بهناز رهبر – نیومارکت | مجله تیتر :گاهی یک سیاست فرهنگی را بهتر از بودجهها، آمارها و سخنرانیهای رسمی میتوان مقابل در یک موزه فهمید. کافی است ببینیم چه کسی میتواند وارد شود و چه کسی به خاطر قیمت بلیت از همانجا برمیگردد. از فردا، ۱۹ ژوئن، این فاصله برای بخشی از نسل جوان کانادا کمتر میشود. دولت فدرال با بازگرداندن برنامه «گذرنامه کانادا قدرتمند» (Canada Strong Pass)، ورود افراد ۱۷ ساله و کوچکتر را به موزههای ملی و مجموعهای از موزهها و گالریهای استانی و منطقهای شرکتکننده رایگان میکند و برای جوانان ۱۸ تا ۲۴ ساله نیز ۵۰ درصد تخفیف در نظر گرفته است. این برنامه تا ۷ سپتامبر ادامه خواهد داشت و برای استفاده از آن نیازی به خرید کارت یا ثبتنام نیست.
در ظاهر، ماجرا درباره ارزانتر شدن یک گردش تابستانی است. اما پشت این تصمیم پرسش مهمتری قرار دارد: چرا دولت باید برای بردن کودکان و جوانان به موزه و گالری هزینه کند؟ پاسخ فقط این نیست که موزه جای مفیدی برای گذراندن یک بعدازظهر تابستانی است. مسئله این است که مواجهه با هنر، بهویژه در سالهای کودکی و نوجوانی، بخشی از شکل گرفتن توانایی دیدن، پرسیدن و پذیرفتن جهانی بیرون از تجربه شخصی ماست.
پژوهش در این زمینه باید با احتیاط خوانده شود. هنر را نمیتوان نسخهای ساده برای جلوگیری از خشونت یا حل مشکلات اجتماعی معرفی کرد. اما پژوهشهای تجربی درباره بازدید دانشآموزان از موزههای هنری نشان دادهاند که چنین تجربهای میتواند قدرت مشاهده و تفکر انتقادی را تقویت کند و در برخی مطالعات با افزایش تحمل دیدگاههای متفاوت، همدلی تاریخی و علاقه به بازگشت دوباره به موزه همراه بوده است. اهمیت این یافتهها شاید در همین نکته باشد: هنر پیش از آنکه پاسخی آماده در اختیار کودک بگذارد، او را به دیدن و فکر کردن وامیدارد.

شاید ارزش هنر برای یک جامعه دقیقاً همینجا باشد. کودک در برابر یک نقاشی، فیلم، مجسمه یا اثر مفهومی لزوماً با یک پاسخ مشخص روبهرو نمیشود. باید نگاه کند، تفاوت را ببیند، چیزی را که در نخستین نگاه نمیفهمد تحمل کند و گاهی جهان را برای چند دقیقه از چشم انسانی دیگر ببیند. این همان ظرفیتی است که یک جامعه چندفرهنگی نیز به آن نیاز دارد. نه برای اینکه همه یکشکل فکر کنند، بلکه برای اینکه بتوانند با تفاوت زندگی کنند و اگر قرار است نسل جوان چنین تجربهای داشته باشد، تابستان امسال نمونههای کماهمیتی پیش رویش نیست.
از ۱۲ ژوئن، گالری ملی کانادا (National Gallery of Canada) در اتاوا میزبان «قیلانیک» (Qillaniq) است، نمایشگاهی که بیش از ۸۰ اثر از بیش از ۷۰ هنرمند بومی مناطق پیرامون شمالگان را گرد هم آورده است. گالری ملی آن را بزرگترین نمایشگاه هنر بومی شمالگان پیرامونی میداند که تاکنون گردآوری شده است. نمایشگاه تا ۲۰ سپتامبر ادامه خواهد داشت. نام «قیلانیک» از واژهای در زبان اینوکتیتوت (Inuktitut) میآید که درخشیدن نور خورشید یا ماه بر سطح آب را توصیف میکند. همین تصویر به یکی از مفاهیم مرکزی نمایشگاه تبدیل شده است: مردمانی که با وجود تجربه استعمار، پیوند خود را با سرزمین، جامعه و فرهنگ حفظ کردهاند و از هنر برای روایت جهان خود استفاده میکنند. آثار نمایشگاه از مناطق مختلف شمالگان پیرامونی آمدهاند و مجموعه، شمال را نه از نگاه کسانی که از دور به آن مینگرند، بلکه از دریچه تجربه کسانی روایت میکند که آنجا خانه آنهاست.
اهمیت «قیلانیک» فقط در تعداد آثار یا وسعت جغرافیایی آن نیست. هنرمندان بومی از درون تجربه خود درباره زمین، استعمار، هویت، پیوندهای اجتماعی، مقاومت و زندگی معاصر حرف میزنند. نمایشگاه به جای آنکه فرهنگ بومی را در گذشته منجمد کند، آن را به عنوان بخشی زنده از هنر معاصر نشان میدهد. برای یک نوجوان کانادایی، دیدن چنین مجموعهای میتواند به همان اندازه که تجربهای هنری است، مواجههای با این پرسش باشد که اساساً چه کسی داستان کانادا را تعریف میکند.

