اخباراخبار ورزشیجامعهصفحه اول

وقتی فوتبال تمام شد

بخش پنجم | غرور و مسئولیت‌پذیری

بهناز رهبر  – تورنتو | میان مرزها – بخش پنجم: ایران جام جهانی را بدون پیروزی و بدون آن تاریخ‌سازی‌ای که در آرزویش بود ترک کرد. اما با پایان فوتبال، بحث دیگری آغاز شد: درباره غرور و مسئولیت‌پذیری، درباره تعلق و فاصله، و درباره اینکه آیا فوتبال هنوز می‌تواند مردمی را کنار هم بنشاند، وقتی تقریباً همه‌چیز در اطرافشان آنها را از یکدیگر دور می‌کند.

آمار، جام جهانی ۲۰۲۶ ایران را خیلی ساده به خاطر خواهد سپرد. سه بازی، سه تساوی و سه امتیاز. بدون شکست و بدون صعود به مرحله حذفی. در کتاب‌های تاریخ، این هم یک حذف دیگر در مرحله گروهی خواهد بود. نسل دیگری از فوتبال ایران که تا آستانه عبور از مرزی رفت که هیچ تیم ملی‌ای پیش از آن از آن نگذشته بود و باز هم جام جهانی را با همان پرسش قدیمی ترک کرد: چه می‌شد اگر؟ اما فوتبال فقط با عددها در حافظه نمی‌ماند.

این جام نشان داد ایران می‌تواند مقابل حریفان قدرتمندتر بایستد، اما همزمان فاصله باریک میان مقاومت کردن و پیش رفتن را هم آشکار کرد. بازیکنان باتجربه‌ای درخشیدند که شایسته تحسین بودند، اما درخشش همان‌ها پرسشی جدی درباره نسل بعدی به وجود آورد. تیم ملی انضباط دفاعی، جسارت فردی و لحظاتی از فوتبال باکیفیت داشت، اما در حمله اغلب نمی‌توانست بازی خودش را به حریف تحمیل کند و کادر فنی نیز از نگاه بسیاری، فرصت‌هایی را که در جریان مسابقات به وجود آمد به‌موقع تشخیص نداد.

اما مهم‌تر از همه، این جام یک واقعیت را دوباره یادآوری کرد: فوتبال در ایران مدت‌هاست فقط درباره تاکتیک و نتیجه نیست. تیم ملی در هر سه مسابقه، برای نود دقیقه به مردم دلیلی برای امیدوار ماندن داد. سه بار بازی کرد و سه بار نباخت. اما همان یک پیروزی که می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد، هرگز از راه نرسید. شاید تصویری که بیش از هر چیز از این جام جهانی برای من باقی می‌ماند همین باشد. نه فروپاشی. نه تحقیر. حتی نه شکست، به ساده‌ترین معنای آن. بلکه فرصتی که بارها آن‌قدر نزدیک شد که می‌شد لمسش کرد و هر بار، درست پیش از رسیدن، از دست رفت.

 

چیزی بیشتر از یک نتیجه

وقتی مرحله گروهی برای ایران به پایان رسید، تصمیم‌های VAR، جنجال‌های داوری، محدودیت‌های سفر، تنش‌های سیاسی و حساب‌وکتاب‌های صعود تقریباً همه گفت‌وگوها را به خود اختصاص داده بود. در میان تمام این هیاهو اما، دور از چشم دوربین‌ها، داستان آرام‌تری هم در حال شکل گرفتن بود. تیم ملی پیش از ترک دو شهری که در آمریکا میزبان بازی‌هایش بودند، یادگاری متفاوت از خود به جا گذاشت: دو یادداشت دست‌نویس.

