رفیقترین یوز
گزارش اختصاصی مجله تیتر از جشنواره فیلم لوکارنو

کارگردان و منتقد سینما
مجید موثقی, لوکارنو | جشنواره به روزهای پایانی خود نزدیک شده بود. شهر میان سالنهای سینما، صفهای بلیت، گفتوگوهای بعد از نمایش و رفتوآمد مهمانها نفس میکشید. دارن آرونوفسکی، ایزابل روسلینی، جیمز گری، آسیا آرجنتو و ریک بیکر از جمله چهرههایی بودند که به جشنواره وجه دیگری میدادند. یوزهای لوکارنو هنوز در انتظار صاحبانشان بودند و برای من، در آن لحظه، مسئله بیش از حدس زدن نام برنده، پیدا کردن فیلمی بود که بتواند بعد از خاموش شدن چراغ سالن نیز چیزی از خود باقی بگذارد.
در این دوره، میان تعداد زیادی فیلم، آثار قابل توجه کم نبودند، اما تعداد فیلمهایی که واقعاً از میان این حجم انتخاب بیرون میزدند، محدودتر بود. گاهی فاصلهای میان اعتبار نام فیلمساز، اهمیت موضوع و زبان سینمایی خود فیلم احساس میشد. این مسئله فقط به لوکارنو محدود نیست. در جشنوارههای بزرگی چون کن، برلین و ونیز نیز نام فیلمساز، قدرت پخش و مناسبات اقتصادی میتوانند بر دیده شدن یک فیلم تأثیر بگذارند. مسئله از جایی آغاز میشود که این اعتبار، به جای خود فیلم، تبدیل به معیار اصلی قضاوت شود، جایی که گاهی نام فیلمساز پیش از خود فیلم وارد سالن میشود.
با این حال، در میان فیلمهای این دوره، خط مشترکی به شکلهای مختلف دیده میشد: آدمهایی که در جستوجوی دیگریاند، کسی که بتواند فاصلهای میان آنها و تنهایی، فشار زندگی یا جهان اطرافشان ایجاد کند. گاهی این پیوند میان دو دوست شکل میگیرد، گاهی میان دو نوجوان، در دل یک خانواده یا حتی میان انسان و طبیعت. این «دیگری» همیشه نجاتدهنده نیست، گاهی فقط کسی است که برای لحظهای امکان نفس کشیدن را فراهم میکند.

رفاقت در میانه آشوب
در Ketticè «آشوب»، جولیُو و کاته، در کنار نوجوانهای دیگر، میان مدرسه، خانواده، خیابان و مواد مخدر سرگرداناند. دوستی آنها تبدیل به پناهی در برابر دنیای بزرگسالان میشود، اما فیلم در اجرا همیشه به اندازه ایدهاش قوام ندارد. حتی حضور مونیکا بلوچی نیز الزاماً به اجرایی متمایز منجر نمیشود و شاید بخشی از انتظاری که از حضور او شکل میگیرد، از وزن نامش بیاید. با این همه، فیلم زنده و پرتحرک است. بلوچی در نهایت یکی از دو جایزه بازیگری جشنواره را دریافت کرد.
در Los Días Libres «روزهای آزاد»، لوسیلا ماریانی، فیلمساز آرژانتینی، در نخستین فیلم بلندش رابطه یک دختر جوان با گروهی از اسکیتبازها را بهانهای برای نگاه کردن به وضعیت نسل جدید قرار میدهد. در بازیها و شیوه روایت، اتمسفری طبیعی شکل میگیرد و فیلمبرداری و کارگردانی به بلوغی قابل توجه میرسند. تضاد میان احساس رهایی این نسل و ناتوانی آن در پیدا کردن خلوتی واقعی، یکی از جذابیتهای فیلم است. جوانی که میخواهد جهان دیگری برای خودش بسازد و در این مسیر، دیگری را نیز پیدا میکند.

