
وقتی ملی دیگر نماینده یک ملت نیست
بخش نخست | فوتبال فقط بهانه این روایت است.
بهناز رهبر – تورنتو | میان مرزها – بخش نخست: فوتبال فقط بهانه این روایت است. آنچه در پسِ این داستان جریان دارد، قصه هویت و تعلق است، قصه وفاداریهایی که ترک برداشتهاند و مردمی که روزگاری با یک دل پای تیم ملیشان مینشستند، اما امروز دیگر حتی بر سر معنای «ملی» بودن آن هم با یکدیگر همصدا نیستند.
بعضی جامهای جهانی با گلهای درخشانشان در حافظه میمانند. بعضی با نمایشهای خیرهکننده تاکتیکی و بعضی دیگر، چیزی را آشکار میکنند که بسیار عمیقتر از فوتبال است. برای من، مسیر ایران در جام جهانی ۲۰۲۶ از جنس همین آخری بود. این جام را هم بهعنوان یک روزنامهنگار تماشا کردم، هم یک هوادار فوتبال و شاید پیچیدهتر از همه، بهعنوان یک ایرانی که خارج از ایران زندگی میکند. اما جمع کردن این سه نگاه همیشه آسان نبود. گاهی هرکدام مرا به سویی میکشید. لحظاتی بود که هیچچیز را بیشتر از گل زدن ایران نمیخواستم. لحظاتی هم بود که از خودم میپرسیدم دقیقاً از چه چیزی حمایت میکنم. لحظاتی پر از غرور، سرخوردگی، خشم و دلبستگی، احساساتی که گاه در همان نود دقیقه یک بازی، یکی پس از دیگری از راه میرسیدند.
توضیح این تناقض برای کسی که هرگز مجبور نبوده میان یک کشور و حکومتش، میان یک پرچم و مردمی که زیر آن زندگی میکنند، یا میان یک تیم ملی و تمام آنچه واژه «ملی» به مرور زمان نمایندگی کرده، مرزی بکشد، آسان نیست. برای دههها، تیم ملی یکی از معدود جاهایی بود که این مرزبندیها میتوانستند برای مدتی ناپدید شوند. یک گل میتوانست این کار را بکند. یک مسابقه فوتبال میتوانست این کار را بکند. گاهی برای نود دقیقه، ایران میتوانست فقط ایران باشد.

وقتی فوتبال به ما یک کشور میداد
مثل خیلی از کشورهای دنیا، فوتبال ایران هیچوقت کاملاً جدا از سیاست نبوده است، اما نسلهایی بودند که تیم ملی، دستکم برای مدتی کوتاه، میتوانست فراتر از آن بایستد. هرکس آنقدر سن داشته باشد که ملبورن ۱۹۹۷ را به خاطر بیاورد، میداند از چه حرف میزنم. وقتی ایران پس از آن بازی فراموشنشدنی مقابل استرالیا به جام جهانی ۱۹۹۸ صعود کرد، مردم به خیابانها ریختند. آن جشن متعلق به هیچ جناح سیاسی خاصی نبود. متعلق به همه بود. در سالهای بعد، همان احساس اما رقیق تر بارها و به شکلهای مختلف بازگشت.
بازی پرتنش ایران و آمریکا در جام جهانی ۱۹۹۸، زمانی که فوتبال برای لحظاتی تصاویری از بازیکنانی ساخت که به یکدیگر گل میدادند و کنار هم عکس میگرفتند، در حالی که دولتهای دو کشور همچنان دشمنانی سرسخت بودند. فرصتهای دردناک ازدسترفته مقابل پرتغال در ۲۰۱۸، پیروزی برابر مراکش در روسیه و گلهای باورنکردنی دقایق پایانی مقابل ولز در قطر.
اینها فقط خاطرههای فوتبال نبودند. برای ایرانیانی که هرکدام گوشهای از جهان پراکنده شده بودند، این لحظهها فرصتی بود برای دوباره حس کردن یک تعلق مشترک، چیزی که برای چند ثانیه فاصلهها را از میان برمیداشت و همه را دوباره به یک نقطه وصل میکرد: ایران. میتوانستی در تهران باشی، تورنتو، لندن، لسآنجلس، سیدنی یا دبی و وقتی توپ از خط دروازه عبور میکرد، همان فریاد را بشنوی. برای چند ثانیه، جغرافیا ناپدید میشد. بسیاری از تفاوتهایمان هم همینطور. این همان امتیاز عاطفی بزرگی بود که تیم ملی زمانی از آن برخوردار بود. تیم ملی چیزی بزرگتر از یازده بازیکن را نمایندگی میکرد و دقیقاً به همین دلیل بود که شکافی که بعدتر شکل گرفت، تا این اندازه دردناک شد.