در آنها خبری از اعتراض به داوری نبود. از گل‌های مردود حرفی زده نشده بود. اعتراضی هم به محدودیت‌های رفت‌وآمد تیم نشده بود. در عوض، بازیکنان تلاش کرده بودند وجه دیگری از ایران را نشان دهند، چیزی برخاسته از یک رسم قدیمی و آشنا در فرهنگ ایرانی:

وقتی مهمان کسی هستی، پیش از رفتن از میزبان تشکر می‌کنی. پس از تساوی بدون گل مقابل بلژیک در لس‌آنجلس، تیم ملی نوشت:

از ایران باستان، با هزاران سال تاریخ، تا ایران متمدن امروز، روح ایران همچنان زنده و استوار است. لس‌آنجلس، از میزبانی‌ات سپاسگزاریم. با غرور به لس‌آنجلس آمدیم، با سربلندی رقابت کردیم و با عزت آن را ترک می‌کنیم. از همه ایرانیانی که با قلب، صدا و جانشان در کنار ما ایستادند، سپاسگزاریم. باشد که فوتبال همچنان پلی باشد برای صلح، احترام و دوستی میان ملت‌ها.

پنج روز بعد، پس از تساوی مقابل مصر در سیاتل، بازیکنان یادداشت دیگری به جا گذاشتند. این یکی حال‌وهوای دیگری داشت. ایران چند لحظه پیش، یکی از بی‌رحمانه‌ترین تجربه‌های عاطفی فوتبال را از سر گذرانده بود. برای چند ثانیه باور کرده بود گلی را زده که شاید راهش را به سوی تاریخ باز کند، اما بازبینی VAR آن لحظه را از تیم گرفت. با این حال، در نامه خبری از خشم نبود:

ما از ایران می‌آییم، از سرزمینی که هزاران سال است عزت را بر پیروزی مقدم دانسته است. برای ما فوتبال فقط رقابت برای نتیجه نیست، آزمونی برای شخصیت و منش انسان است. شاید بتوان به هر قیمتی امتیاز گرفت، اما احترام را نمی‌توان به هر قیمتی به دست آورد. شاید بتوان از یک گروه صعود کرد، اما تنها با انصاف و شرافت است که می‌توان در برابر تاریخ سربلند ایستاد. بازی جوانمردانه فقط بندی از قوانین فوتبال نیست، روح این بازی است. سیاتل، از میزبانی‌ات سپاسگزاریم. و از همه ایرانیانی که قلب، صدا و تمام وجودشان را برای ایران به ورزشگاه آوردند، سپاسگزاریم. ایران، همیشه سربلند.

می‌توان با تک‌تک این کلمات موافق بود یا نبود. بعضی از هواداران ناگزیر این نامه‌ها را هم از دریچه همان شکاف‌های سیاسی خواهند خواند که در تمام طول جام جهانی همراه تیم ملی بود. اما برای من، چیزی در این یادداشت‌ها وجود داشت که ارزش دیده شدن داشت.

در جام جهانی‌ای که نام ایران بارها در کنار جنگ، سیاست، امنیت و جنجال قرار گرفته بود، بازیکنان هنگام خداحافظی از میزبانانشان از قدردانی، عزت و احترام نوشتند. این نامه‌ها جدول را تغییر ندادند. تلخی حذف را هم از بین نبردند. اما وجه دیگری به این داستان اضافه کردند. و شاید همین مهم باشد.

چون اگر هنگام انتقاد از تیم ملی انتظار داریم چیزی فراتر از فوتبال را نمایندگی کند، باید لحظاتی را هم ببینیم که تلاش می‌کند دقیقاً همین کار را انجام دهد. سال‌ها بعد، وقتی بسیاری از بحث‌های تاکتیکی این جام فراموش شده باشند، شاید این دو یادداشت دست‌نویس همچنان در گوشه‌ای از خاطره جام جهانی ایران باقی بمانند. یادآوری کوچکی از اینکه نماینده یک کشور بودن، گاهی یعنی نشان دادن بخشی از فرهنگ آن کشور که در تیتر خبرها دیده نمی‌شود.

