اجتماعیاخبارزندگیشهرنامهصفحه اولکانادایادداشت کانادایی

خانه دیگر آن‌قدر دور نیست

روایت بیست‌وشش سال مهاجرت در کانادا

بهناز رهبر – نیومارکت |مجله تیتر:  گاهی برای فهمیدن اینکه زندگی مهاجران در طول یک نسل چقدر تغییر کرده، لازم نیست سراغ آمار و سرشماری برویم. کافی است از خانه بیرون بیاییم و به چیزهایی نگاه کنیم که زمانی استثنا بودند و حالا آن‌قدر عادی شده‌اند که دیگر حتی متوجه حضورشان نمی‌شویم. من امروز در نیومارکت زندگی می‌کنم. چند دقیقه آن‌طرف‌تر فروشگاه علی‌آقاست که تقریباً هر چیزی را که از یک سوپرمارکت ایرانی انتظار داشته باشم، می‌توانم در آن پیدا کنم. روبه‌روی خانه‌ام «سوییت آروما» است، یک شیرینی‌فروشی ایرانی که شیرینی‌هایی را می‌پزد که زمانی برای پیدا کردنشان باید راه زیادی می‌رفتیم. به بانک، مطب پزشک، بیمارستان یا فروشگاه که می‌روم، دیگر روبه‌رو شدن با یک ایرانی اتفاق عجیبی نیست و گاهی حتی پیش از آنکه خودم چیزی بگویم، چند کلمه فارسی از گوشه‌ای می‌شنوم.

برای کسی که امروز وارد تورنتوی بزرگ می‌شود، شاید هیچ‌کدام از اینها قابل توجه نباشد، اما برای من که بیست‌وشش سال پیش به کانادا آمدم، این تغییر حیرت‌انگیز است. تجربه روزمره من از تورنتو، ریچموند هیل و حتی نیومارکت این است که تقریباً هر جا باشم، با پنج یا ده دقیقه رانندگی می‌توانم خودم را به یک رستوران، سوپرمارکت، شیرینی‌فروشی یا کسب‌وکار ایرانی برسانم. فاصله کانادا تا ایران در این سال‌ها کمتر نشده و همان هزاران کیلومتر سر جایش باقی مانده است، اما احساس دوری من دیگر همان چیزی نیست که در نخستین سال‌های مهاجرت تجربه می‌کردم. شاید دلیلش این باشد که ما فقط به کانادا نیامدیم، بلکه در طول این سال‌ها، آرام‌آرام بخشی از خانه را هم با خودمان به این سوی جهان آوردیم.

وقتی برای پیدا کردن ایران باید دنبالش می‌گشتیم

وقتی در سال ۲۰۰۰ به کانادا آمدم، ابتدا در مارکام و در محدوده استیلز و مک‌کاون مستقر شدیم و یانگ و استیلز هم یکی از نقاط مهم رفت‌وآمد ایرانیان بود. بعدها جابه‌جا شدیم و سال‌ها بعد زندگی ما به سمت نیومارکت آمد. در این بیست‌وشش سال چند بار محل زندگی‌مان تغییر کرد، به محله‌های قبلی برگشتیم و دوباره رفتیم. هم مارکام و نورت یورک را از نزدیک دیده‌ام، هم رشد ریچموند هیل و مناطق شمالی‌تر را، در حالی که بخش دیگری از زندگی کاری من در مرکز تورنتو جریان داشته است. به همین دلیل تغییر جامعه ایرانی را بیش از آنکه از خلال اعداد و گزارش‌ها دنبال کرده باشم، در خیابان‌ها و زندگی روزمره دیده‌ام.

