اجتماعیاخباررصدخانهصفحه اولعلوم اجتمایی

۴۵۷ سال کوچک‌تر از واقعیت

قاره‌ای که اندازه واقعی‌اش را پس می‌گیرد

بهناز رهبر – نیومارکت | مجله تیتر : شاید یکی از نخستین تصویرهایی که از جهان در ذهن بسیاری از ما مانده، همان نقشه بزرگی باشد که زمانی روی دیوار کلاس درس آویزان بود. کانادا در بالای آن پهناور بود، روسیه تقریباً سراسر شمال آسیا را گرفته بود، اروپا بزرگ و فشرده در مرکز دیده می‌شد و گرینلند، آن جزیره یخی در شمال اقیانوس اطلس، ابعادی داشت که گویی می‌توانست با یک قاره رقابت کند. پایین‌تر، آفریقا قرار داشت، بزرگ اما نه آن‌قدر بزرگ که امروز می‌دانیم واقعاً هست. سال‌ها به آن تصویر نگاه کردیم، نام کشورها و پایتخت‌ها را روی آن آموختیم و کمتر از خود پرسیدیم آیا اندازه‌هایی که می‌بینیم نیز به اندازه نام‌ها و مرزها واقعی هستند.

پاسخ کوتاه این است که نه. آفریقا حدود ۳۰ میلیون کیلومتر مربع وسعت دارد، در حالی که مساحت گرینلند کمی بیش از دو میلیون کیلومتر مربع است. یعنی آفریقا در واقع حدود ۱۴ برابر گرینلند است. با این حال، روی بسیاری از نسخه‌های نقشه‌ای که چندین نسل با آن بزرگ شده‌اند، این دو سرزمین به شکلی حیرت‌آور نزدیک به یکدیگر دیده می‌شوند. این تفاوت نه یک اشتباه چاپی است و نه حاصل بی‌دقتی یک نقشه‌کش، بلکه نتیجه روشی ریاضی برای تبدیل سطح کروی زمین به صفحه‌ای صاف است، روشی که بیش از چهار قرن پیش برای هدفی کاملاً متفاوت ساخته شد و بعدها به یکی از آشناترین تصاویر جهان تبدیل شد.

نام این روش «تصویر مرکاتور» “Mercator Projection” است. «جراردوس مرکاتور» “Gerardus Mercator”، جغرافی‌دان و نقشه‌نگار فلاندری، آن را در سال ۱۵۶۹ معرفی کرد، در دورانی که کشتی‌های اروپایی مسیرهای طولانی اقیانوسی را طی می‌کردند و ناوبری دقیق مسئله‌ای حیاتی بود. ویژگی مهم نقشه مرکاتور این بود که دریانورد می‌توانست مسیری با جهت ثابت قطب‌نما را به صورت خطی مستقیم روی نقشه دنبال کند. برای هدایت یک کشتی در اقیانوس، این قابلیت بسیار ارزشمند بود. بنابراین مسئله تاریخی از جایی آغاز نمی‌شود که مرکاتور چرا چنین نقشه‌ای ساخت، بلکه از جایی آغاز می‌شود که نقشه‌ای مناسب برای دریانوردی، بعدها به تصویری عمومی از کل جهان تبدیل شد.

زمین تقریباً کروی است و نقشه مسطح. نمی‌توان سطح یک کره را روی صفحه باز کرد بدون اینکه بخشی از آن کشیده، فشرده یا تغییر شکل داده شود. در زبان نقشه‌نگاری، هر «تصویر نقشه» “Map Projection” ناچار است بخشی از واقعیت هندسی زمین را قربانی کند. یک روش جهت را بهتر حفظ می‌کند، دیگری شکل را، یکی فاصله را و دیگری مساحت را. مرکاتور شکل‌های محلی و جهت‌ها را به خوبی حفظ می‌کند، اما هرچه از خط استوا به قطب‌ها نزدیک می‌شویم، مساحت سرزمین‌ها را بیشتر بزرگ‌نمایی می‌کند. به همین دلیل کانادا، روسیه و گرینلند بسیار بزرگ دیده می‌شوند، در حالی که آفریقا و بسیاری از مناطق نزدیک‌تر به خط استوا چنین بزرگ‌نمایی‌ای ندارند.