 

راه طولانی بازگشت و استقبالی که اختلاف‌ها را دوباره آشکار کرد

وقتی تیم ملی سرانجام راهی تهران شد، دیگر اما و اگری باقی نمانده بود. سرنوشت ایران در جام جهانی قطعی شده بود. ایران تا پایان دیگر مسابقات مرحله گروهی صبر کرده بود، به این امید که سه امتیاز و تفاضل گل صفر برای قرار گرفتن میان بهترین تیم‌های سوم کافی باشد. برای مدتی، امید زنده ماند. بعد نتایج یکی‌یکی برخلاف خواسته ایران رقم خوردند. آخرین راه هم بسته شد.

ایران بدون شکست جام جهانی را ترک می‌کرد، اما بدون پیروزی و بدون صعود. و تیم ملی به تهران برگشت. اما حتی بازگشت به خانه هم نتوانست از حاشیه و اختلاف دور بماند. بازیکنان هنگام بازگشت با مراسم استقبال رسمی مقام‌های حکومتی روبه‌رو شدند. در شرایطی دیگر، شاید چنین استقبالی صرفاً ادای احترام به ورزشکارانی تلقی می‌شد که از بزرگ‌ترین رویداد ورزشی جهان بازگشته‌اند.

اما در ایران، تقریباً هیچ‌چیز پیرامون تیم ملی دیگر به این سادگی نبود. تصاویر مراسم خیلی زود بحث‌برانگیز شدند. منتقدان می‌پرسیدند چرا باید از تیمی که نتوانسته از مرحله گروهی صعود کند، به شکلی استقبال شود که معمولاً برای یک موفقیت ورزشی در نظر گرفته می‌شود؟

در مقابل، گروهی دیگر معتقد بودند بازیکنان در شرایطی استثنایی رقابت کرده‌اند، بدون شکست جام را به پایان رسانده‌اند و فارغ از نتیجه نهایی، شایسته تقدیرند. این اختلاف، همان شکافی را دوباره آشکار کرد که در تمام طول جام جهانی همراه تیم ملی بود. یک سو، بازیکنانی را می‌دید که زیر فشاری کم‌سابقه نماینده ایران بودند. سوی دیگر، ساختاری فوتبالی را می‌دید که پس از ناکامی دوباره، به جای پاسخگویی مشغول تبریک گفتن به خودش بود. سه تساوی قابل قبول، برای دفاع از هر دو روایت شواهد کافی داشت. و مشکل دقیقاً همین بود. جام جهانی ایران به هرکس به اندازه کافی دلیل داده بود تا همان نتیجه‌ای را بگیرد که از قبل می‌خواست بگیرد.

حکم فوتبال ایران

بازگشت تیم ملی پایان ماجرا نبود. سرخوردگی از نتیجه خیلی زود جای خود را به بحثی گسترده درباره عملکرد تیم و آینده فوتبال ایران داد. در طول جام جهانی، تیم ملی تقریباً بر تمام پوشش ورزشی فارسی‌زبان سایه انداخته بود. در کنار برنامه شبکه سه صداوسیما، دست‌کم شش برنامه و پلتفرم عمده در داخل ایران مسابقات و عملکرد تیم را تحلیل می‌کردند و چندین برنامه فارسی‌زبان خارج از کشور نیز تحولات تیم ملی را برای مخاطبان ایرانی در سراسر جهان دنبال می‌کردند.

بازیکنان سابق هر شب مقابل دوربین می‌نشستند. مربیان درباره تاکتیک‌ها بحث می‌کردند. روزنامه‌نگاران انتخاب بازیکنان را زیر سؤال می‌بردند. تحلیلگران بارها تعویض‌ها و فرصت‌های ازدست‌رفته را مرور می‌کردند. سه گل مردود همچنان موضوع بحث بود. نبردن نیوزیلند هم همین‌طور. دقایق پایانی مقابل بلژیک ده‌نفره نیز بارها مرور شد و در نهایت، پرسشی بزرگ‌تر مطرح بود: آیا این کادر فنی به انتهای چیزی رسیده که می‌تواند به تیم ملی ارائه کند؟