پیوندی که تغییر کرد
هیچوقت رابطه میان تیم ملی و بخش قابلتوجهی از مردم ایران، با یک شکست، یک بازیکن یا یک کنفرانس خبری فرو نریخت. این رابطه بهتدریج فرسوده شد و بعد، ۲۰۲۲ از راه رسید. مرگ مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد و اعتراضاتی که پس از آن آغاز شد، فضای سیاسی و اجتماعی ایران را به شکلی بنیادین تغییر داد. با گسترش اعتراضات در سراسر کشور و انتشار تصاویر خشونت در جهان، ورزشکاران، هنرمندان و چهرههای شناختهشده بیش از پیش با پرسشی روبهرو شدند که دیگر تقریباً نمیشد از آن گریخت. کدام طرف ایستادهاید؟
برای تیم ملی، این پرسش تا جام جهانی قطر همراه بازیکنان رفت. برخی بازیکنان همدردی خود را ابراز کردند. برخی دیگر محتاط ماندند. تیم پیش از نخستین مسابقه خود مقابل انگلیس از خواندن سرود ملی خودداری کرد، حرکتی که بهطور گسترده نشانه همبستگی با معترضان تعبیر شد، هرچند بازیکنان پیش از مسابقات بعدی سرود را خواندند. اما برای بسیاری از ایرانیان، بهویژه کسانی که شاهد بودند معترضان در داخل کشور جان خود را به خطر میاندازند، واکنش تیم ملی هیچگاه کافی به نظر نرسید.
اینکه چنین انتظاری از تکتک بازیکنان تا چه اندازه منصفانه بود، پرسش دیگری است. یک فوتبالیست سیاستمدار نیست و نباید از هر ورزشکاری نیز بهطور خودکار انتظار داشت که به یک کنشگر سیاسی تبدیل شود. اما تیمهای ملی جایگاه عجیبی دارند. بازیکنان نام یک کشور را روی پیراهن خود حمل میکنند. زیر پرچم آن میایستند. میلیونها نفر هویت، خاطره و انتظار خود را بر دوش آنها میگذارند. وقتی خود جامعه درگیر زخمی عمیق است، بیطرف ماندن بسیار دشوارتر میشود. در آن جام جهانی چیزی تغییر کرد و چهار سال بعد، هنوز همهچیز به جای پیشین خود بازنگشته بود. فوتبال مانده بود، اما آن پیوند، نه.

یک تیم و مردمش
اینکه بگوییم ایرانیان دیگر از تیم ملی حمایت نمیکردند، بیش از حد سادهانگارانه است. بسیاری چنین نکردند. میلیونها نفر همچنان بازیها را تماشا میکردند. مردم هنوز برای گلها شادی میکردند. کودکان هنوز پیراهن تیم ملی را میپوشیدند. هواداران هنوز مسافتهای طولانی را طی میکردند تا بازی تیم را از نزدیک ببینند. اما آن همدلی عاطفی قدیمی دیگر وجود نداشت. این را بهویژه در میان ایرانیان خارج از کشور میشد احساس کرد. در جوامع ایرانی مهاجر، گفتوگو درباره تیم ملی دیگر بهندرت فقط گفتوگویی درباره فوتبال بود.
آیا باید از آنها حمایت کنیم؟ آیا بازیکنان مسئول فدراسیونی هستند که نمایندگیاش میکنند؟ آیا میتوانیم برای یک گل شادی کنیم، بیآنکه نمادهای سیاسی پیرامون تیم را تأیید کرده باشیم؟ آیا حمایت نکردن از تیم ملی به معنای پشت کردن به خود ایران است؟ یا حمایت از تیم به این معناست که باید از کنار چیزهایی بگذریم که نمیتوانیم بپذیریم؟ بردن چنین پرسشهایی با خود به یک ورزشگاه فوتبال فرساینده است. اما بسیاری از هواداران ایرانی این بار را با خود حمل میکردند.
خود سکوها نیز بازتاب همین شکاف بودند. برخی با پیراهن ایران و پرچم سهرنگ آشنا به ورزشگاه میآمدند. برخی دیگر با پرچمهایی متفاوت، نمادهای سیاسی و پیامهایی وارد میشدند که نه تیم حریف در زمین، بلکه حکومت تهران را هدف قرار داده بودند. بعضی از بازیکنان حمایت میکردند. بعضی با آنچه تصور میکردند این تیم نمایندگی میکند، مخالف بودند و بعضی انگار هر دو کار را همزمان انجام میدادند. این تناقض در تمام طول مسابقات همراه ایران بود.