در سال‌های نخست تعداد رستوران‌های ایرانی که می‌شناختیم شاید به سه یا چهار مورد می‌رسید. برای خرید مواد غذایی ایرانی هم گزینه‌های زیادی وجود نداشت. سوپرخوراک بود و چند فروشگاه کوچک دیگر. گارنی برای بسیاری از ما نام آشنایی بود، جایی برای پیدا کردن نان و شیرینی ایرانی، و فروشگاه کوچکی مانند اکسو (XO) هم فیلم ایرانی عرضه می‌کرد. همین چند مکان محدود برای جامعه‌ای که هنوز به اندازه امروز گسترده نشده بود، اهمیتی بسیار بیشتر از یک مغازه یا رستوران معمولی داشتند. امروز شاید توضیح دادن اهمیت آنها برای نسل تازه مهاجر دشوار باشد، اما رفتن به چنین جاهایی فقط برای خرید یک بسته سبزی، یک نان یا گرفتن یک فیلم نبود. گاهی به معنای چند دقیقه دوباره فارسی شنیدن بود، جایی که آدم‌ها اسم چیزی را که می‌خواستی می‌دانستند و لازم نبود توضیح بدهی این شیرینی چیست، آن غذا چگونه پخته می‌شود یا چرا نزدیک نوروز دنبال کالایی خاص می‌گردی.

بیرون از آن فضاهای کوچک، زندگی متفاوت بود. فارسی بیشتر زبان خانه بود و انگلیسی زبان بیرون از خانه. ارتباط با ایران هم شباهت چندانی به امروز نداشت. تماس‌های بین‌المللی، کارت تلفن، هزینه تماس و اختلاف ساعت بخشی از زندگی مهاجر بود. خبری از واتس‌اپ، تماس تصویری روزانه یا شبکه‌های اجتماعی نبود که بتوانی ظرف چند ثانیه ببینی خانواده و دوستانت در ایران چه می‌کنند. مهاجرت در آن سال‌ها فقط جابه‌جایی میان دو نقطه روی نقشه نبود، بلکه فاصله گرفتن از صداها، آدم‌ها، زبان و جزئیات زندگی روزمره‌ای بود که تا پیش از ترک کردنشان شاید حتی متوجه اهمیتشان نمی‌شدیم. وقتی مهاجرت می‌کردی، واقعاً دور می‌شدی.

وقتی فارسی از خانه به خیابان آمد

در طول این بیست‌وشش سال، این تصویر آرام‌آرام تغییر کرد. موج‌های تازه مهاجرت از ایران رسیدند، خانواده‌ها بزرگ‌تر شدند، فرزندان نسل اول بزرگ شدند و بخشی از جامعه ایرانی از تورنتو و نورت یورک به ریچموند هیل، مارکام، آرورا، نیومارکت و مناطق دیگر رفت. همراه آنها رستوران‌ها، فروشگاه‌ها، شیرینی‌فروشی‌ها و انواع کسب‌وکارها و خدمات ایرانی نیز گسترش پیدا کردند. خیابان یانگ شاید روشن‌ترین تصویر این تحول باشد. در بخش‌هایی از نورت یورک و ریچموند هیل، در فاصله‌ای نه چندان طولانی می‌توان از کنار چندین رستوران، سوپرمارکت و کسب‌وکار ایرانی عبور کرد و تابلوهای فارسی دیگر چیزی نیستند که برای دیدنشان مجبور باشیم دنبال یک نشانی خاص بگردیم.

در این میان اتفاق دیگری هم افتاد که برای نسل ما معنایی فراتر از باز شدن چند رستوران و شیرینی‌فروشی داشت. بعضی نام‌های آشنا از ایران هم در این سوی دنیا ظاهر شدند. در نورت یورک، ساندویچ هایدا باز شد، نامی که برای بسیاری از ایرانیان فقط نام یک ساندویچ‌فروشی نیست و بخشی از خاطرات سال‌های زندگی در ایران را با خود حمل می‌کند. نام آشنای «بی‌بی» نیز که سال‌ها با یکی از شیرینی‌فروشی‌های شناخته‌شده تهران گره خورده بود، در فضای کسب‌وکارهای ایرانی اینجا دیده شد. برای مهاجر، روبه‌رو شدن با چنین نام‌هایی معنایی فراتر از یک مغازه یا محصول دارد. گاهی یک تابلو، یک جعبه شیرینی یا مزه یک ساندویچ می‌تواند ناگهان چیزی را زنده کند که هزاران کیلومتر دورتر و سال‌ها قبل جا گذاشته‌ای. در چنین لحظاتی، آنچه به کانادا منتقل شده فقط غذا نیست، بلکه بخشی از حافظه جمعی یک نسل است.