نقشه در عصر امپراتوری

زمانی که مرکاتور نقشه مشهور خود را منتشر کرد، اروپا بیش از یک قرن بود که وارد عصر سفرهای بزرگ اقیانوسی شده بود. پرتغالی‌ها از اوایل قرن پانزدهم در امتداد سواحل غربی آفریقا پیش رفته بودند. «بارتولومئو دیاس» “Bartolomeu Dias” در ۱۴۸۸ دماغه امید نیک را دور زده بود و «واسکو دا گاما» “Vasco da Gama” در ۱۴۹۸ از راه دریا به هند رسیده بود. اسپانیا نیز پس از سفر «کریستف کلمب»  “Christopher Columbus”  در ۱۴۹۲ وارد مرحله گسترده‌ای از تصرف و استعمار در قاره آمریکا شده بود. در قرن بعد هلند، بریتانیا و فرانسه نیز با قدرت وارد رقابت شدند و شبکه‌ای جهانی از مسیرهای دریایی، تجارت، پایگاه‌ها و مستعمرات شکل گرفت.

در چنین جهانی، داشتن نقشه بهتر فقط به معنای سفر آسان‌تر نبود. اطلاعات جغرافیایی یک دارایی استراتژیک محسوب می‌شد. شناخت ساحل‌ها و رودخانه‌ها، پیدا کردن مسیرهای دریایی، ثبت بنادر و گذرگاه‌ها و دانستن اینکه منابع در کجا قرار دارند، می‌توانست به تجارت، حرکت نیروهای نظامی و گسترش قلمرو کمک کند. پرتغال و اسپانیا نخستین امپراتوری‌های بزرگ دریایی این دوره را ساختند، هلند شبکه عظیم تجاری خود را گسترش داد و فرانسه و بریتانیا در قرن‌های بعد قلمروهای وسیعی در آمریکای شمالی، کارائیب، آسیا و آفریقا به دست آوردند. در اواخر قرن نوزدهم نیز بلژیک، آلمان و ایتالیا وارد رقابت شدیدتر بر سر آفریقا شدند.

اینجا نقشه از یک وسیله برای یافتن راه، به ابزاری برای شناخت و اداره سرزمین تبدیل شد. قدرت استعماری برای تسلط بر یک قلمرو باید می‌دانست مرزها از کجا عبور می‌کنند، راه‌ها کجاست، چه مردمانی در چه مناطقی زندگی می‌کنند، زمین‌ها چگونه تقسیم شده‌اند و منابع طبیعی در کجا قرار دارند. «نقشه‌نگاری» “Cartography” و «مساحی» “Surveying” به همین دلیل بخشی از زیرساخت اداره امپراتوری شدند. سرزمینی که برای ساکنانش مجموعه‌ای از تاریخ، فرهنگ، روابط اجتماعی و شیوه‌های بومی مالکیت بود، می‌توانست روی نقشه استعماری به خطوط، مناطق اداری و منابع قابل اندازه‌گیری و مدیریت تبدیل شود.

این رابطه در تقسیم آفریقا در اواخر قرن نوزدهم آشکارتر شد. نقشه دیگر فقط تصویری نبود که پس از تصرف یک سرزمین تهیه شود. خطوطی که روی کاغذ کشیده می‌شدند می‌توانستند به مرزهای سیاسی تبدیل شوند و سرنوشت مردمانی را تغییر دهند که الزاماً در تعیین آنها نقشی نداشتند. قدرتی که می‌توانست زمین را اندازه بگیرد، نام‌گذاری کند، مرزبندی کند و منابع آن را ثبت کند، ابزار مهمی برای کنترل و بهره‌برداری از همان سرزمین در اختیار داشت. به این معنا، نقشه فقط بازتاب قدرت نبود، بلکه می‌توانست بخشی از سازوکار اعمال قدرت باشد.

وقتی یک تحریف عادی شد

اما بخش بحث‌برانگیزتر داستان بعد از آن آغاز می‌شود. محدودیت‌های هندسی مرکاتور برای نقشه‌نگاران ناشناخته نبود و در طول زمان روش‌های دیگری نیز برای نمایش جهان طراحی شدند. با این همه، مرکاتور عمر بسیار طولانی پیدا کرد و از حوزه‌ای که برای آن مناسب بود، یعنی ناوبری، فراتر رفت. این تصویر وارد اطلس‌ها، مدارس، ادارات، رسانه‌ها و فرهنگ عمومی شد و به تدریج برای میلیون‌ها نفر به همان چیزی تبدیل شد که «نقشه جهان» می‌نامیدند.

همین ماندگاری پرسشی سیاسی ایجاد می‌کند. جهان قرن‌ها فرصت داشت نقشه‌ای را که برای دریانوردی طراحی شده بود در کاربردهای عمومی با تصاویر مناسب‌تری جایگزین کند، اما این تغییر به شکلی فراگیر اتفاق نیفتاد. در تمام این مدت، یکی از رایج‌ترین تصاویر جهان، بسیاری از قدرت‌های شمالی را بزرگ‌تر از نسبت واقعی آنها نشان می‌داد، در حالی که آفریقا و بسیاری از سرزمین‌های نزدیک خط استوا، که بخش بزرگی از آنها تجربه استعمار را پشت سر گذاشته بودند، در مقایسه کوچک‌تر دیده می‌شدند.

