مینا رحیمی, تورنتو | مجله تیتر: گاهی چهارده سال قطع رابطه دیپلماتیک را میشود در یک گذرنامه خلاصه کرد. گذرنامهای ایرانی که شاید مدتهاست گوشه کشویی مانده، چون صاحبش برنامهای برای سفر به ایران نداشته است. بعد تلفن از ایران میرسد. مادر بیمار است، پدر در بیمارستان بستری شده، کسی فوت کرده یا اتفاقی افتاده که دیگر نمیشود سفر را به ماه بعد موکول کرد. گذرنامه از کشو بیرون میآید، باز میشود و چشم مستقیم روی تاریخ انقضا میماند. در آن چند ثانیه، تمام تاریخ روابط تهران و اتاوا به یک سؤال شخصی و فوری کوچک میشود: اگر فردا مجبور شوم به ایران بروم، با همین پاسپورت میتوانم برگردم؟
برای یک ایرانی-کانادایی، همین سؤال ساده چند لایه دارد. ایران تابعیت دوگانه را به رسمیت نمیشناسد و دولت کانادا نیز هشدار میدهد شهروندان ایرانی کانادایی برای ورود و خروج از ایران باید از گذرنامه ایرانی استفاده کنند. حتی اعتبار خود گذرنامه هم تمام ماجرا نیست. شرکت هواپیمایی میتواند درباره اعتبار گذرنامه مقرراتی سختگیرانهتر از شرایط ورود کشور مقصد داشته باشد و مشکلی که تصور میکنیم در مرز ایران آغاز خواهد شد، ممکن است اصلاً از کانتر یک پرواز در تورنتو شروع شود. دولت کانادا نیز اکنون توصیه میکند از هرگونه سفر به ایران خودداری شود و هشدار میدهد که در صورت بروز مشکل برای یک فرد دوتابعیتی، مقامهای ایرانی ممکن است دسترسی او به خدمات کنسولی کانادا را نپذیرند.
اتوبوسی به سوی ایران
اما پیش از آنکه این رابطه در فرمها، سامانهها و هشدارهای مسافرتی خلاصه شود، گاهی شکل بسیار سادهتری دارد: یک اتوبوس که صبح زود از تورنتو به سمت اتاوا حرکت میکند. دانشگاهها در هماهنگی سفر نقش دارند، اما همه مسافران دانشجو نیستند. آدمهایی با سنوسال، شغل و زندگیهای متفاوت کنار هم نشستهاند. بعضی میخواهند رأی بدهند، بعضی همراه دوستانشان آمدهاند و بعضی فقط میخواهند بخشی از روزی باشند که تصور میکنند ممکن است بر آینده کشورشان تأثیر بگذارد. پویان طباطبایی نیز در همان اتوبوس است، اما برای تهیه گزارش خبری. بخشی از گزارش او از همان جاده و از میان گفتوگو با مسافران آغاز میشود. سال ۲۰۰۵ است، دوره محمد خاتمی به پایان نزدیک شده و ایران برای انتخاب رئیسجمهور بعدی آماده میشود.

چند ساعت بعد اتوبوس به اتاوا میرسد. مقابل سفارت ایران صفی طولانی شکل گرفته و ایرانیانی که از تورنتو، مونترال، اتاوا و شهرهای دیگر آمدهاند منتظرند وارد ساختمان شوند و رأی بدهند. اما آن سوی خیابان تصویر دیگری جریان دارد. گروهی از مخالفان سلطنتطلب جمهوری اسلامی با پرچم و شعار مقابل سفارت ایستادهاند و به انتخابات و کسانی که برای شرکت در آن آمدهاند اعتراض میکنند. پیش از رسیدن بسیاری از رأیدهندگان، مخالفان مقابل ورودی سفارت شن ریختهاند و روی در و اطراف آن رنگ قرمز، به نشانه خون، پاشیدهاند. سمیرا محیالدین از همان در و همان وضعیت عکس میگیرد. حالا در سفارت دیگر فقط ورودی یک ساختمان دیپلماتیک نیست، خودش به بخشی از صحنه تبدیل شده است.