وقتی فضا به شخصیت تبدیل میشود
در O Jacaré «تمساح»، فضا نقش مهمتری پیدا میکند. داستان در Reboleira، حومهای از لیسبون، میگذرد، جایی که پس از ناپدید شدن پول یک سرقت، محله زیر فشار پلیس قرار میگیرد و شایعه و سوءظن میان ساکنان میچرخد. تمساح فقط یک عنصر داستانی نیست، بلکه به نمادی از قدرتی تبدیل میشود که میتواند آدمها را ببلعد. طراحی فضا، بازیها و کارگردانی، جهانی بسته و پرتنش میسازند و فیلم اهمیت میزانسن را به یاد میآورد، اینکه چگونه یک محله و فضای اجتماعی میتواند به بخشی از تجربه سینمایی تبدیل شود. به نظر من، جایزه کارگردانی بیش از هان سانگسو، حق فیلمساز O Jacaré بود.
حضور هان سانگسو با فیلم Nun Dul Dega Eomne (Nowhere to Lay My Eyes) در بخش مسابقه اصلی، فیلمسازی که سالهاست با امکانات محدود و گاه حتی با آیفون فیلم میسازد، پرسش دیگری را پیش میکشد. استقلال او در ساخت آثارش، از نوشتن فیلمنامه و کارگردانی تا فیلمبرداری، تدوین و موسیقی، بخشی از امضای شخصی اوست. هان سانگسو در نهایت جایزه بهترین کارگردانی این دوره را نیز برای همین فیلم دریافت کرد. اما اگر فیلمی با همین سادگی و همین زبان را فیلمسازی جوان و ناشناخته میساخت، آیا همان ویژگیها را به همان اندازه «زبان شخصی» مینامیدیم؟ مسئله خود فیلمساز نیست. مسئله سازوکاری است که گاهی اعتبار یک نام را پیش از خود فیلم وارد میدان قضاوت میکند. آیا ما فیلم را میبینیم، یا ابتدا نامی را میبینیم که روی آن قرار گرفته است؟
در A Margem do Rio «کرانه رودخانه»، داستان در شهر رسیفی میگذرد، جایی که زندگی روزمره و کار دشوار شخصیت «ایزاکیل» با جهان شبانهای که برای فرار از خستگی روز به آن پناه میبرد، در تضاد است. او شبها به جنگل میرود و با «جرمیاس»، ماهیگیری مرموز، آشنا میشود. رودخانه، آب و تاریکی فضایی میسازند که در آن میل به آزادی و رهایی از روزمرگی، کمکم به شکلگیری یک رابطه و پیدا کردن دیگری گره میخورد.

شبهای پیاتزا
شبهای Piazza Grande حالوهوای دیگری دارند. وقتی تاریکی روی لوکارنو مینشیند و پرده بزرگ در فضای باز روشن میشود، فیلم بخشی از یک تجربه جمعی میشود. I Is Another «من دیگری است»، Frank & Louis «فرانک و لوئیس» و The Invite «مهمانی» نیز در همین فضا به نمایش درآمدند.
در The Invite، برخلاف هیاهویی که پیش از نمایش برای فیلم ساخته شده بود، با اثری سادهتر روبهرو میشویم. دو زوج در یک شب و در فضای یک خانه وارد موقعیتی ابزورد میشوند که از لحاظ ساختاری، نمایشنامه و فیلم چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد؟ ساخته مایک نیکولز را تداعی میکند. «دعوت» فیلم خستهکنندهای نیست، اما عمق چندانی ندارد. نه مسئلهای را جدی دنبال میکند و نه کمدیاش، با وجود رگههایی از سینمای بیلی وایلدر، به چیزی فراتر از یک موقعیت گذرا میرسد. با وجود بازیهای قوامیافته و موقعیتهای طنز، فیلم بیشتر به یک تلهتئاتر نزدیک میشود تا اثری که از امکانات سینما به شکل کامل استفاده کند.