می‌توان این ماندگاری را نتیجه عادت، کاربرد عملی و مقاومت نهادها در برابر تغییر دانست، اما از زاویه قدرت، خوانش دیگری نیز ممکن است. استعمار همیشه فقط تصرف خاک و استخراج منابع نبوده است. قدرت از طریق زبان، آموزش، رسانه، دانش و تصاویری که بارها تکرار می‌شوند نیز بازتولید می‌شود. نقشه جهان یکی از همین تصاویر است. وقتی نسلی پس از نسل دیگر جهانی را می‌بیند که در آن برخی قدرت‌های مسلط از اندازه واقعی خود بزرگ‌تر و بسیاری از کشورهای جنوب کوچک‌تر دیده می‌شوند، چنین تصویری می‌تواند بدون نیاز به تبلیغ مستقیم، سلسله‌مراتبی ذهنی از مرکز و حاشیه، بزرگ و کوچک و در نهایت قدرتمند و کم‌اهمیت ایجاد کند.

از این منظر، پرسش فقط این نیست که مرکاتور در سال ۱۵۶۹ با چه هدفی نقشه خود را طراحی کرد. پرسش مهم‌تر این است که در قرن‌های بعد چه کسانی قدرت تولید و توزیع تصویر مسلط جهان را در اختیار داشتند و چرا تصویری که با جغرافیای قدرت آنان هم‌خوانی داشت، چنین عمر طولانی‌ای پیدا کرد. شواهد کافی برای این ادعای قطعی وجود ندارد که دولت‌های استعماری در یک تصمیم هماهنگ، مرکاتور را عمداً حفظ کردند تا مردم مستعمرات را از نظر روانی کوچک‌تر نگاه دارند. اما این نبود سند، پرسش بزرگ‌تر را از میان نمی‌برد: آیا می‌توان چند قرن تداوم تصویری را که قدرت‌های مسلط را از نظر بصری نیز بزرگ‌تر نشان می‌داد، کاملاً جدا از ساختار قدرت جهانی آن دوران بررسی کرد؟

در شکل‌های جدیدتر سلطه نیز قدرت الزاماً با پرچم، ارتش و اشغال مستقیم سرزمین آغاز نمی‌شود. قدرت می‌تواند در شیوه تعریف جهان عمل کند، در اینکه چه چیزی مرکز قرار گیرد، چه کشوری بزرگ دیده شود و کدام بخش جهان در حاشیه بماند. نقشه به تنهایی استعمار نمی‌سازد، اما می‌تواند به بازتولید تصویری کمک کند که در آن قدرت‌های مسلط از نظر بصری نیز بزرگ‌تر به نظر می‌رسند. اگر استعمار قدیم برای شناخت و تصرف سرزمین به نقشه نیاز داشت، شکل‌های جدید قدرت می‌توانند از تصویری که نقشه در ذهن ما ساخته است نیز بهره ببرند.

آفریقا اندازه واقعی خود را پس می‌گیرد

۴۵۷ سال پس از انتشار نقشه مرکاتور، روز جمعه ۴ سپتامبر ۲۰۲۶، مجمع عمومی سازمان ملل با ۱۶۴ رأی موافق، یک رأی مخالف و شش رأی ممتنع از قطعنامه‌ای حمایت کرد که استفاده گسترده‌تر از نقشه‌های هم‌مساحت را تشویق می‌کند. ایالات متحده تنها کشور مخالف بود. این قطعنامه الزام حقوقی ندارد و برخلاف بعضی روایت‌های منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی، سازمان ملل نقشه مرکاتور را ممنوع نکرده و یک نقشه واحد را نیز به عنوان جایگزین اجباری آن تعیین نکرده است.

یکی از گزینه‌هایی که در این بحث مطرح شده، «تصویر زمین برابر» “Equal Earth Projection” است که در سال ۲۰۱۸ معرفی شد و از خانواده نقشه‌های «هم‌مساحت» “Equal Area” است. در این نوع تصویر، نسبت مساحت سرزمین‌ها حفظ می‌شود. البته «زمین برابر» نیز نقشه کاملی نیست، زیرا اصولاً هیچ نقشه مسطحی نمی‌تواند تمام ویژگی‌های یک کره را بدون اعوجاج نمایش دهد. تفاوت در این است که وقتی هدف مقایسه اندازه کشورها و قاره‌هاست، این روش اجازه نمی‌دهد سرزمین‌های نزدیک قطب‌ها به همان شدت مرکاتور بزرگ‌نمایی شوند.