طباطبایی دوربینش را برمیدارد و برای عکاسی از معترضان به سوی دیگر خیابان میرود. چند دقیقه بعد شرایط تغییر میکند. به روایت او، تعدادی از معترضان با او درگیر میشوند و تنش از جدل لفظی عبور میکند. مأموران پلیس کانادا وارد میشوند، او را از میان جمعیت بیرون میآورند و امکان ادامه کارش را فراهم میکنند. در فاصله چند متر، دو تصویر کاملاً متفاوت از جامعه ایرانی کانادا مقابل هم قرار گرفته است. یک طرف کسانی ساعتها در جاده بودهاند تا در انتخابات ایران رأی بدهند و طرف دیگر کسانی ایستادهاند که اساساً همان انتخابات و حکومتی را که برگزارکننده آن است مشروع نمیدانند. سفارت درست میان این دو تصویر قرار دارد، هم محل مشارکت است و هم هدف اعتراض.
در بیشتر روزهای سال اما زندگی در آن ساختمان چنین دراماتیک نیست. کسی برای گذرنامه میآید، دیگری برای وکالتنامه، ثبت تولد یا فوت، تأیید اسناد یا مسئلهای خانوادگی. بسیاری از این کارها تا زمانی که به آنها احتیاج نداریم تقریباً نامرئیاند، اما کافی است یکی از والدین فوت کند، ملکی در ایران باقی بماند، کودکی در کانادا متولد شود یا سفری اضطراری پیش بیاید تا همان کاغذها و مهرها ناگهان به مسئله اصلی زندگی تبدیل شوند. سالها بعد، دادخواستی که در مجلس عوام کانادا ثبت میشود نیز به نبود خدماتی مانند تمدید گذرنامه، وکالتنامه و دریافت مدارک تولد و فوت اشاره میکند. این دادخواست ۱۵ هزار و ۷۸۱ امضای تأییدشده جمع میکند.

انتخاباتی که تمام شد
چهار سال میگذرد و طباطبایی دوباره راه اتاوا را پیش میگیرد. این بار همراه چهار نفر از دوستانش از تورنتو حرکت کرده است تا انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۰۹ را گزارش کند. در همان روز، دانشجویانی از دانشگاه تورنتو، رایرسون و یورک شش اتوبوس اجاره کردهاند و حدود دویست نفر را برای رأی دادن به سفارت ایران میبرند. دوباره جاده میان تورنتو و اتاوا پر از ایرانیانی است که هر کدام رابطه خودشان را با سیاست ایران تعریف میکنند. چهار سال بعد از آن صبح ۲۰۰۵، اتوبوس هنوز حرکت میکند.
مقابل سفارت دوباره صف طولانی است. آدمها بیرون ساختمان ایستادهاند، بعضی تازه رسیدهاند و بعضی مدتهاست منتظرند. طباطبایی و دوستانش پس از چند ساعت گزارشگری به بار روبهروی سفارت میروند و در پاتیو مینشینند. غذا و نوشیدنی روی میز است، تلویزیون روشن است و از همانجا میتوان آن سوی خیابان را دید. صف هنوز تمام نشده و مردم همچنان منتظرند وارد شوند و رأی بدهند. روی یک سوی خیابان انتخابات در جریان است و چند متر آنطرفتر، روی صفحه تلویزیون، روایت دیگری از همان انتخابات دارد شکل میگیرد.
بعد خبر میرسد که محمود احمدینژاد برنده انتخابات شده است. نتیجه به شکلی ارائه میشود که تکلیف انتخابات روشن شده و رئیسجمهور مشخص است. در روایت طباطبایی از آن لحظه، اخبار حتی تصویری از آرای ایرانیان خارج از کشور ارائه میکند که به سود احمدینژاد است. اما کافی است او و همراهانش چشم از تلویزیون بردارند و آن سوی خیابان را نگاه کنند. آدمها هنوز در صفاند و روند رأیگیری و شمارش آرای این حوزه هنوز به پایان نرسیده است. همین تضاد است که آن لحظه را در حافظه نگه میدارد: خبری که از انتخاباتی تمامشده حرف میزند و صفی در اتاوا که هنوز بخشی از همان انتخابات است.
سرعت اعلام نتایج در ایران خود به یکی از محورهای مناقشه انتخابات ۲۰۰۹ تبدیل میشود. گزارشهای آن دوره از اعلام بسیار سریع نتایج پس از پایان رأیگیری در ایران خبر میدهند، در حالی که درباره شیوه و سرعت شمارش پرسشهای جدی مطرح شده است. یک گزارش منتشرشده چند روز بعد حتی به تجربه اتاوا اشاره میکند: حدود ۳۴۰۰ رأی ایرانیان در اتاوا، به گفته منبع آن گزارش، شش ساعت زمان برده تا شمارش شود. انتخابات ایران در نهایت با نتیجه رسمی بیش از ۶۲ درصد برای احمدینژاد اعلام میشود و اعتراض به نتیجه، کشور را وارد یکی از بزرگترین بحرانهای سیاسی پس از انقلاب میکند.