با این همه، برای من مهم‌ترین نشانه این تغییر تعداد مغازه‌ها و رستوران‌ها نیست، بلکه شنیدن زبان فارسی است. فارسی دیگر فقط زبانی نیست که وقتی در خانه بسته می‌شود با آن صحبت کنیم. بخشی از زندگی بیرون از خانه ما شده است. ممکن است در بانک فارسی بشنوم، در مطب پزشک با یک ایرانی روبه‌رو شوم، در فروشگاه صحبت دو نفر را به فارسی بشنوم یا در یک مرکز خدماتی کارمندی ایرانی پیدا کنم. شاید این اتفاق در نگاه اول کوچک به نظر برسد، اما برای کسی که تجربه مهاجرت را از سال‌های دورتر به یاد دارد، معنای عمیق‌تری دارد.

یکی از تجربه‌های کمتر گفته‌شده مهاجرت این است که ناگهان مجبور می‌شوی بخش بزرگی از خودت را ترجمه کنی. فقط کلمات نیستند که ترجمه می‌شوند. اسمت را توضیح می‌دهی، غذایت را معرفی می‌کنی، نوروز را توضیح می‌دهی، بعضی شوخی‌هایت را ترجمه می‌کنی و گاهی حتی باید درباره شهری که از آن آمده‌ای توضیح بدهی. بزرگ شدن یک جامعه مهاجر بخشی از این فشار دائمی برای توضیح دادن خود را از میان می‌برد. وقتی اطرافت کسانی هستند که بسیاری از این نشانه‌ها را بدون توضیح می‌فهمند، احساس تعلق نیز تغییر می‌کند. شاید خانه فقط جایی نباشد که زبانت را در آن صحبت می‌کنند، بلکه جایی باشد که برای فهمیده شدن مجبور نیستی همه چیز را ترجمه کنی.

جامعه‌ای که دیگر کوچک نیست

این تغییر فقط یک احساس شخصی نیست. آمار نیز از رشد و تثبیت جامعه ایرانی در کانادا حکایت دارد، هرچند میان آمار رسمی و برآوردهایی که درباره اندازه این جامعه مطرح می‌شود فاصله قابل توجهی وجود دارد. بر اساس سرشماری ۲۰۲۱ کانادا، ۲۰۰ هزار و ۴۶۵ نفر خاستگاه قومی یا فرهنگی ایرانی خود را اعلام کرده‌اند. در مقابل، علی احساسی، نماینده ایرانی‌تبار مجلس عوام کانادا، در ۹ مارس امسال در صحن مجلس، جمعیت جامعه ایرانی کانادا را حدود ۵۰۰ هزار نفر عنوان کرد.

با این حال، برای فهمیدن اندازه و نفوذ امروز این جامعه لزوماً نیازی به حل اختلاف میان این اعداد نیست. تغییر را می‌توان در جایگاهی دید که ایرانیان در جامعه کانادا پیدا کرده‌اند. امروز حضور ایرانیان به رستوران‌ها، سوپرمارکت‌ها و کسب‌وکارهای کوچک محدود نیست. پزشکان، مهندسان، استادان دانشگاه، هنرمندان، روزنامه‌نگاران، وکلا، کارآفرینان و مدیران ایرانی بخشی از زندگی حرفه‌ای کانادا شده‌اند. این حضور در سیاست نیز قابل مشاهده است. در سال‌های گذشته، ایرانی‌تباران به مجلس عوام کانادا و مجلس انتاریو راه یافته‌اند و چهره‌هایی از این جامعه در سطوح مختلف دولت نیز مسئولیت‌های اجرایی و دولتی بر عهده گرفته‌اند. برای یک جامعه مهاجر، رسیدن به چنین مرحله‌ای فقط نشانه افزایش جمعیت نیست، بلکه نشانه عبور از مرحله‌ای است که در آن صرفاً در کشور جدید زندگی می‌کنی و رسیدن به مرحله‌ای که در ساختن آن نیز سهم داری.