نسلی زیر ذرهبینی متفاوت
مشکل دیگری هم وجود داشت. این نسل از بازیکنان تیم ملی هیچوقت از آن محبوبیت و دلبستگی عمیقی که مردم نسبت به برخی نسلهای گذشته داشتند، برخوردار نبوده. بخشی از این مسئله سیاسی است. اما همه آن نه. بسیاری از هواداران، این نسل را بیش از پیش جداافتاده از بدنه هواداری میبینند، بهخصوص زمانی که بازیکنان پس از نمایشهای ناامیدکننده در مصاحبهها حالتی تدافعی به خود میگیرند، ضعفها را نمیپذیرند یا مسئولیت نتیجه را به عهده نمیگیرند.
این برداشت شاید همیشه منصفانه نباشد. هواداران بهندرت میدانند درون رختکن چه میگذرد، بازیکنان تحت چه فشارهایی هستند یا برای اظهارنظرهای عمومی چه دستورالعملهایی دریافت کردهاند. اما در فوتبال، برداشت مردم اهمیت دارد. بهخصوص وقتی پای تیم ملی در میان باشد. نسلهای پیشین بازیکنانی داشتند که فراتر از موفقیتهای ورزشی خود، به چهرههایی فرهنگی تبدیل شدند. نامشان در خانههایی شنیده میشد که حتی کسی لیگ داخلی را دنبال نمیکرد. انگار همانقدر که به فدراسیون تعلق داشتند، متعلق به مردم هم بودند.
در مورد این نسل، آن ارتباط عاطفی اغلب ضعیفتر به نظر رسیده است. موفقیت میتوانست بخشی از این فاصله را ترمیم کند. یک صعود تاریخی از مرحله گروهی جام جهانی شاید میتوانست خاطره تازهای بسازد، خاطرهای آنقدر قدرتمند که دستکم برای مدتی بر این شکافها غلبه کند. همین احتمال بود که جام جهانی ۲۰۲۶ را تا این اندازه جذاب میکرد.

فرصت
روی کاغذ، ایران بهعنوان یکی از موفقترین و باثباتترین قدرتهای فوتبال آسیا وارد جام جهانی شد. تیم ملی با اقتدار به جام جهانی صعود کرده بود. ترکیب تیم شامل بازیکنانی با سالها تجربه در سطح بینالمللی بود. ایران در گروهی با بلژیک، مصر و نیوزیلند قرار گرفت، گروهی که چیزی را پیش روی ایران گذاشته بود که در جامهای جهانی گذشته بهندرت وجود داشت. یک فرصت واقعی. بلژیک قدرت اصلی گروه بود، اما نه مصر و نه نیوزیلند حریفانی به نظر نمیرسیدند که شکست دادنشان از توان ایران خارج باشد. برای نخستین بار در تاریخ حضور ایران در جام جهانی، صعود چیزی نبود که برای تحققش به معجزه نیاز داشته باشیم. ممکن به نظر میرسید و همین اهمیت داشت.
ایران پیش از ۲۰۲۶ شش بار به جام جهانی رسیده بود، بیآنکه بتواند از دور نخست عبور کند. نسلهای مختلف بازیکنان تا آستانه این اتفاق پیش رفته بودند. برخی نمایشهایی بهیادماندنی داشتند. برخی دیگر جام را ترک کرده بودند در حالی که هنوز به یک پنالتی ازدسترفته، یک اشتباه دفاعی یا توپی فکر میکردند که با فاصله چند سانتیمتر از کنار دروازه گذشته بود. این تیم فرصت داشت بالاخره از آن مرز عبور کند. با خودم فکر کردم شاید فوتبال بار دیگر بتواند کاری را انجام دهد که سیاست از انجامش ناتوان مانده است. شاید یک جام جهانی موفق بتواند یک خاطره مشترک به ایرانیان بدهد، خاطرهای که لازم نباشد بر سر آن با یکدیگر بحث کنند.
وقتی جهان بیرون وارد جام جهانی شد
هیچچیز در مسیر ایران به سوی جام جهانی ۲۰۲۶ شبیه آمادهسازی یک تیم ملی عادی نبود. پیش از آنکه ترکیب تیم اعلام شود و پیش از آنکه نخستین توپ به حرکت درآید، گفتوگوها پیرامون تیم ملی از آرایش تیم، مصدومیتها و تاکتیکها فاصله گرفته بود.
صحبت از جنگ بود. دیپلماسی، ویزا و امنیت. تشدید درگیریهای نظامی میان ایران، اسرائیل و آمریکا، روند آمادهسازی تیم ملی برای جام جهانی را از یک برنامه معمول ورزشی به مسیری پر از ابهام و نگرانی تبدیل کرده بود.فدراسیون فوتبال ایران ناگهان با پرسشهایی روبهرو شد که بیشتر تیمهای ملی هرگز پیش از یک جام جهانی مجبور نیستند به آنها فکر کنند. آیا به همه اجازه ورود به ایالات متحده داده خواهد شد؟
آیا بازیکنان، مربیان و مسئولان فدراسیون با محدودیتهای متفاوتی روبهرو خواهند شد؟ آیا میشد امنیت آنها را تضمین کرد؟ آیا اعتراضات سیاسی، تیم را از شهری به شهر دیگر دنبال میکند؟ این نگرانیها حتی پیش از آغاز مسابقات به بخشی از آمادهسازی ایران تبدیل شده بودند. جام جهانی به میزبانی ایالات متحده، کانادا و مکزیک برگزار میشد، اما برای ایران، بخش آمریکایی مسابقات دیگر از رابطه سیاسی تهران و واشنگتن جداشدنی نبود.