بعدها اعدادی که برای کانادا منتشر میشوند، لایه دیگری به آن خاطره اضافه میکنند: میرحسین موسوی ۲۵۹۰ رأی و محمود احمدینژاد تنها ۱۹۹ رأی دارد. این نتیجه با چیزی که طباطبایی و همراهانش در گفتوگو با بسیاری از افراد حاضر در صف احساس کردهاند همخوانی بیشتری دارد. برای به خاطر سپردن آن روز شاید تصویر دیگری لازم نباشد: یک میز در پاتیوی روبهروی سفارت، یک تلویزیون که از برنده انتخابات میگوید و صفی آن سوی خیابان که هنوز تمام نشده است.

وقتی مقصد ناپدید شد
سه سال بعد مسیر ناگهان قطع میشود. هفتم سپتامبر ۲۰۱۲ دولت استفن هارپر سفارت کانادا در تهران را میبندد. تمام کارکنان دیپلماتیک کانادا ایران را ترک کردهاند و دیپلماتهای باقیمانده جمهوری اسلامی در کانادا «عنصر نامطلوب» اعلام میشوند و پنج روز فرصت پیدا میکنند کشور را ترک کنند. دولت هارپر مجموعهای از دلایل را برای تصمیم خود مطرح میکند، از حمایت تهران از حکومت بشار اسد و پرونده هستهای گرفته تا نقض حقوق بشر، حمایت از گروههای تروریستی و نگرانی درباره امنیت دیپلماتهای کانادایی. همان روز ایران نیز براساس قانون عدالت برای قربانیان تروریسم در فهرست دولتهای حامی تروریسم کانادا قرار میگیرد.
تصمیمی که میان دو دولت گرفته شده، همان روز مقابل در سفارت اتاوا شکل انسانی پیدا میکند. ایرانیانی که برای خدمات کنسولی به ساختمان آمدهاند با نوشتهای روی در بسته روبهرو میشوند. گزارشهای همان زمان از کسانی میگویند که برای گذرنامه، اسناد یا امور شخصی آمدهاند و ناگهان نمیدانند مرحله بعد چیست. در همان جامعه، گروه دیگری از ایرانیان از تصمیم دولت هارپر استقبال میکند. تعطیلی سفارت اختلاف قدیمی را حل نمیکند. ساختمان بسته میشود، اما دو نگاه به آن باقی میماند.
زندگی اما متوقف نمیشود. گذرنامهها منقضی میشوند، وکالتنامه لازم میشود، کودکان متولد میشوند، آدمها میمیرند و ملک و ارث باقی میماند، فقط مقصد اتاوا از این چرخه حذف شده است. امروز امور کنسولی ایرانیان ساکن کانادا از طریق دفتر حفاظت منافع جمهوری اسلامی ایران در سفارت پاکستان در واشنگتن و سامانههای مرتبط با آن پیگیری میشود. خدماتی مانند گذرنامه، ثبت احوال و تأیید اسناد در این ساختار قرار دارند و همه آنها الزاماً نیازمند حضور فیزیکی در واشنگتن نیستند. تفاوت اصلی این است که در خود کانادا دیگر نمایندگی دیپلماتیک یا کنسولی فعال جمهوری اسلامی وجود ندارد.
نبود رابطه از سوی دیگر نیز هزینه دارد. کانادا سفارتی در تهران ندارد و همین نبود حضور مستقیم توانایی اتاوا را برای کمک به شهروندانش در ایران محدود میکند. تجربه سرنگونی پرواز PS752 نیز این مسئله را به شکلی دردناک آشکار کرد و مقامهای کانادایی بعدها توضیح دادند که نداشتن روابط دیپلماتیک و نیروی کنسولی در ایران واکنش به بحران را دشوار کرده بود. برای ایرانیان کانادایی این وضعیت پیچیدهتر است، زیرا جمهوری اسلامی تابعیت دوگانه را به رسمیت نمیشناسد و ممکن است فردی را که شهروند خود میداند از دسترسی به خدمات کنسولی کانادا محروم کند.

