ادامه دارد و زمان دقیق آن با دمای آب و بارندگی تغییر میکند. سد کوربت (Corbett’s Dam) و گذرگاه ماهی گاناراسکا (Ganaraska Fishway) که بیشتر با نام نردبان ماهی (Fish Ladder) شناخته میشود، از بهترین نقاط برای تماشای تلاش ماهیها در مسیر بالادست است. بخشی از رودخانه نیز از اول سپتامبر تا چهاردهم اکتبر پناهگاه فصلی ماهیان است و ماهیگیری در محدوده مشخصشده ممنوع میشود.
برای کسی که تازه به کانادا آمده، یک روز پاییزی در پورت هوپ میتواند چیزی بیشتر از یک گردش کوتاه بیرون تورنتو باشد. شناختن یک کشور فقط از دیدن بناهای مشهور و خیابانهای شهرهای بزرگ نمیگذرد. بخشی از کانادا در همین فصلها، رودخانهها و چرخههای طبیعی زندگی میکند. گاهی شناختن سرزمین تازه از جایی شروع میشود که آدم برای مدتی کنار آب میایستد و فقط نگاه میکند.

و آنچه میبیند، در ظاهر چندان پیچیده نیست. سالمونی خودش را از آب بیرون میاندازد، به مانع میرسد و دوباره در رودخانه سقوط میکند. جریان چند متر او را عقب میبرد. دوباره حرکت میکند. کمی بالاتر ماهی دیگری همان راه را میرود و جایی دورتر در بالادست، سفری که سالها طول کشیده به پایان نزدیک میشود. تخمها در میان سنگریزههای بستر رودخانه باقی میمانند و ماهیای که آنها را تا اینجا آورده، اندکی بعد میمیرد. چند ماه بعد، زندگی دوباره از همان آب آغاز خواهد شد.
ما مهاجرت را معمولاً با رفتن میشناسیم. سالمونهای گاناراسکا تصویر دیگری پیش رویمان میگذارند. گاهی تمام راهی که طی شده، تمام دور شدنها و تمام مبارزه با جریان، بخشی از سفری است که پایانش جایی نزدیک به آغاز قرار دارد. برای ماهی این قانون طبیعت است. برای انسانی که در یک عصر پاییزی کنار رودخانه پورت هوپ ایستاده و حرکتش را تماشا میکند، این تصویر پرسشی قدیمیتر را دوباره زنده میکند: در تمام راههایی که برای رفتن پیدا کردهایم، چقدر از مسیر بازگشت را هنوز در خودمان نگه داشتهایم؟
نوشته بهناز رهبر روزنامه نگار LJI