این توصیه فقط متوجه دولت‌ها نیست. مدارس، ناشران، سازمان‌های بین‌المللی و شرکت‌های فناوری نیز تشویق می‌شوند در مواردی که مقایسه اندازه کشورها و قاره‌ها اهمیت دارد، از فرافکنی‌هایی استفاده کنند که مساحت نسبی سرزمین‌ها را دقیق‌تر نشان می‌دهند. در نتیجه، تأثیر احتمالی این تغییر می‌تواند بسیار فراتر از یک قطعنامه سازمان ملل باشد. نقشه‌ای که کودک در کلاس درس می‌بیند، تصویری که ناشر در کتاب جغرافیا چاپ می‌کند و نقشه‌ای که روی یک پلتفرم دیجیتال مقابل میلیون‌ها کاربر قرار می‌گیرد، همگی در ساختن تصویر ذهنی ما از جهان نقش دارند.

وقتی جهان را با چنین نقشه‌ای می‌بینیم، آفریقا ناگهان بزرگ‌تر می‌شود، یا دست‌کم در نگاه اول چنین احساسی داریم. اما واقعیت درست برعکس است. آفریقا هیچ‌وقت کوچک نبوده که حالا بزرگ شده باشد. این قاره همیشه حدود ۳۰ میلیون کیلومتر مربع وسعت داشته و همیشه تقریباً چهارده برابر گرینلند بوده است. آنچه اکنون تغییر می‌کند اندازه آفریقا نیست، بلکه تصویری است که ما برای نسل‌ها از اندازه آن دیده‌ایم.

یک رأی درباره چیزی بیشتر از نقشه

در نگاه نخست ممکن است عجیب به نظر برسد که مجمع عمومی سازمان ملل، در جهانی گرفتار جنگ، بحران اقلیمی، مهاجرت و نابرابری اقتصادی، درباره شکل نقشه جهان بحث کند. اما برای حامیان این تغییر، مسئله چند سانتی‌متر بزرگ‌تر یا کوچک‌تر شدن یک قاره روی کاغذ نیست. موضوع این است که نسل آینده جهان را با چه مقیاسی خواهد شناخت و آیا ابزاری که برای آموزش جغرافیا استفاده می‌کنیم، باید همان تصویری باشد که اساساً برای هدایت کشتی‌های قرن شانزدهم طراحی شده بود.

این بحث همچنین یادآوری می‌کند که نقشه، با وجود ظاهر علمی و دقیقش، کاملاً خنثی نیست. هر نقشه حاصل مجموعه‌ای از انتخاب‌هاست. باید تصمیم گرفت مرکز تصویر کجا باشد، کدام ویژگی زمین حفظ شود، کدام ویژگی دچار اعوجاج شود و حتی در نقشه‌های سیاسی، چه مرزی چگونه نمایش داده شود. این انتخاب‌ها الزاماً با انگیزه سیاسی انجام نمی‌شوند، اما هنگامی که یک تصویر برای دهه‌ها و قرن‌ها تکرار می‌شود، می‌تواند بخشی از تصور ما از جهان شود.

به همین دلیل داستان مرکاتور فقط داستان یک نقشه قدیمی نیست. داستان مسیری است که از عرشه کشتی‌های قرن شانزدهم آغاز شد، با عصر اکتشافات و گسترش امپراتوری‌های اروپایی همراه شد، در دوره استعمار به جهانی رسید که نقشه‌برداری بخشی از ابزار شناخت و اداره سرزمین بود، سپس روی دیوار کلاس‌های درس نشست و ۴۵۷ سال بعد به صحن مجمع عمومی سازمان ملل رسید.

تغییر نقشه جهان تاریخ استعمار را بازنویسی نمی‌کند، مرزهایی را که در گذشته کشیده شده‌اند از میان نمی‌برد و نابرابری‌های امروز را نیز حل نمی‌کند. اما شاید بتواند یک کار ساده‌تر و در عین حال مهم انجام دهد: تصویری را که از کودکی از اندازه جهان در ذهن ما شکل گرفته، به واقعیت نزدیک‌تر کند. آفریقا امروز بزرگ‌تر نشده است. جهان هم عوض نشده است. این بار، نقشه است که باید خود را با جهان تطبیق دهد.

نوشته بهناز رهبر روزنامه نگار LJI

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

دکمه بازگشت به بالا