ساختمانی میان دو نگاه
بستهشدن سفارت هیچگاه در جامعه ایرانی کانادا موضوعی صرفاً اداری نبوده است. همان شکافی که در سال ۲۰۰۵ در دو سوی خیابان دیده میشود، بعد از ۲۰۱۲ هم باقی میماند. برای بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، از جمله طیفهایی از سلطنتطلبان و دیگر جریانهای اپوزیسیون، سفارت هیچگاه فقط باجه گذرنامه نبوده است. گزارشهای سال ۲۰۱۲ نیز نگرانیهایی درباره فعالیت سیاسی سفارت، تبلیغات، دخالت در جامعه ایرانی و ارعاب مخالفان را بازتاب میدهند. از این زاویه، بازگشت سفارت فقط بازگرداندن خدمات کنسولی نیست، بلکه بازگرداندن حضور رسمی جمهوری اسلامی به کاناداست.
اما آن سوی این بحث نیز الزاماً طرفداران جمهوری اسلامی نایستادهاند. بسیاری از ایرانیان کانادا میتوانند منتقد یا حتی مخالف حکومت باشند و همچنان مادر، پدر، خانه، ارث یا مسئولیتی در ایران داشته باشند. کسی میتواند مقابل جمهوری اسلامی تظاهرات کند و چند ماه بعد برای فروش خانه پدرش به وکالتنامه نیاز داشته باشد، یا حکومت را قبول نداشته باشد و برای دیدن مادر بیمارش به گذرنامه ایرانی احتیاج پیدا کند. نیاز به خدمات کنسولی به خودی خود اعلام موضع سیاسی نیست.
همینجاست که سخنان مارک کارنی در ۲۵ ژوئن ۲۰۲۶ معنایی فراتر از یک اظهار نظر درباره سیاست خارجی پیدا میکند. نخستوزیر کانادا میگوید نبود حضور دیپلماتیک در کشورهایی مانند ایران، کانادا را در موقعیت نامساعدی قرار میدهد و جملهای را به کار میبرد که میتواند هسته تمام این بحث باشد: «تعامل به معنای تأیید نیست.» کارنی در همان اظهارات تأکید میکند که گفتوگویی برای احیای روابط با تهران انجام نشده است. حرف او اعلام بازگشایی سفارت نیست، اما پرسش قدیمی را دوباره به مرکز بحث برمیگرداند: آیا مخالفت با یک حکومت الزاماً باید به معنای نداشتن هیچ حضور دیپلماتیکی در آن کشور باشد؟

این پرسش نگرانی مخالفان بازگشایی سفارت را از بین نمیبرد. اگر روزی اتاوا و تهران تصمیم بگیرند نمایندگیهایشان را دوباره باز کنند، کانادا ناچار خواهد بود درباره امنیت مخالفان جمهوری اسلامی، مداخله خارجی، حدود فعالیت دیپلماتها و هرگونه تلاش برای تهدید یا ارعاب اعضای جامعه ایرانی کانادا سختگیرانه عمل کند. بازگشایی احتمالی نمیتواند صرفاً بازگرداندن ساعت به ششم سپتامبر ۲۰۱۲ باشد. جامعه ایرانی کانادا و رابطه دو کشور در این چهارده سال تغییر کردهاند و حوادثی مانند سرنگونی پرواز PS752 سطح بیاعتمادی را بسیار عمیقتر کردهاند.
اما تصویر اتوبوس هنوز باقی است. در سال ۲۰۰۵ آدمهایی از تورنتو راه میافتند و چند ساعت بعد مقابل سفارتی پیاده میشوند که برای هر کدام معنای متفاوتی دارد. بعضی وارد میشوند تا رأی بدهند، بعضی آن سوی خیابان میایستند تا اعتراض کنند و یک خبرنگار میان دو طرف حرکت میکند و دوربینش را بالا میآورد. چهار سال بعد همان جاده دوباره پر از کسانی است که برای رأی دادن یا گزارش کردن انتخابات راه افتادهاند. حتی اختلاف سیاسی در آن روزها یک جغرافیای مشترک دارد. همه راهها، موافق و مخالف، در نهایت به یک ساختمان میرسند.
چهارده سال بعد، آن اتوبوس دیگر مقصد قبلی را ندارد. خانوادهها هنوز آن سوی مرزند، اختلافهای سیاسی ادامه دارند و ضرورتهای زندگی همچنان از مرزها عبور میکنند، اما یکی از مسیرهای رسمی این ارتباط از میان رفته است. در پایان دوباره همان گذرنامه روی میز میماند. تلفن از ایران قطع شده و تاریخ انقضا هنوز جلوی چشم است. دیگر لازم نیست چهارده سال سیاست خارجی را دوباره مرور کنیم. همه آن تاریخ حالا در همان سؤال اول جمع شده است: اگر فردا مجبور شوم به ایران بروم، با همین پاسپورت میتوانم برگردم؟
نوشته مینا رحیمی روزنامه نگار LJI