فاصله‌ای که شکل دیگری پیدا کرد

در کنار گسترش جامعه ایرانی، تکنولوژی نیز معنای فاصله را عوض کرده است. امروز می‌توانم صبح در نیومارکت بیدار شوم و چند ثانیه بعد با ایران تماس تصویری داشته باشم، همان روز از فروشگاه ایرانی خرید کنم، غذای ایرانی سفارش بدهم، با دوستانم فارسی حرف بزنم و شب برنامه‌ای را ببینم که همان روز در ایران منتشر شده است. برای مهاجر سال ۲۰۰۰ چنین زندگی‌ای قابل تصور نبود. از یک طرف تکنولوژی ایران را به ما نزدیک کرده و از طرف دیگر، بزرگ شدن جامعه ایرانی بخشی از زندگی و فرهنگ ایرانی را در محیط فیزیکی اطراف ما بازسازی کرده است.

هیچ‌کدام از اینها البته به این معنا نیست که دلتنگی تمام شده است. بعضی چیزها را نمی‌توان بازسازی کرد. آدم‌ها، خاطرات، خانه‌ای که در آن بزرگ شده‌ای، خیابانی که بخشی از جوانی‌ات در آن گذشته، بوها و صداها و احساسی که از یک شهر در حافظه باقی مانده است، با باز شدن صدها رستوران و فروشگاه هم بازنمی‌گردند. آنچه تغییر کرده، خود دلتنگی و جنس فاصله است. بیست‌وشش سال پیش ایران جایی بود که از آن آمده بودم و کانادا جایی بود که باید زندگی تازه‌ام را در آن می‌ساختم. مرز میان این دو روشن‌تر بود، یکی خانه بود و دیگری مهاجرت. امروز دیگر نمی‌توانم این خط را به همان سادگی بکشم.

ایران همچنان بخشی از مفهوم خانه برای من است، اما کانادا نیز بعد از بیست‌وشش سال دیگر فقط کشوری نیست که روزی به آن مهاجرت کردم. اینجا جایی است که بخش بزرگی از زندگی‌ام در آن گذشته، کار کرده‌ام، دوستی ساخته‌ام و تغییر کرده‌ام. خیابان‌ها و محله‌هایش هم بخشی از حافظه من شده‌اند. شاید برای همین است که وقتی امروز در نیومارکت از خانه بیرون می‌آیم، از کنار یک کسب‌وکار ایرانی می‌گذرم، چند دقیقه بعد فارسی می‌شنوم و کمی آن‌طرف‌تر می‌توانم نان یا شیرینی ایرانی بخرم، دیگر آن احساس غریبگی سال‌های اول را ندارم. کانادا به ایران نزدیک‌تر نشده و فاصله روی نقشه دقیقاً همان است. این ما بودیم که در طول این سال‌ها تغییر کردیم، جامعه‌ای ساختیم، ریشه دواندیم، زبانمان را با خود به خیابان آوردیم و بخشی از فرهنگمان را در زندگی روزمره این کشور جا دادیم. من بیست‌وشش سال پیش از خانه دور شدم، بی‌آنکه بدانم در تمام این سال‌ها، خانه هم آرام‌آرام داشت دنبال ما می‌آمد.

نوشته بهناز رهبر روزنامه نگار LJI

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

دکمه بازگشت به بالا