در تورنتو، داستان دیگری در راه است. شش روز دیگر، در ۲۴ ژوئن، اعضای گالری هنر انتاریو (Art Gallery of Ontario یا AGO) نخستین بازدیدکنندگان نمایشگاه «انقلاب امپرسیونیستی از مونه تا ماتیس» (The Impressionist Revolution: Monet to Matisse) خواهند بود. دارندگان گذر سالانه از اول ژوئیه و عموم مردم از ۷ ژوئیه امکان بازدید خواهند داشت. این نمایشگاه ۵۰ اثر از مجموعه موزه هنر دالاس (Dallas Museum of Art) را به تورنتو میآورد.
هفت اثر از کلود مونه در کنار آثاری از هنرمندانی چون ادگار دگا، پل سزان، برت موریسو، ونسان ونگوگ، پیت موندریان و آنری ماتیس قرار خواهد گرفت. اما اگر این نمایشگاه فقط فرصتی برای دیدن چند نام مشهور باشد، بخش مهم قصه از دست میرود. عنوان «انقلاب امپرسیونیستی» تصادفی انتخاب نشده است. امپرسیونیستهایی که امروز تصاویرشان روی پوستر، کتاب و تقویم دیده میشود، زمانی بخشی از یک شورش هنری بودند. آنها با قواعد رسمی نقاشی، شیوه انتخاب موضوع، استفاده از رنگ و نور و حتی راههای معمول نمایش و فروش اثر درافتادند.
همین شاید توضیح دهد چرا امپرسیونیسم پس از حدود یک قرن و نیم همچنان یکی از مطمئنترین راههای کشاندن مخاطب به موزه است. آثار زیبا و قابل دسترساند، اما پشت آن زیبایی داستان تغییر قرار دارد. چیزی که زمانی بیقاعده و حتی نامقبول دیده میشد، امروز بخشی از تعریف کلاسیک هنر است. برای مخاطب جوان، شاید این خودش درس جالبی باشد: فرهنگ همیشه توسط کسانی ساخته نمیشود که قواعد موجود را بهتر اجرا میکنند. گاهی کسانی آن را تغییر میدهند که تصمیم میگیرند قواعد را کنار بزنند.
در بخش دیگری از تورنتو، حتی لازم نیست کسی وارد موزه شود. در جزیره تازه شکلگرفته اوکوِمین مینیسینگ (Ookwemin Minising) در پورت لندز (Port Lands)، بخش شرقی «مسیر هنری لاسوند» (Lassonde Art Trail) از ۴ ژوئن پذیرای بازدیدکنندگان شده است. این پروژه در نهایت ۱۵ جایگاه هنری را در مسیری بیش از چهار کیلومتر در پارک بیداسیگه (Biidaasige Park) به یکدیگر متصل خواهد کرد و آثار دائمی و دورهای هنرمندان کانادایی و بینالمللی را به فضای عمومی شهر میآورد. بخش غربی مسیر نیز قرار است اواخر ژوئیه در دسترس قرار گیرد و آثار بیشتری در طول تابستان و پاییز به مجموعه اضافه شوند.

ایده اینجا با یک گالری معمولی فرق دارد. مسیر رایگان است، در فضای باز قرار دارد و هنر را کنار رود دان، طبیعت، مسیرهای پیادهروی و زندگی روزمره شهر قرار میدهد. کسی ممکن است اصلاً برای دیدن هنر نیامده باشد و ناگهان با هنر روبهرو شود. همین تغییر کوچک مهم است، زیرا یکی از موانع ارتباط مردم با هنر همیشه این تصور بوده که برای ورود به جهان هنر باید از قبل چیزی درباره آن بدانند. اینجا هیچ دری وجود ندارد که از آن عبور کنید و هیچ بلیتی نیست که پیش از دیدن اثر بخرید.
کنار هم قرار دادن این سه اتفاق، «قیلانیک» در اتاوا، امپرسیونیستها در گالری هنر انتاریو و مسیر هنری لاسوند در ساحل تورنتو، معنای برنامهای را که فردا آغاز میشود روشنتر میکند. دسترسی به هنر فقط به معنای ارزان کردن بلیت نیست. مسئله، فراهم کردن فرصت شکل گرفتن رابطهای است که شاید بدون این مواجهه هرگز به وجود نیاید. دولت نمیتواند کودکی را وادار کند مونه را دوست داشته باشد، یک اثر مفهومی را بفهمد یا مقابل یک مجسمه هیجانزده شود. قرار هم نیست چنین کاری کند. سیاست فرهنگی در بهترین شکل خود وظیفه دیگری دارد: مانع را کمتر کند و امکان مواجهه را بیشتر.
بعد از آن، ممکن است هیچ اتفاقی نیفتد. ممکن است یک نوجوان بیست دقیقه در موزه راه برود و خسته بیرون بیاید. اما ممکن است همان نوجوان مقابل اثری بایستد که برای نخستین بار او را وادار کند کمی بیشتر نگاه کند، سؤال بپرسد یا جهان را از جایی غیر از نقطهای که خودش ایستاده ببیند. نمیتوان نتیجه آن چند دقیقه را از پیش تعیین کرد. اما برای جامعهای که میخواهد نسل بعدیاش توان دیدن، پرسیدن و پذیرفتن دیگری را داشته باشد، فراهم کردن امکان آن چند دقیقه سرمایهگذاری کوچکی نیست.
نوشته بهناز رهبر روزنامه نگار LJI