آنچه بیش از همه جلب توجه می‌کرد، گستردگی نارضایتی بود. خارج از پوشش اصلی فوتبال در رسانه دولتی، انتقاد از امیر قلعه‌نویی تقریباً فراگیر شده بود. تحلیلگران ممکن بود درباره تصمیم‌های جزئی اختلاف داشته باشند، اما بسیاری در نهایت به یک نتیجه مشترک می‌رسیدند: فوتبال ایران به تغییر نیاز داشت. یک چرخه دیگر جام جهانی تمام شده بود. اما فدراسیون نظر دیگری داشت.

وقتی بحث به پاسخگویی می‌رسد

امیر قلعه‌نویی استعفا نداد. برکنار هم نشد و فدراسیون فوتبال جمهوری اسلامی ایران تصمیم گرفت او را در سمتش نگه دارد. برای هوادارانی که از مدت‌ها پیش معتقد بودند فوتبال ایران با فرهنگی روبه‌روست که در برابر پاسخگویی مقاومت می‌کند، این تصمیم دیگر فقط درباره ماندن یا رفتن یک مربی نبود. برای آنها، این تصمیم نشانه‌ای از خود سیستم بود.

در بسیاری از کشورهای صاحب فوتبال، پایان جام جهانی آغاز یک چرخه تازه است. مربیان می‌روند. فدراسیون‌ها عملکرد خود را بازبینی می‌کنند. شکست، یا حتی نتیجه‌ای پایین‌تر از انتظار، آغاز یک گفت‌وگوی تازه می‌شود. ایران ادامه همان مسیر را انتخاب کرد. ممکن است در نهایت این تصمیم درست از آب درآید. فوتبال بارها نشان داده که با قطعیت‌های ما شوخی می‌کند. مربی‌ای که امروز زیر فشار انتقاد است، ممکن است فردا موفق شود. اما اعتماد عمومی را نمی‌توان با یک بیانیه بازگرداند.

بعد نوبت واکنش قلعه‌نویی به منتقدانش رسید. او به جای آنکه پس از مسابقات از التهاب فضا کم کند، در تلویزیون ملی حاضر شد و به بسیاری از منتقدانش حمله کرد. او برخی از کسانی را که عملکردش را زیر سؤال برده بودند متهم کرد که علیه تیم ملی عمل می‌کنند و در مواردی، مخالفان رویکردش را با ادبیاتی توصیف کرد که رنگ‌وبوی خیانت داشت. این واکنش اهمیت داشت. چون دیگر بحث فقط این نبود که ایران باید مقابل بلژیک هجومی‌تر بازی می‌کرد یا فلان تعویض باید ده دقیقه زودتر انجام می‌شد.

حالا خودِ انتقاد به موضوع بحث تبدیل شده بود. آیا نقد یک مربی را می‌توان از نقد یک کشور جدا کرد؟ آیا هوادار می‌تواند خواهان پاسخگویی باشد، بدون آنکه وفاداری‌اش زیر سؤال برود؟ آیا تیم ملی واقعاً متعلق به مردم است، اگر انتقاد از مدیران و مربیانش به دشمنی با کشور تعبیر شود؟ برای بسیاری از ایرانیان، این پرسش‌ها بیش از حد آشنا بودند. فاصله میان ساختار فوتبال ایران و بخش بزرگی از مردمی که این فوتبال باید متعلق به آنها باشد، شاید هیچ‌وقت تا این اندازه آشکار به نظر نرسیده بود.