یکی دیگر از فیلمهای شبهای پیاتزا، I Is Another بود. بخش بزرگی از فیلم در قطار و در گفتوگوی دو شخصیت میگذرد، اما حرکت مداوم قطار، این فضای بسته را از حالت صرفاً تئاتری خارج میکند و به میزانسن و بازیها ریتمی سیال میدهد. اینجا محدودیت تبدیل به امکان میشود. دو آدم در حرکت قطار راهی برای نزدیک شدن به یکدیگر پیدا میکنند.
در Frank & Louis ساخته پترا ولپه، دو زندانی در فضایی قرار گرفتهاند که اساساً برای جدا کردن آدمها از یکدیگر ساخته شده است. مقایسه آن با فیلم قبلی این کارگردان، Heldin («قهرمان»)، حائز اهمیت است. در آن فیلم، بیمارستان گاهی حتی از زندان، زندانتر به نظر میرسید، زیرا فشار کار و فروپاشی تدریجی شخصیت اصلی، یک پرستار، خود فضا را به بخشی از بحران تبدیل میکرد. در Frank & Louis، با وجود اینکه واقعاً در زندان هستیم، این فضا به همان اندازه به زبان بصری فیلم تبدیل نمیشود. تفاوت شاید همین باشد: میان فیلمی که فقط در یک مکان اتفاق میافتد و فیلمی که یک مکان را به سینما تبدیل میکند. با این حال، این فیلم سوئیسی و انگلیسی در شبهای Piazza Grande موفق شد جایزه تماشاگران را از آن خود کند.

بازیهایی که دیده شدند و بازیهایی که نه
در بخش بازیگری نیز امسال اجراهای کاملاً درخشانی کم بود. بازی قابل قبول کاترین یوهانسن (Kathrine Johansen)، بازیگر نروژی فیلم Brave New Love «عشق تازه»، از سوی داوران نادیده گرفته شد. بازی لاریسا کوریوو (Larissa Corriveau) در Nobody’s Violence ساخته دنیس کوته، فیلمساز متفاوت و صاحبسبک کانادایی، نیز از جمله اجراهایی بود که میتوانست بیشتر مورد توجه قرار بگیرد. هیئت داوران در نهایت خاویر برژرون (Xavier Bergeron)، دیگر بازیگر همین فیلم، را با تقدیر ویژه بازیگری مورد توجه قرار داد.
فضای فیلم دنیس کوته، مانند بسیاری از آثارش، به جای پیش بردن داستان به شکل متعارف، شخصیتها را در موقعیتهایی عجیب و ناآرام رها میکند. بدن، طبیعت، سکوت و روابط نامتعارف میان آدمها بخش مهمی از جهان فیلم را میسازند. بعد از نمایش، در دیداری کوتاه به او گفتم: «فکر میکنم باید فیلمت را دو بار ببینم تا بفهمم چه اتفاقی میافتد.» لبخندی از سر تأیید بر چهرهاش نقش بست.

یوز طلایی و فیلمی که دوبار دیدم
و نوبت به فیلمی میرسد که برنده یوز طلایی شد: You Don’t Belong Here («اینجا جای تو نیست») ساخته فلورین شربان. فیلم را دو بار دیدم. بار اول رهایش کردم، اما وقتی دیدم واکنشهای مثبت زیادی به آن وجود دارد، تصمیم گرفتم یک بار دیگر این فیلم نسبتاً طولانی را ببینم. بار دوم هم نظرم تغییر نکرد.
فیلم درباره پزشکی است که پس از متهم شدن پسر نوجوانش به قتل، با گذشتهای روبهرو میشود که تصور میکرد پشت سر گذاشته است. ایده فیلم، بهخصوص در پیوند دادن گذشته سرکوبشده پدر با تراژدی اکنون، قابل تأمل است. اما میان بلندپروازی ایده و آنچه روی پرده اتفاق میافتد، فاصلهای احساس میشود.
استفاده از پلانهای طولانی و دیالوگ زمانی ارزش پیدا میکند که میزانسن، حرکت بازیگران، صدا و اطلاعات بصری درون قاب بتوانند ریتم بسازند. در بعضی لحظات، دوربین صرفاً میماند و طول پلان به خودی خود قرار است به معنا تبدیل شود، در حالی که طولانی بودن یک نما الزاماً عمق بیشتری ایجاد نمیکند. با این حال، فیلم توانست نظر هیئت داوران را جلب کند و یوز طلایی را به دست آورد و تئودور بوتانسکو نیز برای بازی خود تقدیر ویژه هیئت داوران را دریافت کرد.
جستوجوی دیگری در سکوت آلپ
در بخش Cineasti del Presente، L’estive «تابستانگذرانی» با سادگی خود قابل توجه بود و همان نخ «دیگریجویی» را به شکلی آرامتر دنبال میکرد. هانا، کارآموز چوپانی، در انزوای آلپ زندگی میکند و ورود لیزا که برای کمک به او و مراقبت از حیوانات آمده، این سکوت را تغییر میدهد. طبیعت در اینجا تزئین نیست، بلکه محیطی است که زندگی، کار و نیاز آدمها به یکدیگر در آن شکل میگیرد.