اظهارات علنی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، درباره حضور ایران در مسابقات، بُعد دیگری نیز به ماجرا اضافه کرد. تیمی ملی که باید برای بزرگترین تورنمنت فوتبال جهان آماده میشد، حالا دیگر صرفاً بهعنوان یک هیئت ورزشی مورد بحث نبود، بلکه به مسئلهای دیپلماتیک و امنیتی تبدیل شده بود. تصور کنید این بار را با خود به رختکن ببرید. تصور کنید تلاش میکنید درباره ساختار پرس، انتقال دفاعی و ضربات ایستگاهی حرف بزنید، در حالی که بیرون از رختکن بحث بر سر این است که آیا اصلاً هیئت شما باید اجازه حضور در مسابقات را داشته باشد یا نه. فوتبال، پیش از آنکه حتی آغاز شود، داشت به حاشیه میرفت.

زیر وزن یک پیراهن
اینجاست که احساس من نسبت به تیم ملی پیچیده میشود. من همچنان منتقد این نسل هستم. معتقدم فاصلهای که میان تیم و بسیاری از ایرانیان شکل گرفته واقعی است و نمیتوان آن را صرفاً به دخالت سیاست در ورزش تقلیل داد. معتقدم بازیکنی که نماینده یک کشور میشود، مسئولیتی را بر دوش میگیرد که از مسیر حرفهای و فردی خودش بزرگتر است و معتقدم لحظاتی وجود داشت که این تیم میتوانست هوادارانش را بهتر درک کند، با فروتنی بیشتری سخن بگوید و شکاف عاطفی شکلگرفته پیرامون خود را به رسمیت بشناسد.
اما انتقاد نباید به معنای ندیدن واقعیت باشد. همانقدر ناعادلانه است که عملکرد ایران در جام جهانی ۲۰۲۶ را صرفاً با نتایج مسابقات قضاوت کنیم و آنچه را پیش از رسیدن بازیکنان به جام جهانی در اطرافشان جریان داشت، نادیده بگیریم. جنگ با پوشیدن کفش فوتبال ناپدید نمیشود. نگرانی برای اعضای خانواده با سوت داور از بین نمیرود. فشار سیاسی صرفاً به این دلیل که فیفا ترجیح میدهد از زبان بیطرفی استفاده کند، پشت درهای ورزشگاه باقی نمیماند و بار روانی نمایندگی کشوری عمیقاً دوپاره را نمیتوان با درصد مالکیت توپ یا آمار گلهای مورد انتظار اندازه گرفت.
برای اضطراب آماری وجود ندارد. برای بلاتکلیفی، نمودار تاکتیکیای نیست و در گزارش مسابقه ستونی وجود ندارد که ثبت کند نمایندگی میلیونها انسانی که دیگر حتی بر سر معنای این «نمایندگی» توافق ندارند، چه حسی دارد. همانقدر که معتقدم این نسل از تیم ملی با بار رابطهای ازهمگسیخته با مردمش وارد مسابقات شد، معتقدم ناعادلانه است که جام جهانی این تیم را فقط بر اساس آنچه در زمین اتفاق افتاد قضاوت کنیم.
چون پیش از آنکه ایران مقابل نیوزیلند، بلژیک یا مصر قرار بگیرد، با حریفی روبهرو شده بود که هیچ مربیای نمیتوانست تیمش را برای مقابله با آن آماده کند. دنیای پیرامون تیم دیگر آن دنیای سابق نبود. رابطهاش با هواداران تغییر کرده بود. کشوری که نمایندگی میکرد، تغییر کرده بود و خود این جام جهانی نیز در آستانه تبدیل شدن به تجربهای بود که ایران هرگز پیش از آن با آن روبهرو نشده بود.
برای نخستین بار در حافظه من، تیم ملی وارد یک جام جهانی شده بود که نه فقط انتظارات یک ملت فوتبالی، بلکه بار نمایندگی کشوری را بر دوش میکشید که یکی از پیچیدهترین دورههای سیاسی تاریخ معاصر خود را پشت سر میگذاشت. منصفانه یا ناعادلانه، تیم ملی پیش از آنکه حتی نخستین توپ در جام جهانی به گردش درآید، این بار سنگین را با خود به میدان آورده بود.
پایان بخش اول
نوشته بهناز رهبر روزنامه نگار LJI