 

پرسش‌هایی بیشتر از پاسخ‌ها

شاید به همین دلیل است که نمی‌توانم جام جهانی ۲۰۲۶ ایران را با یک احساس توصیف کنم. فاجعه نبود. اما موفقیت هم نبود. ایران شکست نخورد. شجاعانه دفاع کرد. مقابل بلژیک ایستاد و مرعوب نشد. مقابل مصر تا چند سانتی‌متری تاریخ رفت. رامین رضاییان نمایش‌هایی ارائه کرد که شایسته تحسین بود. علیرضا بیرانوند بارها ایران را در بازی نگه داشت. مهدی طارمی بار بزرگی از خط حمله را به دوش کشید. لحظاتی بود که بازیکنان خسته به نظر می‌رسیدند. لحظاتی شجاع بودند. لحظاتی انگار می‌توانستند تاریخ بسازند و لحظاتی هم گرفتار همان محدودیت‌هایی بودند که فوتبال ایران سال‌هاست درباره‌شان حرف می‌زند.

همین تناقض را می‌توان در رابطه میان بازیکنان و مردم هم دید. بسیاری از هواداران هنوز این نسل را از نظر عاطفی دور از خود می‌بینند، به‌خصوص وقتی نتیجه‌ای ناامیدکننده با مصاحبه‌هایی همراه می‌شود که بیشتر حالت دفاع از خود دارند تا تأمل درباره آنچه اتفاق افتاده است. اینکه چنین برداشتی همیشه منصفانه است یا نه، شاید دیگر مسئله اصلی نباشد.

اعتماد عمومی فقط بر اساس انصاف و منطق شکل نمی‌گیرد. باید آن را احساس کرد و بسیاری دیگر آن را احساس نمی‌کنند. تیم‌های ملی جای عجیبی در زندگی ما دارند. فدراسیون‌ها اداره‌شان می‌کنند. مربیان بازیکنانشان را انتخاب می‌کنند. دولت‌ها و نهادهای بین‌المللی برایشان قانون و محدودیت می‌گذارند. اما از نظر عاطفی، جای دیگری زندگی می‌کنند. در دل مردم.

وقتی این رابطه محکم باشد، یک گل می‌تواند میلیون‌ها نفر را به این احساس برساند که انگار خودشان آن توپ را وارد دروازه کرده‌اند. وقتی این رابطه ضعیف شود، شادی پیروزی‌ها آرام‌تر می‌شود و تلخی شکست‌ها سنگین‌تر.


از نگاه یک ایرانی دور از ایران

برای ما که بیرون از ایران زندگی می‌کنیم، توضیح این رابطه شاید حتی دشوارتر باشد. من این جام جهانی را از کانادا تماشا کردم، به‌عنوان یک ایرانی که میان دو جهان زندگی می‌کند. گفتنش ساده است. زندگی کردنش نه. مهاجرت فقط فاصله جغرافیایی نیست. گاهی یعنی از دور به کشورت نگاه کنی و همزمان با خودت کلنجار بروی که دقیقاً دلت برای چه چیزی تنگ شده است. خیابان‌ها؟ زبان؟ خانواده؟ کودکی؟ یا ایرانی که شاید امروز بیشتر در خاطره‌ات وجود دارد تا در واقعیت؟

فوتبال به همه این‌ها دست می‌زند. برای همین بود که با امید وارد این جام جهانی شدم. نه فقط با امید به اینکه ایران ببرد. چیزی شخصی‌تر می‌خواستم. می‌خواستم فوتبال دوباره زبان مشترکمان شود. نود دقیقه‌ای که در آن ایرانیانی که تقریباً درباره هیچ‌چیز با هم توافق ندارند، وقتی توپ از خط دروازه عبور می‌کند، باز هم بتوانند یک کلمه را با هم فریاد بزنند. دلم یکی از همان لحظه‌هایی را می‌خواست که فراموش می‌کنی کجا زندگی می‌کنی. لحظه‌ای که تورنتو برای چند ثانیه تهران می‌شود.