رفیقترین یوز
اما برای من، ماندگارترین فیلم این دوره La ilusión de un verano sin fin (The Illusion of an Everlasting Summer، «توهم یک تابستان ابدی») از الساندرا سانگوینتی بود، فیلمی که زندگی گویلرمینا و بلیندا را در طول بیستوپنج سال دنبال میکند. تصاویر قدیمی در کنار تصاویر تازه قرار میگیرند و زمان، خود به بخشی از ساختار فیلم تبدیل میشود. رابطه این دو زن احتیاجی به توضیح ندارد. آن را میتوان در تغییر بدنها، فصلها، زندگیها و بازگشت دوربین پس از سالها به همان آدمها دید.
اینجا رفاقت نه یک اتفاق گذرا، بلکه رابطهای است که زمان آن را تغییر میدهد، زخمی میکند و دوباره شکل میدهد. دوربین فقط شاهد زندگی نیست، بلکه خود گذر زمان را ثبت میکند. شاید به همین دلیل، فیلم از بسیاری از آثاری که در این دوره درباره رابطه، تنهایی یا جستوجوی دیگری حرف میزدند، یک قدم جلوتر میرود. لازم نیست مفهوم رفاقت را توضیح دهد. کافی است زمان را به ما نشان دهد.
شاید همین نخ باریک، فیلمهای متفاوت این دوره را به هم نزدیک میکند. از دو نوجوان در Ketticè تا دو زندانی در Frank & Louis، از دو آدم در قطار I Is Another تا هانا و لیزا در سکوت آلپ، آدمها هر کدام به شکلی به دیگری نیاز دارند تا فاصلهای میان خود و جهانی که آنها را احاطه کرده ایجاد کنند. اما در La ilusión de un verano sin fin، این رابطه دیگر فقط یک لحظه یا یک موقعیت نیست، بلکه بیستوپنج سال از زندگی دو انسان را در خود نگه میدارد.

فیلم در نهایت یوز طلایی بخش Cineasti del Presente و جایزه Swatch First Feature Award را نیز دریافت کرد. اما شاید ارزش آن فقط در تعداد جوایزی که گرفت نباشد. ارزشش در این است که بعد از پایان فیلم، هنوز میتوانی به آن دو نفر و سالهایی که میان تصاویرشان گذشته فکر کنی.
شاید همین باشد چیزی که پس از پایان یک جشنواره در ذهن میماند: نه فقط نام برندهها، بلکه فیلمهایی که از فهرست نتایج عبور میکنند و به حافظه میرسند. میان این همه فیلم، نام و هیاهو، تنها چند فیلم واقعاً در ذهن میمانند. گاهی یک چهره، یک رابطه، یک مکان یا حتی یک تصویر بیشتر از هر جایزهای دوام میآورد. یوزها سرانجام صاحبانشان را پیدا کردند. اما شاید پرسش اصلی جشنواره این نباشد که کدام فیلم یوز گرفت، بلکه این باشد که کدام فیلم، بعد از تمام شدن جشنواره، هنوز رفیق تماشاگر باقی میماند.