وقتی کسی که هرگز ندیده‌ای دستش را روی شانه‌ات می‌گذارد، فقط چون ایران گل زده و هیچ‌کدامتان لازم نیست چیزی را برای دیگری توضیح دهید. می‌خواستم تیم ملی دوباره مرا به شب‌هایی برگرداند که فوتبال برای مدتی کوتاه، همه پیچیدگی‌های ما را کنار می‌زد. اما هرچه جام جلوتر رفت، این امید هم پیچیده‌تر شد. بخشی از آن به خاطر نتایج بود. اما نه بخش اصلی. شکست بخشی از فوتبال است. هر هواداری دیر یا زود این را یاد می‌گیرد. آنچه پذیرفتنش سخت‌تر بود، دیدن فوتبالی بود که زیر بار چیزهایی قرار گرفته بود که اساساً برای حملشان ساخته نشده است.

جنگ. ویزا. مرز. محدودیت‌های امنیتی. اعتراضات سیاسی. دعوا بر سر پرچم. اظهارات دونالد ترامپ. مقررات فیفا.  VAR. .حاشیه‌های انضباطی. پرسش درباره وفاداری. پرسش درباره هویت. و حتی این پرسش که آیا تشویق یازده فوتبالیست، خودش به معنای انتخاب یک موضع سیاسی است؟ گاهی خود فوتبال زیر تمام این‌ها گم می‌شد و شاید عمیق‌ترین سرخوردگی من از این جام جهانی همین باشد.

چه بر سر آن بازی ساده آمد؟

وقتی فوتبال را «زبان مشترک جهان» می‌نامیم، شاید کمی رمانتیکش می‌کنیم. شاید هم بد نباشد. چون فوتبال در بهترین شکلش واقعاً همین است. وقتی کودکی به توپ ضربه می‌زند، فوتبال از او پاسپورت نمی‌خواهد. پیش از آنکه دو غریبه بعد از یک گل یکدیگر را در آغوش بگیرند، از عقاید سیاسی‌شان نمی‌پرسد. اصل بازی تقریباً به شکل عجیبی ساده است.

یک توپ. کمی فضا و چیزی که بتواند دروازه باشد. بقیه را ما دور آن ساخته‌ایم. اما فوتبال امروز هر روز بیشتر زیر وزن همان چیزهایی خم می‌شود که به آن اضافه کرده‌ایم. سیاست وارد ورزشگاه می‌شود. پول شکل مسابقات را تغییر می‌دهد. قوانین بیشتر و پیچیده‌تر می‌شوند. تکنولوژی وسط شادی یک گل می‌ایستد. تصمیم‌های نهادها گاهی به اندازه اتفاقات داخل زمین بر نتیجه تأثیر می‌گذارند. دولت‌ها از تورنمنت‌ها به‌عنوان تریبون استفاده می‌کنند. هواداران زخم‌های ملی خود را با خود به سکوها می‌آورند و نهادهای بین‌المللی همچنان از جدایی فوتبال و سیاست حرف می‌زنند، در حالی که بارها نشان داده‌اند چنین جدایی‌ای تا چه اندازه ناممکن است.

جام جهانی ایران شاید این تناقض را روشن‌تر از بسیاری تیم‌های دیگر نشان داد. چطور می‌شد از بازیکنان ایرانی خواست سیاست را نادیده بگیرند، وقتی سیاست حتی تعیین می‌کرد شب را کجا می‌توانند بخوابند؟ چطور می‌شد از هواداران خواست سیاست را پشت در ورزشگاه بگذارند، وقتی برای بخشی از آنها حتی نمادهای داخل ورزشگاه معنایی سیاسی داشت؟ چطور فیفا می‌توانست از وحدت حرف بزند، وقتی تیم‌های ملی تحت شرایط سیاسی و لجستیکی کاملاً متفاوتی با یکدیگر رقابت می‌کردند؟ اما با وجود همه این‌ها، توپ همچنان می‌چرخد. شاید پاسخ فوتبال همین باشد.

بازی هنوز ادامه دارد

بعد از همه‌چیز، فوتبال می‌ماند. عجیب است، اما می‌ماند. از داوری بد جان سالم به در می‌برد. از مدیران بد، از مربیان بد. از سیاستمداران، از فدراسیون‌ها و از قوانینی که گاهی هیچ‌کس درست نمی‌فهمد. از VAR  که یک فریاد شادی را در چند ثانیه به سکوت تبدیل می‌کند و حتی از خشم خود ما نسبت به فوتبال هم جان سالم به در می‌برد و بعد، به شکلی عجیب، دوباره برمی‌گردیم.

باز هم کافه‌های تهران را پر می‌کند و مردم را در خانه‌های تورنتو پای تلویزیون می‌نشاند. هنوز غریبه‌ها را وادار می‌کند یکدیگر را در آغوش بگیرند. هنوز برای کودکان اولین قهرمانانشان را می‌سازد و برای نسل‌های قدیمی‌تر خاطراتی که آن‌قدر تعریفشان می‌کنند تا همه اطرافیان قصه را از بر شوند. هنوز شادی و دل‌شکستگی را با همان رنگ‌ها به خانه‌های ما می‌آورد.

سال‌ها بعد، وقتی بسیاری از بحث‌های این جام جهانی فراموش شده باشند، مردم هنوز به یاد خواهند داشت وقتی ایران گل زد کجا بودند. رضاییان را به یاد خواهند آورد که از گوش راست جلو می‌کشید. بیرانوند را که باز هم یک توپ دیگر را می‌گرفت. طارمی را که میان مدافعان تنها می‌جنگید. توپ خلیل‌زاده را که از خط دروازه عبور کرد. انفجار شادی. مکث. تصمیم VAR.و سکوت.

به یاد خواهند آورد که بعد از بازی مصر نشستند، حساب کردند، احتمالات را بالا و پایین کردند و مسابقه کشورهایی را دیدند که شاید تا آن روز هیچ اهمیتی برایشان نداشتند، فقط چون ناگهان هر گل می‌توانست سرنوشت ایران را تغییر دهد. به یاد خواهند آورد که یک ساعت دیگر هم امیدوار ماندند و لحظه‌ای را که دیگر چیزی برای امیدوار ماندن باقی نماند.

شاید معجزه آرام فوتبال همین باشد. همیشه پایانی را که می‌خواهیم به ما نمی‌دهد. گاهی ناامیدمان می‌کند. گاهی میانمان فاصله می‌اندازد و گاهی همه‌چیز در اطراف این بازی انگار دست‌به‌دست هم می‌دهد تا همان سادگی و معصومیتی را از بین ببرد که روز اول عاشقش شدیم و باز هم تماشا می‌کنیم.

باز هم امیدوار می‌مانیم و هنوز، نزدیک شدن یک توپ به دروازه کافی است تا میلیون‌ها نفر دقیقاً در یک لحظه از جای خود بلند شوند. شاید به همین دلیل است که با وجود تمام آنچه بر جام جهانی ۲۰۲۶ ایران گذشت، نمی‌توانم این روایت را با خشم تمام کنم. ناامیدی، بله. سرخوردگی، حتماً. فوتبال ایران پرسش‌های زیادی دارد که باید به آنها پاسخ دهد. درباره مدیریت، پاسخگویی، تغییر نسل و رابطه‌اش با مردمی که می‌گوید نماینده آنهاست. اما خود فوتبال سزاوار پایان دیگری است.

چون زیر تمام دولت‌ها، فدراسیون‌ها، مرزها و پرچم‌ها، هنوز چیزی در این بازی وجود دارد که می‌تواند ما را، هرچند کوتاه، وادار کند یک احساس مشترک را تجربه کنیم. شاید برای چند ثانیه همین کافی باشد. دلیلی برای امیدوار شدن. دلیلی برای احساس کردن و هر چهار سال یک‌بار، دلیلی برای اینکه دوباره یکدیگر را پیدا کنیم.

پایان بخش پنجم
نوشته بهناز رهبر روزنامه نگار LJI

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا